عکس خرید فروش

علامه ای ذو فنون در روزگار ما،

با اسوه ها

حسن حسن زاده آملی

علامه ای ذوالفنون در روزگار ما
 
اشاره:

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۶ دی ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • توصیف خداوند آنگونه که باید باشد

    توصیف خداوند آنگونه که باید باشد

    سی و یکمین حدیث از چهل حدیث حضرت امام خمینی (ره) در خصوص عدم توانایی در توصیف حق، عدم امکان علم به حقیقت اسماء و صفات پروردگار، معنای تفویض امر به رسول الله، حقیقت عصمت و… می باشد.

    این شماره از چهل حدیث با روایتی از امام باقر(ع) آغاز می گردد: زراره به نقل از امام باقر(ع) گفته است:

    " همانا خدای عزوجل وصف نمی شود. چگونه به وصف درآید در حالی که در کتاب خود فرمود:خداوند را آن گونهکه حق تعظیم است، تعظیم نکردند، پس خداوند به عظمت و وصفی، وصف نگردد، مگر آن که حق تعالی بزرگتر از آن است و همانا پیامبر- صلی الله علیه و آله-  به وصف در نیاید و چگونه توصیف شود بنده ای که خدای متعال او را به هفت حجاب پوشانده و اطاعت او را در زمین مثل اطاعت خود در آسمان قرار داده است؟

    پس [خداوند] فرمود: آنچه پیغمبر برای شما آورد آن را بگیرید و آنچه را نهی کرد از آن خود داری کنید. پس کسی که او (رسول) را اطاعت کند مرا اطاعت نموده است و کسی که او را نافرمانی کند، مرا نافرمانی کرده است و خداوند امر را به سوی او (رسول الله) واگذار نمود و ما نیز وصف نمی شویم. چگونه قومی وصف شوند که خداوند پلیدی را که همان شک است از آنها برداشته است و مومن نیز وصف نمی شود، مومن چون برادر [دینی] خود را ملاقات کند و با او مصافحه نماید پیوسته خداوند به آنها نظر می کند و گناهان آنها را می ریزد، آن گونه که برگ از درخت فرو می افتد."

    منظور از عدم توصیف حق

    این که در این روایت ذکر شده است که خدای متعال به وصف در نمی آید، اشاره به توصیفاتی است که برخی از اهل جدل و متکلمین عنوان کرده اند، که این توصیفات مستلزم تشبیه و تعیین حدود برای پروردگار می باشد. روایتی در کافی از امام صادق (ع) آمده است که در باب نهی از توصیف است:

    " عبدالرحیم می گوید: توسط عبدالملک به امام صادق (ع) نوشتم که طایفه ای در عراق خداوند را به صورت تخطیط (دارای رگ و پی و با شکل و شمایل) وصف می کنند! پس اگر صلاح می دانید مذهب صحیح را در توحید وصف فرمایید.

    حضرت مرقوم فرمود: خدا تو را رحمت کند!… مذهب صحیح در توحید آن است که قرآن به آن نازل شده است. پس از خداوند بطلان و تشبیه را نفی کن؛ اما صفات را نفی نکن که آن نیز بطلان است و نیز صفات شبیه به خلق را برای او ثابت مکن که آن تشبیه است. خداوند "الله" ثابت و موجود است و از آنچه وصف کنندگان وصف کنند بزرگتر می باشد، از قرآن بعد از بیان و تعلیم الهی تجاوز نکنید که به گمراهی خواهید افتاد."

    البته منظور از این حدیث آن نیست که مطلقاً نباید و نمی توان در صفات الهی تفکر کرد و نبایستی مطلقاً حق را توصیف نمود؛ زیرا در این حدیث افراد را از تشبیه نهی نمود و از این که ذات اقدس پروردگار به صفاتی وصف شود که از صفات مخلوقات و ملازم با امکان و نقص می باشد بر حذر داشت. در حالی که توصیف پروردگار به آنچه لایق ذات اوست، مورد تایید و تاکید کتاب و سنت است.

    بی تردید کسانی که باعقل ناقص خود بخواهند خداوند را وصف کنند، به ضلالت خواهند افتاد. انسان تا گرفتار حب نفس باشد از رسیدن به معارف الهی باز خواهد ماند، و اگر دستی از غیب همراه او نشود معلوم نیست که امرش به کجا منتهی گردد.

    عدم امکان علم و اطلاع به حقیقت اسماء و صفات الهی

    ادراک حقیقت اوصاف پروردگار و احاطه بر آنها از تیررس برهان و عرفان به دور است و آنچه اهل برهان و عرفان در این خصوص ذکر کرده اند، خود حجابی غلیظ است که پاره کردن آن توفیقات حق تعالی را می طلبد. البته بایستی در این راه با پرداختن به علوم مربوط، کار خود را آغاز کرد و اگر این علوم راه به جایی نبرند، انسان را در عوالم دیگر مفید خواهند بود.

    همچنین باید دانست که معرفت به کمال حضرت ختمی مرتبت و انبیای معظم و اولیای معصومین نیز با فکر و آفاق ممکن نمی باشد، زیرا آن بزرگواران مظاهر تام و تمام جلال و جمال خداوند هستند. روایتی را در اینجا ذکر می کنیم:

    جابر می گوید: " ازامام باقر(ع) درباره علم عالم (پیامبر و امام) پرسیدم. حضرت فرمود: ای جابر! همانا در پیامبران و اوصیا پنج روح است: روح القدس، روح ایمان، روح حیات و زندگی، روح قوه و روح شهوت. ای جابر! ایشان به وسیله روح القدس امور و مطالب زیر عرش را تا زیر خاک می دانند. سپس فرمود: ای جابر! این چهار روح اخیر را پیشامد و آفت می رسد؛ اما روح القدس بازی و یاوه گری ندارد."

    از این حدیث معلوم می شود که برای انبیا و اوصیا مقام والایی است که آن را روح القدس می گویند و به خاطر آن به ذرات کائنات احاطه علمی و قیومی دارند و در آن نقصی نیست. آری! اولیایی که خداوند با دو دست قدرت جمال و جلال خود وجود آنها را سرشته و حقایق را به آنها تعلیم داده است، دست کسی به آنها نمی رسد.

    معنای تفویض امر به رسول الله (ص)

    در خصوص تفویض، مطالبی در بحث جبر و تفویض آمده و آن عبارت است از این که خداوند متعال در امری- چه بزرگ و چه کوچک- خود را نعوذبالله- منعزل کند و امر آن را به موجودی چه کامل و چه ناقص- واگذار نماید. این نکته در هیچ امری نه در تشریع و نه در تکوین و سیاست بندگان و در هیچ مورد دیگرممکن نیست. نقطه مقابل آن جبر است و آن به معنای سلب آثار مخصوصی از مراتب وجود می باشد، که این نیز پذیرفته نیست. اخباری که جبر و تفویض را رد می کنند، این معنای جبرو تفویض را مورد نظر دارند، و نیز برخی روایات که تفویض امر به رسول خدا (ص) را اثبات می کنند غیر از تفویض به معنایی است که گفته شد؛ مثل چند رکعت اضافه نمودن بر نمازها، استحباب روزه شعبان و … در خصوص تفویض امر به رسول الله (ص) در این گونه امور توجیه اینها آن است که خدای متعال پس از آن که پیامبر(ص) را تکمیل فرمود، به طوری که هیچ امری غیر حق و صواب به خاطر مبارکش خطور نکند تعیین برخی امور را به او تفویض نمود. مثل زیاد کردن تعداد رکعات فرایض و تعیین نوافل در روزه و نماز و… و این کار نوعی شرف و کرامت برای آن حضرت است. البته توجیهات دیگری هم در این امر وجود دارد؛ اما در هیچ کدام از اینها مقدار تفویض عنوان نشده است. برخی مانند مجلسی این اعتقاد را که تمام امور مربوط به ایجاد و مرگ  رزق و زندگی به دست کسی غیر خداوند باشد موجب کفر دانسته اند، ولی تفویض برخی امور مانند تعلیم و تربیت خلق و منع و بخشش در انفال و جعل برخی احکام را صحیح می دانند.

    باید دانست که در رد تفویض به آن معنا که دست پروردگار در امر مورد نظر بسته بماند، و اراده و قدرت بنده مستقل باشد، هیچ اختلافی میان بزرگان نیست وتمام ذرات هستی در تحت اداره حق هستند و استقلالی ندارند بلکه فقیر محض و محض فقرند.با این حساب همچنان که ما افراد ضعیف به انجام دادن برخی امور توانا هستیم، بندگان خاص خدا و ملائک مقرب نیز به برخی امور بزرگ مثل رزق و مرگ و زندگی توانا هستند. اینها تفویض باطل نیست. همین طور اگر ولی کامل الهی نیز بر این امور توانا باشد، این توانایی تفویض محال نمی باشد و نمی توان آن را باطل شمرد.

    براساس این مطلب تفویض و واگذاری امور بندگان به انسان کاملی که اراده اش جز اراده حق نباشد و حرکتش همان باشد که خواست خداست منعی ندارد؛ بلکه حق است و حقیقتاً تفویض نمی باشد ( به معنایی که تفویض باطل از آن برداشت گردد).

    مقامات ائمه علیهم السلام

    برای اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام  مقامات و مراتبی است که فکر و ذهن بشر به آن راه ندارد. چنان که از روایات بر می آید که آن بزرگواران در مقام روحانیت با رسول خدا (ص) شرکت دارند و انوار مطهر آنها قبل از خلقت عوالم به تسبیح خداوند مشغول بوده اند.

    همچنین روایاتی که در باب طینت بدنها و ارواح و قلوب آن بزرگواران و علوم اعطایی به آنها وارد شده است، گویای آن است که فضایل و کرامات و مراتب آنها به حدی است که عقل انسان را حیران می کند و به اسرار آنها کسی آگاه نمی گردد، جز ذات مقدس آنها، و در روایتی که در ابتدای این نوشتار آمد به یکی از این فضائل اشاره شده است و آن مبتنی بر آیه تطهیر می باشد و گویای آن است که خداوند متعال هر گونه پلیدی را از وجود مبارک آنها زدوده است. این نکته از طریق عامه و خاصه به تواتر رسیده است. "رجس" که در این روایت آمده است برخی آن را به شک تفسیر کرده و برخی پاکی از تمام عیوب دانسته اند. نیز عصمت حالتی است نفسانی و نوری که از نور ایمان کامل و یقین حاصل می گردد و آنچه از نوع گناه و خطا از انسان سر می زند به دلیل ضعف ایمان است و یقین کامل انبیاء و اطمینان تام و تمام آنها به دلیل مشاهده حضور بر حق است. البته یقین مراتبی دارد، چنان کهیقین امام علی (ع) او را به جایی رسانده است که می گوید: "اگر همه عالم را به من بدهند تا مورچه ای را که حبه ای را برداشته است، ظلم کنم، نخواهم کرد."

    پاک بودن آن بزرگواران از پلیدی و شک و زدودن کدورت و تیرگی عالم طبیعت از وجود آنها مقاماتی را ارزانی شان نموده است که به وصف و بیان در نمی آید.

    ایمان به وصف نمی آید

    ایمان نیز از کمالاتی است که کسی به حقیقت آن آگاه نمی گردد، حتی خود مومنان نیز تا زمانی که  در این عالم طبیعت هستند، از کرامات و مقاماتی که نزد خداوند دارند با خبر نیستند؛ و این طبیعت قضیه است، به طوری که اخبار و آیات مبنی بر پاداش های الهی را با پاداش های سلاطین و شاهان مقایسه می کنند، در حالی که این قیاس باطل است.

    حدیثی که در ابتدای نوشتار آمد به کرامتی برای مومنان اشاره کرده است و آن این که هر گاه دو مومن همدیگر را ملاقات و مصافحه نمایند خداوند به آنها توجه نماید و گناهانشان، همچون ریزش  برگ از درخت، می ریزد. خدا می داند که این نظر و اقبال چه کرامت ها و شرافت هایی برای مومنان دارد.

    در این زمینه روایات فراوان است و ما به همین اکتفا می کنیم.

    توصیف خداوند آنگونه که باید باشد

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۸ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • زهد ورزی و دغل بازی

      زهد ورزی و دغل بازی!

    سعدی
    خداوندگار شعر و ادب، سعدی شیرین سخن چنین آورده است:
    زاهـــدی مهمان پادشاهی‌‌ بود؛ چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز ایستادند بیش از آن کرد که عادت او بود تا ظن صلح درحق او زیادت کنند.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۳ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • گناه شنیدن غیبت

    گناه شنیدن غیبت

    عذاب غیبتغیبت گناهى است که غیبت کننده به تنهایى نمى‏تواند آن را انجام دهد. پس شنونده غیبت در تحقق این گناه سهیم است؛ مگر آن که با غیبت کننده مخالفت کند و او را از غیبت باز دارد و در جایى که نمى‏تواند با او مخالفت نماید و او را از غیبت منع کند باید از شنیدن غیبت خوددارى نماید و در قلب خویش با غیبت کننده مخالف باشد.
    پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمودند:
    «مَن رَدّ الخَلایق عَن عَرض اَخیهِ بِالغیبِ کانَ حَقاً عَلى اللَّه اَن یرد عَن عِرضِهِ یَومَ القیامة.(۱)

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۷ مرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • اگر دوست داری بروی بهشت کلیک کن!

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۱ تیر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • چرا کربلایی کاظم؟!

    چرا کربلایی کاظم؟!

    حدود یک صدسال پیش در روستایی به نام ساروق که آن روزها از دهات بزرگ حومه اراک محسوب

    می‌شد، واقعه‌ای در اعماق خاموشی روی داد که طی آن جوان پاک نهاد ۲۷ ساله‌ای به نام محمدکاظم کریمی که هنوز به مکتب نرفته بود و به قول خودش ملا ندیده بود، به یک باره حافظ کل قرآن شد. واقعه‌ای که محمدکاظم بعدها سعی در مخفی نگه داشتن آن داشت اما به ضرورتی که پیش آمد آن راز از پرده بیرون افتاد و برای سال‌ها بزرگترین علمای دینی ایران، عراق، کویت و مصر پیرامون آن به بررسی و مطالعه پرداختند و اغلب قریب به اتفاق ایشان بر این معجزه قرآنی مهر تأیید نهادند. آیة الله سیداحمد زنجانی، آیة الله سیدعبدالله شیرازی، آیة الله مرعشی نجفی و آیة الله مکارم شیرازی از جمله این بزرگانند.

    مرحوم حاج محمدکاظم در سال ۱۳۰۰ هجری قمری در روستای ساروق و در خانواده‌ای فقیر به دنیا آمد و پس از گذراندن ایام کودکی به کار کشاورزی مشغول شد و او نیز همانند سایر مردم ده از خواندن و نوشتن محروم شد و بهره‌ای از دانش و علم نداشت. اما نسبت به انجام فرایض دینی و خواندن نماز شب جدیت می‌کرد.کربلایی کاظم می‌گوید که: من سه چیز را رعایت می‌کردم که شاید به خاطر همین سه چیز مورد لطف خداوند قرار گرفتم:

    ۱- این که هرگز لقمه حرام نخوردم،

    ۲- هرگز نماز شبم ترک نشد،

    ۳- پرداخت خمس و زکاتم را هرگز قطع نکردم.

    وی اهل مسجد و منبر بود و آن روزها یعنی قبل از ۲۷ سالگی مرحوم آیة الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حایری در حوزه علمیه اراک بودند و هنوز به قم تشریف نبرده بودند. ایشان ماه‌های محرم هر سال مُبلغی را به روستای ساروق می‌فرستادند. یک سال محرم کربلایی کاظم به مسجد می‌رود و روحانی اعزامی از اراک در مورد خمس و زکات و اهمیت آن صحبت می‌کند. کربلایی کاظم چند روز بعد و تحت تأثیر سخنان آن روحانی با ارباب ده صحبت می‌کند و می‌پرسد که آیا شما زکات گندمی که زمینش را من می‌کارم پرداخت می‌کنی؟ ارباب ناراحت می‌شود و می‌گوید: تو به کار من کاری نداشته باش و خودت هر کاری می‌خواهی بکن. وی می‌گوید حالا که زکات نمی‌دهی من هم برای تو کار نمی‌کنم بعد با حالت قهر روستا را ترک می‌کند و مدت سه سال در اطراف اراک به کارگری می‌پردازد. بعد از مدتی ارباب پشیمان می‌شود و برای او پیغام می‌فرستد که حاضرم زکات بدهم و پدرم مجدداً به ساروق برمی‌گردد و مشغول کشت و کار می‌شود.

    بعد از آن که حاج محمدکاظم مجدداً به ساروق برمی‌گردد تا مشغول کشاورزی شود، بذری را که قرار است بکارد ابتدا زکاتش را می‌دهد و بعد به کشت و کار می‌پردازد. یک سال تابستان که گندم‌هایش را چیده و کوبیده بود و در «خرمن جا» ریخته بود تا باد بدهد اما آن روز باد نمی‌آمد مرد فقیری که هر ساله از کربلایی کاظم مقداری گندم می‌گرفت نزد وی می‌آید و می‌گوید: کربلایی قدری گندم می‌خواهم تا به آسیاب ببرم فرزندانم گرسنه هستند. ایشان می‌گوید: می‌بینی که باد نمی‌آید، تا برایت گندم آماده کنم با این حال برمی‌گردد به ده، غربال می‌آورد و مقداری گندم غربال می‌کند و به مرد می‌دهد. بعد می‌رود مقداری علف برای گوسفندان می‌چیند و به سمت خانه به راه می‌افتد. در بین راه به امام زاده‌ای که به «۷۲ تن (۱)» معروف است می‌رود و فاتحه‌ای می‌خواند وقتی بیرون می‌آید تا علف‌ها را به دوش بگیرد و به خانه ببرد ناگهان دو سید عرب نورانی و بسیار خوش سیما با لباس‌های عربی و عمامه سبز نزد او می‌آیند و به او می‌گویند؛ محمدکاظم بیا با هم در امامزاده برای بچه‌های پیغمبر فاتحه‌ای بخوانیم.

    وی می‌گوید: من الآن در امامزاده بودم و فاتحه خوانده‌ام. آنها اصرار می‌کنند و پدرم داخل امام زاده

    می‌شود. در قسمت اول امام زاده که مزار ۱۵مرد است، فاتحه می‌خوانند وقتی می‌خواهند به قسمت «۴۰ دختران» بروند، کربلایی کاظم می‌گویدکه نباید به آنجا رفت چون آنها زن هستند و شنیده‌ام که مردها

    نمی‌توانند آنجا بروند یکی از آن آقایان می‌گوید: اشتباه کرده‌اند، اینها خرافات است. اگر چنین باشد پس مردها نمی‌توانند قبر حضرت زینب در سوریه و حضرت معصومه در قم را زیارت کنند. و تاکید می‌کنند که بیا فاتحه بخوان. بعد می‌روند قسمت دیگر که ۱۵ مرد و یک خانم هستند و آنجا هم فاتحه می‌خوانند. یکی از آن آقایان به محمدکاظم می‌گوید: محمد کاظم کتیبه‌های سقف امام زاده را بخوان! ایشان به سقف نگاه می‌کند و خط هایی به صورت نور برجسته را می‌بیند که قبلاً نبوده بعد می‌گوید: آقا من سواد ندارم، مکتب نرفته‌ام، چطور بخوانم. آن آقا دوباره تکرار می‌کند که بخوان! بعد می‌گوید: ما می‌خوانیم تو هم بخوان و در حالی که با دست به سینه وی می‌کشد شروع می‌کنند به خواندن ۶ آیه از سوره اعراف از آیه ۵۴ تا ۵۹:مرحوم حاج محمدکاظم در سال ۱۳۰۰ هجری قمری در روستای ساروق و در خانواده‌ای فقیر به دنیا آمد و پس از گذراندن ایام کودکی به کار کشاورزی مشغول شد و او نیز همانند سایر مردم ده از خواندن و نوشتن محروم شد و بهره‌ای از دانش و علم نداشت. اما نسبت به انجام فرایض دینی و خواندن نماز شب جدیت می‌کرد.

    «بسم الله الرحمن الرحیم، ان ربکم الله الذی خلق السموات و الارض فی سته ایام ثم استوی علی العرش یغشی اللیل النهار یطلبه حثیثا والشمس و القمر و النجوم مسخرات بامره، الاله الخلق و الامر تبارک الله رب العالمین…»

    کربلایی کاظم آن آیه را با چند آیه پس از آن همراه با آن سید می‌خواند و آن سید همچنان دست به سینه او می‌کشد تا می‌رسند به آیه ۵۹ «انی اخاف علیکم عذاب یوم العظیم.»

    کربلایی کاظم بعد از خواندن آن آیات سرش را برمی‌گرداند تا با آن آقا حرفی بزند اما کسی را آنجا نمی‌بیند بعد با خودش می‌گوید که آنها یا امام بوده‌اند یا فرشته؟ اسم مرا از کجا می‌دانستند؟ آنها غریب بوده‌اند؟ آنها قرآن را در سینه من گذاشتند و رفتند. بعد بی‌هوش می‌شود و تا اذان صبح در امام زاده می‌ماند. بعد که به هوش می‌آید نماز صبح را می‌خواند. هوا که روشن می‌شود علف‌ها را برمی‌دارد و به منزل می‌آید پدرش از وی می‌پرسد: دیشب کجا بودی؟ خیلی دنبالت گشتیم. می‌گوید: دیشب امام زاده بودم و ماجرا را تعریف می‌کند. اهل خانه فکر می‌کنند که او دعایی شده یا جن گرفته پس او را نزد همان واعظی که هر ساله به ساروق می‌آمد می‌برند.

    واعظ که حاج شیخ صابر عراقی نام داشت می‌پرسد: پسر جان چطور شده آیا سواد داری. محمدکاظم می‌گوید: نه سواد ندارم. کسانی هم که آنجا بوده‌اند گواهی می‌دهند که سواد ندارد. بعد می‌گوید: خب حالا قصه چیست؟ ایشان ما وقع را توضیح می‌دهد. آقا صابر می‌پرسد چه چیز را یادت دادند؟ وی شروع به خواندن قرآن می‌کند. آقا صابر می‌گوید: این قرآن می‌خواند. جن گرفته نیست. به او کرامت شده آقا صابر قرآن می‌خواهد، می‌آورند هر جایی از قرآن را که باز می‌کند و یک آیه می‌خواند حاج محمدکاظم بقیه‌اش را می‌خواند. آقا صابر می‌گوید: حالا که به تو کرامت شده برویم خط هایی را که در سقف امام زاده است ببینیم. وقتی وارد امامزاده می‌شوند می‌بینند نه خطی است، نه نوری!

    حال این سوال مطرح می‌شود که چرا خداوند کربلایی کاظم را مورد لطف خود قرار داده و او را حافظ قرآن قرار می‌دهد؟

    خود کربلایی کاظم به این سوال اینگونه پاسخ می‌دهد که: من سه چیز را رعایت می‌کردم که شاید به خاطر همین سه چیز مورد لطف خداوند قرار گرفتم:

    ۱- این که هرگز لقمه حرام نخوردم،

    ۲- هرگز نماز شبم ترک نشد،

    ۳- پرداخت خمس و زکاتم را هرگز قطع نکردم.

    ایشان می‌گفت وقتی می‌خواهم لقمه شبهه‌ناکی بخورم احساس سیری به من دست می‌دهد. وی می‌گفت روی سینه‌ام نوری را می‌بینم که به محض مواجه شدن با لقمه حرام آن نور به تیرگی گرایش پیدا می‌کند و اگر لقمه حرامی بخورم بالا می‌آورم.

    چگونگی وفات کربلایی کاظم

    ایشان۲۰ روز قبل از فوتش در ساروق درباره مسئله فوت و دفن خود با فرزندانش صحبت کرد. وی گفت من همین روزها فوت خواهم کرد. وقتی مُردم جنازه‌ام را به قم منتقل کنید و در آنجا به خاک بسپارید. بعد کمی درنگ کرد و گفت خب اگر من اینجا بمیرم شما برای انتقال جنازه‌ام به قم دچار مشکل می‌شوید، من می‌روم قم. پس فردای آن روز به قم رفت و ۲۰روز بعد در آنجا فوت کرد و در قبرستان نو به خاک سپرده شد.

    پانوشت ها:

    ۱- امامزاده ۷۲ تن ساروق در باغ بزرگی قرار دارد، که پی بنای آن مربوط به قرن ششم هـ .ق است. امامزادگان مدفون شده در آنجا ۷۲ تن هستند. زمانی که امام رضا علیه السلام در طوس تشریف داشتند علویونی که در مدینه، کوفه و نجف بودند برای ملاقات امام به سمت مشهد حرکت می‌کنند. اما عوامل مأمون امام را به شهادت می‌رسانند و دستور می‌دهند که علویون را برگردانند و اگر مقاومت کردند شهید کنند. این امام زادگان در جریان حرکت به سمت مشهد به شهادت می‌رسند و در سه مجموعه دفن می‌شوند یک بخش ۱۵نفر به اضافه یک خانم به نام «نصرت خاتون»، در بخش دیگر ۱۵مرد و در بخش دیگر ۴۰ زن مدفون شده‌اند که به ۴۰ دختران معروف است.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۸ خرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش