عکس خرید فروش

با سلام و آرزوی رسالت

 با سلام و آرزوی رسالت

شطحی از احمد عزیزی

 
با سلام و آرزوی رسالت
بینندگان محترم علام سلیکم
احمد عزیزیامیدوارم در هر کجای وطن عزیزمون که هستید دور از خانواده‌های خود هم به شما بد نگذرد همان طور که مستظهرید آقای رئیس مجلس در نشستی که امروز در ساختمان مجلس پیش آمده بود ابراز نگرانی کرد، در همین حال مسئولان قوه قضائیه با قاطعیت اعلام کردند که جزئیات پرونده‌ها را به‌زودی برای صاحبان دم، تفهیم اتهام خواهند کرد.
 همچنین مسئول اتاق بازرگانی در جشن تئاتر دوسالانه بانوان از پیشرفت سریع گیاهان کشاورزی به‌زودی خبر داد و نرخ رشد درختان باغ را بیشتر از پانزده سال پیش، پانزده برابر اعلام کرد.
رئیس حسابرسی جوجه‌کشان شهر ساوجبلاغ در نخستین جلسه علنی خود به ارتباط پنهانی خویش با باند قاچاقچیانی که آدمهای بی‌کله را به استخدام در می‌آورد و آنان را از راه‌پلهای ارتباطی خود به کله پاچی‌فروشیهای محل اعزام می‌کرد اعتراف کرد و گفت در آن موقع بیش از شانزده سال سن نمایش نداشته است و نمی‌دانسته که چه چند دنده است.
رئیس کنفدراسیون استقلال به علت پیروزی مهاجمان بیگانه استعفا داد، در مقابل رئیس باشگاه پیروزی ضمن ادعای به استقلال کشاندن بسیاری از جمهوریهای مشترک المراتع اعلام کرد که همچنان به صدور گاز ایران از ارمنستان و وصل آن به شاه لوله اروپا در آنکارا وفادارست.
رئیس اداره قند و شکر اصطهبانات طی اطلاعیه‌ای از قرارداد ترانزیت گاز ایران به هندوستان که قرار است در صد سال آینده صورت گیرد به عنوان قراردادی که با آن می‌توان از بالا آمدن سالیانه آب هیرمند اطمینان حاصل کرد یادآور شد و گفت عقد این‌گونه قراردادها به معنای طلاق قراردادهای دیگر با شرکتهای آن سوی آبهای ماوراءالنهر نمی‌باشد.
مربی تیم ملوان امروز غرق شد، در میان مراسم پر اشک و اندوهی که همه تیمها سیاهپوس از قبیل تیم ابومسلم و تیم سرخ‌جامگان و سایر تیمهایی که تیم اصلی عزا را به یکدیگر پاس می‌دادند، برگزار شد. بی‌اختیار سرم را جبر رو به سیاهی می‌برد، تلویزیون را مثل صدای خواننده‌ای مبتذل خاموش می‌کنم و در خویش فرو می‌روم آن قدر که نمی‌دانم سر از کجا در آورده‌ام:
 
آه از دانه‌های درشت پالتوی دخترک زیبایی که زیر درخت پاییز بارش اولین برفهای زمستان را با یک لیوان گل، جشن گرفته است، سر از برکه تنهایی پر از یک باغ زرد در آورده‌ام و گنجشکی دارد در کنار من استحمام می‌کند. سر از یک روز سبز در آورده‌ام روزی که به چشمهای او خیره شدم و به پیوند گیاهان با انسان پی بردم، سر از کنار رودی در آورده‌ام که در کنار آن آدمیان برای خدایان خویش قربانی می‌کنند. سر از کنار گیاهی در آورده‌ام که دانه مقدس روییدن در آنجاست، سر از کنار پارچه‌ای که شفیره بالیدن در او پرورش می‌یابد.
پارچه ابریشم! پارچه‌ای که جاده کرمها و ابریشمها در طول و عرض تاریخ است و خاکهایی که نخستین محصول تاک است و سرزمینهایی که خرما دست‌رنج گنجهای بادآورده آنهاست.
سر از کنار بالشِ رویای کودکی برداشته‌ام که در کابوس دهشناکِ عروسک گم‌شده خویش دست و پا می‌زند. سر از شانه‌های بی‌سر در آورده‌ام و دستهای بی‌پیکر …
آتشآری! آری! آن روز که انفجار نخستین را شنیدم من در کنار آیینه بودم و به‌خوبی دختران چلچراغ را می‌دیدم که چگونه خود را در آتش رها می‌کردند می‌دیدم که قلب ساعتها را چاک می‌کنند. و جگر شقایقها را بیرون می‌کشیدند، من با چشمهای مصنوعی خود انفجار قلب صدها ماهی سرخ را تنها تنها در دقیقه آغاز تجربه کردم. و صبح اردوگاه! و صبح صدای مهاجران و دارو، دخترانی که پیش از رفتن به حجله بر روی تختهای بیمارستانهای صحرایی قرار می‌گرفتند، کودکانی که پیش از بلوغ در ب‍ُهتِ دستهای ما جان می‌باختند.
 
نه دیگر باید کانالم را عوض کنم، مغزم دیگر بیش از این گنجایش اعداد را  ندارد، نیاز به غربال دارم، عرق ارشمیدس روی پیشانی‌ام نشسته است، تندتند دارم خودم را توی وانِ دمکریت می‌اندازم آن‌قدر سقراط به سرم زده است که حاضرم جامِ زهر را هم بنوشم، دلم می‌خواست روز بود و مثل دیوجانس برهنه به بازار می‌زدم …
ولی نصفه شب است و جان عاشقان بر لب، دلم نمی‌خواهد به رختخواب بروم و هی فاصله ستارگان را با یکدیگر محاسبه کنم، دلم نمی‌خواهد بروم زیر پتو و به یاد روزهای زمستان شعر بگویم، دلم می‌خواهد راحت باشم با همه اشیاء جهان می‌دانید من عاشق پرنده‌ها و پروانه‌ها هستم پس به سوی اتاق مطالعه‌ام می‌روم و در را باز می‌کنم، انگار جانورانی چند بیرون می‌ریزند.
مشتی اسکلت مشتی خفاش به پیشواز می‌آیند. دلم از این همه تنهایی می‌شکند به آیینه پناه می‌برم تا بگویم که من هنوز مثل روزهای صیقلی، صافم، اما آیینه را نیز زنگار گرفته است و عنکبوت زشت تنهایی، بر من می‌خندد.
به سمت قوطی روی میز پر از شمع می‌روم شمعها خاموش، شمعهای بی‌صدا، شمعهای تنها و تنها بر پا ایستاده بودند. زیر میز شمعها را طبق عادت نگاه کردم آه: دانشمندی که آن را روی تله چسبانده بودم موفق به گرفتن یک موش شده است.
یک موش آزمایشگاهی خوب، موش آزمایشگاهی‌ای که آن را در جهان سوم ساخته‌اند. آسیبهای میکروبیولوژیک آن متوجه انسان برتر نمی‌شود.
می‌دانید آخر انسان، انسان برتر نمی‌شود. مگر آنکه برخوردار باشد. تازه از میان همه انسانهای برخوردار هم «انسان برتر» به وجود نمی‌آید. آنها حتی می‌گفتند بگذارید برخوردارترها را محدودتر کنیم تا انسان برتر زودتر متولد شود وگرنه اگر همه انسانها برخوردار شوند «انسان برتر» یا به وقوع نخواهد پیوست یا دیر پیدا خواهد شد؛ ولی من به آنان گوش نکردم و گفتم بهتر است انسانها برخوردار باشند یا اصلاً بحث انسان برتر مطرح نشود.
انسانتا وقتی که همه انسانها برخوردار نباشد کسی انسان برتر نخواهد شد، انسان برتر حقیقتی از میان همه انسانهای برخوردار و لاجرم برتر انتخاب خواهد شد نه قسمتی از آنها …
 
آخ دلم! صد بار به خودم گفتم شبها آبگوشت نخورم به خرج چاشنی‌ام نرفت که نرفت. حالا امشب که ساعت سه نصف شب معده بنده تقاضای رانی‌تیدن دارد به کدام تابلو بیمارستان آویزان شوم می‌روم سوی کشوم، «بل دونای» شش سال تاریخ مصرف گذشته هست. در یخچال را باز می‌کنم، نمی‌دانم کدام بی‌اثنی‌ عشری شربت آلمونیوم را سر کشید. یاد مادرم افتادم و بلافاصله گل گاو زبانم گرفت هر چه گشتم نبات نبود، شاید خردخرد به انبار مورچه‌خورتها رفته‌اند. دیگر فقط به گل گاو زبان فکر می‌کنم. با ولع درش را می‌گشایم آی این اجزاء فاسدشدة ش‍‍ِودِ پارسال است دیگر دلم به تالاب تلوپ می‌افتد؛ ناگهان عینکم به عنبیه‌ام مخابره می‌کند توی یخچال یک لقمه پنیر فاسدشدة ده روز پیش وجود دارد و من مثل عده‌ای بیافرائی به یک گرسنه حمله می‌کنم، وای هوس عشق به سرم زده است…
من به‌سادگی طرز تهیه یک شعر را برای شما بازگو می‌کنم کمی شعله شب را پایین می‌کشید، کمی پرده‌های رو به باغچه را باز بگذارید، آلبوم احساسات عاشقانه را آهسته‌آهسته ورق‌ورق کنید، کمی خال هندی را با زلف چینی به هم می‌ریزید سپس تابه تأثر را روی گاز مایع اشک می‌گذارید تا آهسته به صورت یک گل‌گونه در آید.
وقتی که گونه دلدار سرخ شد، دلهای تف‌داده را توی یک بشقاب مینیاتوری که اطرافش را با گلهای سرخ تزئین داده‌اند، بگذارید، سعی کنید سوراخهای قلبتان را با گلهای شیپوری پر کنید، بعد پار‌ه‌های جگر خود را توی قالب زیباترین کلمات عاشقانه می‌ریزید و می‌گذارید توی ف‍ِر‌‍ِ مژه یار.
حالا دارد یواش‌یواش خوابم می‌برد، بلند می‌شوم و جایم را روی جالیز پهن می‌کنم، هوا کمی شرک‌آلوده و تاریک است. پتوی پرستشم را روی کلیه‌هایم می‌کشم، دیگر وقت فکر کردن به یک خاطره قشنگ است، مثلاً یک کارت عروسی که به آدرس قلب یک عاشق دل‌سوخته ارسال می‌شود.
یا آنکه به یاد اولین زنگ مدرسه بیفتیم، به یاد خانه معلمی بیفتیم که به ما بابا آب داد را یاد داد؛ به یاد کودکان گرسنه‌ای بیفتیم که تشنه محبت یک گوشه افتاده‌اند و هیچ کس تابستان داغ تنهایی آنان را باد نمی‌زند. به یاد زنانی بیفتیم که النگوهای خود را فروختند تا برای یک وجب استراحت، محتاج کس و ناکس نشوند، به قصابهای سبیل تاب‌داده بگوییم مواظب سپورهایی باشند که برای یک پای مرغ به سوی آنان دست دراز می‌کنند.
مهاجر 
می‌دانید کارگران مهاجر روی سقف خاطره‌های ویران‌شده می‌خوابند هر آن ممکن است ویروس جدایی در بین آنان منتشر شود.
خوش به حال دهقانانی که یک خوشه خشم دارند، خوش به حال خوش‌نشینانی که بی ‌دغدغه تلفن همراه به شکار قارچ می‌روند، خوش به حال قوچهای حفاظت‌شده جنگل….

با سلام و آرزوی رسالت

 

پسورد فایل:

لینک دانلود -

icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۵ خرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • قسمت نظرات برای این مطلب غیر فعال شده است.