عکس خرید فروش

دختران جوانی که مجبورند با مردان ۶۰ ساله ازدواج کنند ! +تصاویر

اجبار کودکان برای ازدواج در سنین خردسالی در حالی که کودک در حال کسب تجربه های ارتباط با محیط پیرامون و کسب مهارت های زندگی هستند و هنوز قادر به تجزیه و تحلیل قواعد پیچیده زندگی زناشویی و چگونگی برخورد مناسب با زوج خود در شرایط مختلف زندگی نیستند، تبعیض و ظلم بزرگی به دخترانی است که تجربه زندگی مشترک شان برای همیشه در هاله ای از ترس و تبعیض خواهد بود.
از بین مسائل مختلفی نظیر سوء تغذیه، کمبود شیر مادر، بی سرپرستی، بی هویتی فرزندان خارج از ازدواج رسمی، فقدان خدمات بهداشتی و درمانی لازم، فقر آموزشی، بیسوادی، بهره کشی جسمی و جنسی و دهها مورد دیگر، ازدواج کودک در برخی از کشورها مانند افغانستان و برخی از کشورهای خاورمیانه و قاره آفریقا یکی از مهمترین مسائلی است که گریبان دهها هزار دختر و پسر واقع در سن کودکی را به مخاطره انداخته است.
به گزارش یونیسف، ازدواج کودک یا ازدواج زودهنگام مربوط به ازدواج با کودک زیر ۱۸سال است. در این میان با وجودی که هر دو جنس پسر و دختر در معرض ازدواج های زودهنگام هستند ولی دختران بیشترین قربانیان این پدیده بشمار می روند.ازدواج اجباری ازدواجی است که بدون توافق معتبر یکی از طرفین یا هر دو زوج صورت می گیرد و در آن اجبار عاطفی یا بدنی یک عامل اصلی است. در برخی از کشورهای آفریقایی مانند نیجر، چاد، مالی، گینه و بورکینافاسو حدود ۸۰ درصد دختران قبل از رسیدن به سن ۱۸ سالگی مجبور به ازدواج کردن می‌شوند.
نشریه “فارین پالیسی” نگاهی تحلیلی همراه با تصاویر انداخته به این پدیده غمبار و تاسف بار در کشور محروم افغانستان.
دختران جوانی که مجبورند با مردان 60 ساله ازدواج کنند ! +تصاویر
بنا به آمار یونیسف حدود ۵۰ میلیون دختر زیر ۱۷ سال در کشورهای در حال توسعه مجبور شده اند متاهل شوند. پدیده ازدواج کودکان در افغانستان بویژه در مناطق روستایی شایع است. ۵۷ درصد از دختران افغان قبل از رسیدن به سن ۱۶ سالگی عروس می شوند و آمار مرگ آنان به علت حاملگی زودرس بسیار بالاست. در عکس فوق سعید محمد ۵۵ ساله با روشن کاظم ۸ ساله در مراسم نامزدی دیده می‌شوند. پدر عروس، عبدل کاظم ۶۰ ساله با بیان اینکه راضی به این ازدواج نبوده اما فقرشدیدمجبور به رضایت وی برای این ازدواج شده است.
دختران جوانی که مجبورند با مردان 60 ساله ازدواج کنند ! +تصاویر
فایز محمد ۴۰ ساله با غلام حیدر ۱۱ ساله در روستای دمردر در حال برگزاری مراسم ازدواج هستند. این عکس به عنوان نماد و عکس برگزیده از سوی یونیسف انتخاب و از عکاس آمریکایی آن قدردانی شد.
دختران جوانی که مجبورند با مردان 60 ساله ازدواج کنند ! +تصاویر
زهرا عروس افغانی در سالن آرایشی در بامیان برای شرکت در مراسم ازدواج آماده می شود.
دختران جوانی که مجبورند با مردان 60 ساله ازدواج کنند ! +تصاویر
همه ازدواج ها در سنین کودکی رخ نمی دهد اما بعید است سن عروس دیگر از ۲۴ سال بالاتر برود. در عکس فوق رضا علی زاده ۲۴
ساله با عروس ۲۱ ساله اش آجیلا نظری پس از مراسم عقد در حال بازگشت به خانه شان در روستای هزاره هرات هستند. این دو
قبل از ازدواج فقط یک بار با هم ملاقات کرده بودند.
دختران جوانی که مجبورند با مردان 60 ساله ازدواج کنند ! +تصاویر
مادر و مادربزرگ عروس در حال آویختن گوشواره به عروس در کابل هستند. بعد از دوران طالبان سالن های ازدواج دوباره بازگشایی شد و شادمانی و بوق زدن ماشین عروس و همراهانشان در خیابانهای کابل بار دیگر رواج یافت ولی قانونی برای منع ازدواج کودکان تصویب نشد.
دختران جوانی که مجبورند با مردان 60 ساله ازدواج کنند ! +تصاویر
بس گُل دختر ۱۷ ساله افغان در خانه حمایت از زنان در بامیان. وی در سن ۱۱ سالگی مجبور به ازدواج با مردی همسن پدر خود شد و
به علت سوء رفتار با وی از طرف شوهرش مجبور به فرار و پناه گرفتن در خانه امن بامیان شد.
دختران جوانی که مجبورند با مردان 60 ساله ازدواج کنند ! +تصاویر
بهترین دوست عروس، مترا آماده ورود داماد برای تحویل عروس نوجوان است. برخی از این کودکان و نوجوانان به امید داشتن زندگی بهتر
و فرار از فقر با خوشحالی تن به ازدواج های اجباری می دهند.
دختران جوانی که مجبورند با مردان 60 ساله ازدواج کنند ! +تصاویر
مراسم ازدواج دسته جمعی گروهی ۵۰ زنان در استان هرات افغانستان. اکثر این عروسها کمتر از هجده سال دارند.
مجگون آمونی دختر ۱۶ ساله در حال گریه. وی به خاطر خشونت شوهرش مجبور به فرار و پناه گرفتن در موسسه خدمات اجتماعی در هرات شده است. وی در این مرکز به مدت شش ماه زندگی کرد تا خانواده اش راضی به حمایت و پذیرفتن او شوند اما در جامعه عقب مانده افغان هر زنی که از خانه شوهرش فرار کند مایه ننگ خانواده پدری اش محسوب میشود. مجگون زمانی که فقط ۱۱ سال سن داشت به عقد مردی ۶۰ ساله در ازای تحویل دو بسته هروئین درآمد. وی مجبور به قاچاق مواد مخدر در خانه شوهرش شد تا زمانی که مجبور به فرار از خانه شوهرش شد.

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: , , , , ,
  • نوشته: gloria
  • تاریخ: ۹ خرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • دختری شایسته که حجاب را به لیگ برتر انگلیس آورد + عکس

    برنا: به نقل از سایت لیگ برتر انگلیس نوشت، این اتحادیه که حامی اصلی رقابت های لیگ برتر فوتبال جزیره است، این جایزه را به خاطر طرح‌هایی که “رابیا احمد” برای فعالیت بانوان اقلیت های دینی ارائه داده، به وی اعطا کرد.
    دختری که حجاب  را به لیگ برتر آورد+عکس
    “رابیا احمد” دختر جوانی است که بطور داوطلبانه در شهر پرستون فعالیت دارد و طرح‌هایی در سال گذشته ارائه داده است که طی آن ورزش جوانان گسترش می‌یابد. در این طرح ها قسمت هایی نیز وجود دارد که طی آن به ورزش بانوان اقلیت های قومی و مذهبی در کشور انگلستان پرداخته شده است. این طرح ها در حالی ارائه شده که پیش تر بانوان در بخش های ورزشی فعالیتی بسیار محدود داشتند.
    دختری که حجاب  را به لیگ برتر آورد+عکس
    رابیا احمد در برنامه هایی که ارائه داده فعالیت بانوان را در ورزش هایی مانند فوتبال، شنا و بدنسازی افزایش داده است. ضمن اینکه وی تلاش دارد ۲۵ دختر محجبه را به شکل داوطلبانه مانند خود وارد این کار کند.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , , , ,
  • نوشته: gloria
  • تاریخ: ۹ خرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • شطرنج ۳ نفره هم اختراع شد + عکس

    پس از سالها تلاش برای ایجاد قوانین شطرنج سه نفره بالاخره این قوانین ایجاد شد و هم اکنون سه نفر میتوانند با هم شطرنج بازی کنند .  این شطرنج به صورتی است که هر نفر میتواند به طور هم زمان با دو نفر دیگر رقابت کند یا با چینش خاص مهره هایش از مهره های  رقیب به نفع خودش و یا علیه مهره های دیگری استفاده کند .

    شطرنج 3 نفره هم اختراع شد + عکس

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: gloria
  • تاریخ: ۹ خرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • داستان: اندوه آنتوان چخوف

    غروب است. ذرات درشت برف آبدار گرد فانوس‌هایی که تازه روشن شده، آهسته می‌چرخد و مانند پوشش نرم و نازک روی شیروانی‌ها و پشت اسبان و بر شانه و کلاه رهگذران می‌نشیند.

    «یوآن پوتاپوف» درشکه‌چی، سراپایش سفید شده، چون شبحی به نظر می‌آید. او تا حدی که ممکن است انسانی تا شود، خم گشته و بی‌حرکت بالای درشکه نشسته است. شاید اگر تل برفی هم رویش بریزند باز هم واجب نداند برای ریختن برف‌ها خود را تکان دهد… اسب لاغرش هم سفید شده و بی‌حرکت ایستاده است. آرامش استخوان‌های درآمده و پاهای کشیده و نی مانندش او را به مادیان‌های مردنی خاک‌کش شبیه ساخته است؛ ظاهراً او هم مانند صاحبش به فکر فرو رفته است. اصلاً چطور ممکن است اسبی را از پشت گاوآهن بردارند، از مزرعه و آن مناظر تیره‌ای که به آن عادت کرده است دور کنند و اینجا در این ازدحام و گردابی که پر از آتش‌های سحرانگیز و هیاهوی خاموش‌ناشدنی است، یا میان این مردمی که پیوسته شتابان به اطراف می‌روند رها کنند و باز به فکر نرود!…

    اکنون مدتی است که یوآن و اسبش از جا حرکت نکرده‌اند. پیش از ظهر از طویله درآمدند و هنوز مسافری پیدا نشده است. اما دیگر تاریکی شب شهر را فرا گرفته، رنگ‌پریدگی روشنایی فانوس‌ها به سرخی تندی مبدل شده است و رفته‌رفته بر ازدحام مردم در خیابان‌ها افزوده می‌شود.

    ناگاه صدایی به گوش یوآن می‌رسد:

    ـ درشکه‌چی! برو به ویبوسکا! درشکه‌چی!…

    یوآن تکان می‌خورد. از میان مژه‌هایی که ذرات برف آبدار به آن چسبیده است یک نظامی را در شنل می‌بیند.

    ـ درشکه‌چی! برو به ویبورسکا! مگر خوابی؟ گفتم برو به ویبورسکا!

    یوآن به علامت موافقت مهاری را می‌کشد. از پشت اسب و شانه‌های خود او تکه‌های برف فرو می‌ریزد…

    نظامی در درشکه می‌نشیند، درشکه‌چی با لبش موچ‌موچ می‌کند، گردن را مانند قو دراز می‌کند، کمی از جا برمی‌خیزد و شلاقش را بیشتر برحسب عادت تا برای ضرورت حرکت می‌دهد. اسب هم گردن می‌کشد، پاهای نی مانندش را کج می‌کند و بی‌اراده از جا حرکت می‌کند…

    هنوز درشکه چند قدمی نپیموده است که از مردمی که چون توده سیاه در خیابان بالا و پایین می‌روند فریادهایی به گوش یوآن می‌رسد:

    ـ کجا می‌روی؟ راست برو!

    نظامی خشمناک می‌گوید:

    ـ مگر درشکه راندن بلد نیستی؟ خوب، راست برو!

    سورچی گاری غرغر می‌کند و پیاده‌ای که از خیابان می‌گذرد شانه‌اش به پوزه اسب یوآن می‌خورد، خشم‌آلود به وی خیره می‌شود و برف‌ها را از آستین می‌تکاند. یوآن مثل اینکه روی سوزنی نشسته باشد پیوسته سر جایش تکان می‌خورد، آرنج‌ها را به پهلو می‌زند و مانند معتضری چشم‌ها را به اطراف می‌چرخاند؛ انگار که نمی‌داند کجاست و برای چه اینجاست.

    نظامی شوخی می‌کند:

    ـ عجب بدجنس‌هایی؛ مثل اینکه قرار گذاشته‌اند یا با تو دعوا کنند و یا زیر اسبت بروند.

    یوآن برمی‌گردد، به مسافر نگاه می‌کند و لبش را حرکت می‌دهد… گویا می‌خواهد سخنی بگوید اما فقط کلمات نامفهوم و گرفته‌ای از گلویش خارج می‌شود.

    نظامی می‌پرسد:

    ـ چه گفتی؟

    یوآن تبسم می‌کند، آب دهان را فرو می‌برد، سینه‌اش را صاف می‌کند و با صدای گرفته‌ای می‌گوید:

    ـ ارباب!… من… پسرم این هفته مرد.

    ـ هوم… از چه دردی مرد؟

    یوآن تمام قسمت بالای پیکرش را به جانب مسافر برمی‌‌گرداند و جواب می‌دهد:

    ـ خدا عالم است! باید از تب مرده باشد. سه روز در بیمارستان خوابید و مرد. خواست خدا بود.

    از تاریکی صدایی بلند می‌شود:

    ـ شیطان! سرت را برگردان؟ پیرسگ! مگر می‌خواهی آدم زیر کنی؟ چشمت را باز کن!

    مسافر می‌گوید:

    ـ تندتر برو! تندتر! اگر اینطور آهسته بروی تا فردا هم به ویبورسکا نخواهیم رسید. یالله! اسبت را شلاق بزن!

    درشکه‌چی دوباره گردن می‌کشد. کمی از جا بلند می‌شود و با وقار و سنگینی شلاق را تکان می‌دهد. آن وقت چند بار به مسافر نگاه می‌کند اما مسافر چشمش را بسته است و ظاهراً حوصله شنیدن حرف‌های یوآن را ندارد. به ویبورسکی می‌رسند، مسافر پیاده می‌شود. یوآن درشکه را مقابل میهمانخانه‌ای نگه می‌دارد، پشتش را خم می‌کند و باز بی‌حرکت می‌نشیند…

    دوباره برف آبدار شانه‌های او و پشت اسبش را سفید می‌کند. یکی دو ساعت بدین منوال می‌گذرد.

    سه نفر جوان درحالی که گالش‌های خود را بر سنگفرش می‌کوبند و به هم دشنام می‌دهند به درشکه نزدیک می‌شوند. دو نفر آنها قد بلند و لاغر اندام‌اند اما سومی کوتاه و گوژپشت است.

    گوژپشت با صدایی شبیه به صدای شکستن، فریاد می‌زند:

    ـ درشکه‌چی! برو پل شهربانی… سه نفری نیم روبل…

    یوآن مهاری را می‌کشد و موچ‌موچ می‌کند. نیم روبل خیلی کمتر از کرایه عادی است… اما امروز حال چانه زدن را ندارد. اصلاً دیگر یک روبل و پنج روبل برای او فرقی ندارد، همین‌قدر کافی است مسافری بیابد…

    جوان‌ها صحبت‌کنان و دشنام‌گویان به طرف درشکه می‌آیند و هر سه با هم سوار می‌شوند. بر سر اینکه دو نفری که باید بنشینند کدامند و نفر سومی که باید بایستد کدام، مشاجره در می‌گیرد. پس از مدتی اوقات تلخی، دشنام و توهین و ملامت کردن به یکدیگر، بالاخره چنین تصمیم می‌؛یرند که چون گوژپشت از همه کوچکتر است باید بایستد. گوژپشت می‌ایستد، پس گردن درشکه‌چی می‌دمد و با صدای مخصوصی فریاد می‌کشد:

    ـ خوب، هی کن داداش! عجب کلاهی داری! همه پطرزبورگ را بگردی نظیرش پیدا نمی‌شود.

    یوآن می‌خندد و می‌گوید:

    ـ هی… هی… چطور است؟…

    ـ خوب، چطور است! چطور است؟ هی کن! می‌خواهی تمام راه را اینطور آهسته درشکه ببری؟ ها؟ مگر پس‌گردنی می‌خواهی؟…

    یکی از درازها می‌گوید:

    ـ سرم دارد می‌ترکد… دیشب من و واسکا در خانه دگماسوف چهار بطری کنیاک خوردیم.

    دراز دیگر عصبانی می‌شود:

    ـ نمی‌فهمم چرا دروغ می‌گویی. مثل سگ دروغ می‌گوید.

    ـ اگر دروغ بگویم خدا مرگم بدهد…

    ـ راست گفتن تو هم مثل راست گفتن آنهایی است که می‌گویند موش‌ها سرف می‌کنند.

    یوآن می‌خندد و می‌گوید:

    ـ هی… هی… هی… عجب ارباب‌های خو… او… شحالی.
    گوژپشت خشمگین می‌شود:

    ـ تف! شیطان جهنمی! طاعون کهنه! تندتر می‌روی یا نه؟ مگر اینطور هم درشکه می‌برند؟ شلاق را تکان بده! خوب، شیطان یالله! تندتر!

    یوآن پشت سر خود حرکت گوژپشت و دشنام‌هایی که به او می‌دهد می‌شنود، به مردم نگاه می‌کند و کم‌کم حس تنهایی قلب او را ترک می‌گوید. گوژپشت تا موقعی که نفس دارد و سرفه امانش می‌دهد ناسزا می‌گوید و غرغر می‌کند. درازها راجع به دختری به نام نادژنا پطرونا گفت‌وگو می‌کنند.

    یوآن به آنها نگاه می‌کند و همین که سکوت کوتاهی پیش می‌آید زیر لب می‌گوید:

    ـ این هفته… آن…، پسر جوانم مرد.

    گوژپشت آه می‌کشد و پس از سرفه‌ای لبش را پاک می‌کند و جواب می‌دهد:

    ـ همه ما می‌میریم… خوب، هی کن! آقایان! راستی که این درشکه‌چی حوصله مرا سر برد. چه وقت خواهیم رسید؟

    ـ خوب، سرحالش بیار!… یک پس گردنی…

    ـ بلای ناگهانی؛ شنیدی؟ مگر پس گردنی می‌خواهی؟ اگر با امثال تو تعارف کنند اینقدر آهسته می‌روید که انگار آدم پیاده می‌رود… شنیدی! طاعون کهنه! یا اینکه حرف‌های ما را باد هوا حساب می‌کنی؟

    از آن پس دیگر یوآن صداهایی را که از پس گردنش می‌آید، فقط حس می‌کند و درست نمی‌شنود. ناگاه به خنده می‌افتد:

    ـ هی… هی… هی… ارباب‌های خوشحال… خدا شما را سلامت بدارد!
    یکی از درازها می‌پرسد:

    ـ درشکه‌چی! زن داری؟

    ـ مرا می‌گویید؟ هی… هی… هی… ارباب‌های خوشحال حالا دیگر یک زن دارم و آن هم خاک سیاه است… ها… ها… یعنی قبر… پسر جوانم مرد و من هنوز زنده هستم. خیلی عجیب است! به جای اینکه عزرائیل به سراغ من بیاید پیش پسرم رفت…

    آن وقت یوآن سر را برمی‌گرداند تا حکایت کند که چطور پسرش مرده، اما گوژپشت نفس راحتی می‌کشد و خبر می‌دهد که شکر خدا بالاخره به مقصد رسیدند. یوآن نیم روبل از آنها می‌گیرد و مدتی در پی این ولگردان که در دهلیز خانه‌ای ناپدید می‌شوند نگاه می‌کند دوباره آن سکوت و خاموشی وحشت‌بار فرا می‌رسد.

    اندوهی که اندکی پنهان گشته بود دوباره پدید می‌آید و سینه‌اش را با شدت می‌فشارد.

    چشمان یوآن با اضطراب چون چشم انسان زجر کشیده و شکنجه دیده‌ای در میان جمعیت که در پیاده‌روهای خیابان ازدحام می‌کنند می‌نگرد.
    راستی بین این هزاران نفر که بالا و پایین می‌روند حتی یک تن هم پیدا نمی‌شود که به سخنان یوآن گوش بدهد؟

    ولی جمعیت بی‌آنکه به او توجه داشته باشد و به اندوه درونیش اعتنایی کند در حرکت است… اندوه وی بس گران است و آن را پایانی نیست. اگر ممکن بود سینه یوآن را بشکافند و آن اندوه طاقت‌فرسا را از درون قلبش بیرون کشند شاید سراسر جهان را فرا می‌گرفت، اما با وجود این نمایان نیست و خود را طوری در این حفره کوچک پنهان ساخته است که حتی موقع روز با چراغ هم نمی‌توان آن را پیدا کرد.

    یوآن دربانی را با کیسه کوچکی می‌بیند و مصمم می‌شود با او صحبت کند، از او می‌پرسد:

    ـ عزیزم! ساعت چند است؟

    ـ ساعت ده! چرا… چرا اینجا ایستاده‌ای؟ برو جلوتر!

    یوآن چند قدمی جلوتر می‌رود، اندوه بر او چیره شده و او را در زیر فشار خود خم کرده است.

    دیگر مراجعه به مردم و گفت‌وگوی با آنها را سودمند نمی‌داند اما پنج دقیقه‌ای نمی‌گذرد که پیکرش را راست نگاه می‌دارد، گویی درد شدیدی احساس کرده است، مهاری را می‌کشد. دیگر نمی‌تواند تاب بیاورد با خود می‌اندیشد:

    ـ باید به طویله رفت و درشکه را باز کرد.

    اسب او مثل اینکه به افکارش پی برده باشد به راه می‌افتد، یکساعت و نیم بعد یوآن کنار بخاری بزرگ و کثیفی نشسته است. چند مرد به روی زمین و بالای بخاری و روی نیمکت خوابیده‌اند و صدای خرخر آنها بلند است. ستون دودی مثل مار در فضا می‌پیچد. هوا گرم و خفقان‌آور است، یوآن به خفتگان می‌نگرد و پشت گوش را می‌خارد و افسوس می‌خورد که چرا اینقدر زود به خانه آمده است. با خود می‌گوید: «دنبال یونجه هم نرفتم. علت این غم و اندوه همین است کسی که تکلیف خود را بداند خودش سیر و اسبش هم سیر است به علاوه همیشه راحت و آسوده است».

    در گوشه‌ای درشکه‌چی جوانی برمی‌خیزد، خواب‌آلود و نفس‌زنان دستش را به طرف سطل آب دراز می‌کند.

    یوآن می‌پرسد:

    ـ می‌خواهی آب بخوری.

    ـ آری!

    ـ خوب… به سلامتی بنوش! داداش! پسر من مرد. شنیدی؟ این هفته در بیمارستان…

    یوآن به جوانک نگاه می‌کند تا ببیند سخنش در وی چه تأثیری دارد.
    اما در قیافه او هیچ تغییری مشاهده نمی‌کند.

    جوانک پتو را روی سر می‌کشد و دوباره می‌خوابد. پیرمرد آهی می‌کشد و پشت گوش را می‌خارد. همانطوری که جوانک میل به نوشیدن آب داشت او هم مایل است حرف بزند. اکنون درست یک هفته از مرگ پسرش می‌گذرد و هنوز راجع به آن با کسی سخن نگفته است. باید از روی فکر و با نظم و ترتیب صحبت کرد. بایستی حکایت کرد که چطور پسرش ناخوش شد، چگونه از درد شکنجه می‌کشید، پیش از مردن چه گفت؛ بایستی مراسم تدفین، رفتن به بیمارستان در پی لباس پسر درگذشته‌اش را توصیف کرد. در ده آنیا، نامزد پسرش تنها مانده است. بایستی درباره او هم صحبت کرد. مگر آنچه باید بگوید کم است! شنونده باید آه بکشد، تأسف بخورد، زاری و شیون کند. اما گفت‌وگو با زن‌ها بهتر است. گرچه آنها ابله و نادان‌اند ولی با دو کلمه زوزه می‌کشند.

    یوآن با خود می‌گوید:

    ـ بروم به اسبم سر بزنم همیشه برای خواب وقت دارم.

    لباسش را می‌پوشد و به طویله‌ای که اسبش در آنجاست می‌رود. در راه راجع به خرید یونجه و کاه و وضع هوا فکر می‌کند. وقتی تنهاست نمی‌تواند درباره پسرش بیندیشد. صحبت کردن درباره او با کسی ممکن است اما در تنهایی فکر کردن و قیافه او را به خاطر آوردن تحمل‌ناپذیر و طاقت‌فرساست.

    یوآن وقتی چشمان درخشان اسبش را می‌بیند از او می‌پرسد:

    ـ نشخوار می‌کنی؟ خوب نشخوار کن! حالا که یونجه نداری کاه بخور! آری! من دیگر پیر و ناتوان شده‌ام و نمی‌توانم دنبال یونجه تو بروم. افسوس! این کار پسرم بود. اگر زنده می‌ماند یک درشکه‌چی می‌شد.

    یوآن اندکی خاموش می‌شود و سپس به سخنش ادامه می‌دهد:

    ـ داداش! مادیان عزیزم! اینطور است. پسرم «گوزمایونیچ» دیگر در این میان نیست… نخواست زیاد عمر کند… ناکام از دنیا رفت. فرض کنیم که کره‌ای داشته باشیم و تو مادر این کره باشی و ناگهان آن کره بمیرد.
    راستی دلت نمی‌سوزد؟

    اسب نشخوار می‌کند، گوش می‌دهد، نفسش به دست‌های صاحبش می‌خورد.

    یوآن بی‌طاقت می‌شود، خود را فراموش می‌کند و همه چیز را برای اسبش حکایت می‌کند و عقده دل را می‌گشاید

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۹ خرداد ۱۳۸۹
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • کوچه اثر جاودانه فریدون مشیری

    بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم 
      در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید   یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت   آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ   یادم آید : تو به من گفتی : از این عشق حذر کن! لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب ، آئینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا ،‌ که دلت با دگران است! تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!   با تو گفتم :‌ "حذر از عشق؟ ندانم! سفر از پیش تو؟‌ هرگز نتوانم! روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم، تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم" باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم…!   اشکی ازشاخه فرو ریخت مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت! اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید، یادم آید که از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم ، نرمیدم   رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم! بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱ خرداد ۱۳۸۹
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • مولوی و هرمنوتیک فلسفی

    امروزه فیلسوفان طرفدار هرمنوتیک مسئله فهم و تفسیر را جدی تلقی می کنند. اینکه چگونه انسان می تواند به فهم یک متن نایل شود، برای آنها مسئله مهمی است. آنها در باب شرایط فهم و تفسیر یک متن بحث و گفت وگوهای بسیار دارند. برخی از آنها نیز چون هیدگر و گادامر درباب هستی شناسی فهم بحث و گفتگو کرده اند. ( نصری، ص۸۳)با توجه به اینکه برخی از فیلسوفان هرمنوتیک برای متن معنای وسیعی قائل شده و آن را فقط شامل یک اثر نوشتاری یا گفتاری نمی دانند، بلکه از آثار هنری گرفته تا رؤیاها و حیات انسانی را متن تلقی می کنند، (Routledge 1992, Vol 4, pp3845) می توان از هرمنوتیک مولودی نیز سخن به میان آورد.
    البته برای مولانا متن فقط یک اثر نوشتاری یا گفتاری نیست، بلکه کل عالم هستی یک متن است که باید به تفسیر و فهم آن نایل شد. به بیان دیگر همه موجودات جهان آفرینش از خدا و جهان گرفته تا حیات انسان به عنوان یک متن برای مولانا قابل مطالعه و تفسیر و تأویل است.
    با توجه به آنکه خواننده یا مفسر باید به فهم یک متن نایل شود، بحث از شرایط و عوامل مؤثر در فهم جایگاه مهمی برای اصحاب هرمنوتیک دارد. مطالعه کتاب مثنوی نشانگر آن است که برای مولانا مسئله فهم امری جدی است و در جای جای این اثر ابعاد گوناگونان آن را مورد بحث قرار داده است. اینکه انسان چه ابزارهایی برای فهم دارد، چه عوامل و عناصری در فهم او دخالت دارند، چه موانعی سد راه فهم او می باشند و ریشه اختلاف فهم ها در چیست، از جمله مباحثی است که می توان آنها را از دیدگاه مولوی مورد بحث و بررسی قرار داد.
    با توجه به تقسیمی که درباب هرمنوتیک انجام شده و آن را به خاص و عام و فلسفی تقسیم کرده اند، و در هرمنوتیک فلسفی درباب اصل پدیده فهم بحث می شود، تا قواعد و روش های تفسیر و فهم، به بیان دیگر از مبانی فهم و شرایط وجودی آن سخن به میان می آید، باید هرمنوتیک مولوی را هرمنوتیک فلسفی دانست. مولوی نیز چونان هیدگر و گادامربرای هستی شناسی فهم و شرایط آن اهمیت بسزایی قائل است. مطالعه دیدگاه های او در باب هرمنوتیک فلسفی حکایت از برخی وجوه مشترک تفکر وی با طرفداران این نحله از هرمنوتیک دارد.
    ارزش فهم و اندیشه
    فهم و اندیشه یکی از مهم ترین ویژگی های انسان و از وجوه تمایز او بر سایر موجودات است. از نظر مولانا انسانیت انسان به اندیشه اوست و اگر اندیشه را از وجود انسان حذف کنیم، جز مشتی استخوان و مواد طبیعی چیز دیگری نخواهد بود.
    ای برادر تو همین اندیشه ای/ مابقی تو استخوان و ریشه ای
    گر گل است اندیشه تو، گلشنی/ و ربود خاری، تو هیمه گلخنی
    به زعم مولانا ملاک ضعف و قدرت جان انسان، فهم و آگاهی اوست. هر اندازه فهم آدمی قوی تر باشد، مرتبه وجودی وی بالاتر خواهد بود.
    چون سرّ و ماهیت ما مخبر است/ هر که او آگاه تر با جان تر است
    اقتضای جان چو ای دل آگهی است/ هر که آگه تر بود جانش قوی است
    روح را تأثیر آگاهی بود/ هر که را این بیش اللهی بود
    آدمی به گونه ای آفریده شده تا توان درک حقایق جهان هستی را داشته باشد. به بیان دیگر خداوند انسان را مجهز به ابزارهای خاص معرفتی نموده که به مدد آنها می تواند خود و خدا و جهان را درک کند. ضرورت بهره برداری صحیح از این ابزارها به گونه ای است که آدمی در برابر آنها مسئولیت اخروی دارد، یعنی در جهان دیگر باید پاسخگوی نحوه بهره برداری از قوای ادراکی خود باشد.
    حق همی گوید چه آوردی مرا/ اندرین مهلت که دادم مر ترا
    عمر خود را در چه پایان برده ای/ قوت و قوت در چه فانی کرده ای
    گوهر دیده کجا فرسوده ای/ پنج حس را در کجا پالوده ای
    گوش و چشم و هوش و گوهرهای عرش/ خرج کردی چه خریدی تو ز فرش
    هر چندانسان قدرت فهم حقایق عالم هستی را دارد، اما اندیشه او در شناسایی ذات خدا ناتوان است.
    هر چه اندیشی پذیرای فناست/ و آن که در اندیشه ناید آن خداست
    از همین جاست که مولانا تفکر در ذات الهی را موجب گمراهی آدمی می داند.
    زین وصیت کرد ما را مصطفی/ بحث کم جوئید در ذات خدا
    آن که در ذاتش تفکر کردنی است/ در حقیقت آن نظر در ذات نیست
    هست آن پندار او زیرا به راه/ صد هزاران پرده آمد تا اله

    اختلاف فهم ها
    از نظر مولوی اختلاف انسان ها در فهم حقایق امری طبیعی است، چرا که ریشه بسیاری از اختلاف فهم ها را باید در اختلاف در استعدادها و ظرفیت های ادراکی افراد جستجو کرد.
    آن تفاوت هست در عقل بشر/ که میان شاهدان اندر صور
    زین قبل فرمود احمد در مقال/ در زبان پنهان بود حسن رجال
    اختلاف عقل ها در اصل بود/ بر و فاق سنیان باید شنود
    برخلاف قول اهل اعتزال/ که عقول از اصل دارند اعتدال
    در این ابیات مولانا اشاره به اختلاف معتزله با اشاعره دارد. معتزله بر خلاف اشاعره اعتقاد دارند که عدل الهی اقتضاء می کند که همه انسان ها از عقول یکسان برخودار باشند. (نیکلسون، ج۳، ص۴۴۱) با توجه به محدودیت ظرفیت اشخاص است که مولانا برخی از حقایق را به مخاطبان خود نمی گوید.
    آن چه می گویم به قدر فهم توست/ مردم اندر حسرت فهم درست
    همه افراد نباید به دنبال همه مسائل معرفتی بروند. برای درک برخی از حقایق علمی و فلسفی و عرفانی، باید استعداد لازم را دارا بود، چرا که در غیر این صورت کسب معرفت نه تنها مفید نیست که مضر هم خواهد بود.
    نکته ها چون تیغ پولاد است تیز/ گر نداری تو سپر وا پس گریز
    هر فردی مطابق با ظرفیت وجودی خود می تواند حقایق عالم را درک کند. نباید انتظار داشت که همه انسان ها حقایق را درک کنند.
    عالم از هژده هزار است و فزون/ هر نظر را نیست این هژده زبون
    در مواردی که آدمی توانایی درک برخی حقایق عالی را ندارد، باید از ورود به آنها خودداری کند. افراد باید مطابق با هوش و استعداد خود به شکار حقایق بروند.
    احتمی کن احتمی کن زاندیشه ها/ زآنکه شیرانند در این بیشه ها
    از ‎آن جا که همه افراد توانایی درک حقایق عالی را ندارند، لذا لزومی ندارد که آنها را برای همگان ابراز کرد. اگر گوینده دریابد که مخاطب توانایی درک برخی از حقایق را ندارد باید از ابراز آن خودداری کند. به تعبیر مولوی آن مطلب را به منبع اصلی خود باز گرداند.
    رفتن این آب فوق آسیاست/ رفتنش در آسیا بهر شماست
    چون شما را حاجت طاحون نماند/ آب را در جوی اصلی باز راند
    برخی از بزرگان حقایق بسیاری برای گفتن دارند که چون افراد شایسته را نمی یابند، لذا آنها را اظهار نمی دارند.
    سر پنهان است اندر زیر و بم/ فاش اگر گویم جهان بر هم زنم
    * * *
    با لب دمساز خود گر جفتمی/ هم چون من گفتنی ها گفتمی
    هر که او از هم زبانی باشد جدا/ بینوا شد گر چه دار صد نوا
    چون که گل رفت وگلستان درگذشت/ نشنوی دیگر ز بلبل سرگذشت

    ابزار فهم و معرفت
    مولوی ابزارهای درک واقعیات عالم هستی را حس و عقل و دل می داند. در این جا به اختصار به شرح این ابزارها می پردازیم :
    ۱٫ حواس: مولوی برای انسان دو نوع حس قائل است. یکی حس ظاهری و دیگری حس باطنی. حس ظاهری دارای محدودیت هایی است. از جمله آنکه فقط سطوح واقعیات را درک کرده و به ژرفای حقیقت راه نمی یابد. این جان و حس باطنی است که به اعماق حقایق هستی نفوذ می کند. اگر بناست که فهم آدمی از سطوح جهان طبیعت فراتر رفته و به فهم عمیق نایل شود باید کاری کند که امواج دریای حق درون آدمی جاری شود.
    حس خشکی دید کز خشکی بزاد/ موسی جان پای در دریا نهاد
    چون که عمر اندر ره خشکی گذشت/ گاه کوه و گاه صحرا، گاه دشت
    سیر جسم خشک بر خشکی فتاد/ سیر جان پا در دل دریا نهاد
    آب حیوان را کجا خواهی تو یافت/ موج دریا را کجا خواهی شکافت
    موج خاکی و هم و فهم و فکر ماست/ موج آبی صحو و سکر است و فنا
    تا در این فکری از آن سکری تو دور/ تا از این مستی، از آن جامی نفور
    اگر آدمی فقط به حواس ظاهری توجه کند، یعنی اصالت را از آن حس بداند، توان درک بسیاری از حقایق را از دست خواهد داد. به زعم مولانا مخالفت بسیاری از مردم با پیامبران به این جهت بوده که فقط به حس ظاهری خود توجه کرده، حس درونی را از کار انداخته بودند.
    کافران دیدند احمد را بشر/ چون ندیدند از وی انشق القمر
    خاک زن در دیده حس بین خویش/ دیده حس دشمن عقل است و کیش
    دیده حس را خدا اعماش خواند/ بت پرستش گفت و ضد ماش خواند
    زآنکه او کف دید دریا را ندید/ زآنکه حالی دید و فردا را ندید
    علم ناشی از حواس ظاهری ناقص بوده و انسان را به اشتباه می اندازد.
    علم های اهل حس شد پوزبند/ تا نگیرد شیر زان علم بند
    مولانا برای بیان محدودیت حواس ظاهری انسان تشبیهی را بیان می کند. وی احوال انسان های ظاهر بین را به مگسی تشبیه می کند که اموری چون دریا و کشتی و کشتیبان را بر خود تطبیق می کند.
    ماند احوالت بدان طرفه مگس/ کو همی پنداشت خود را هست کس
    از خودی سرمست گشته بی شراب/ ذره ای خود را شمرده آفتاب
    وصف بازان را شنیده درزمان/ گفته من عنقای وقتم بی گمان
    آن مگس بر برگ و کاه و بول خر/ همچو کشتیبان همی افراشت سر
    گفت من دریا و کشتی خوانده ام/ مدتی در فکر آن می مانده ام
    مولانا حس ظاهری را نفی نمی کند، بلکه حدود و ثغور آن را نشان می دهد. و در عین حال بر این نکته پای می فشارد که حس باطنی یا حس دل، ارزش و عظمت بسیار دارد.
    در هزاران لقمه یک خاشاک خرد/ چون درآمد حس زنده پی ببرد
    حس دنیا نردبان این جهان/ حس عقبا نردبان آسمان
    صحت این حس بجوئید از طبیب/ صحت آن حس بجوئید از حبیب
    صحت این حس ز معموری تن/ صحت آن حس ز تخریب بدن

    لازمه به کار افتادن حس دل، بی توجهی به حس ظاهری است.
    پنبه آن گوش سِرّ گوش سَر است/ تا نگردد این کر، آن باطن کر است
    *
    نشنود آن نغمه ها را گوش حس/ کز ستم ها گوش حس باشد نجس
    *
    چشم حس همچون کف دست است و بس/ نیست کف را بر همه او دسترس
    *
    چنبره دید جهان ادراک تست/ پرده پاکان، حس ناپاک تست

    از آن جا که آدمی در حواس ظاهری با حیوانات مشترک است، اگر فقط به این حواس توجه کرده و به حواس باطنی خود بی اعتنا باشد راه حیوانات را پیشه کرده است
    راه حس، راه خران است ای سوار/ ای خران را تو مزاحم شرم دار
    *
    گوش خر بفروش و دیگر گوش خر/ کین سخن را در نیابد گوش خر
    A«گوش خر، گوشی است که به محسوسات قناعت کند و سخن غیب نشنود و یا گوشی که از علوم نقلی و از تقلید نگذشته باشد.A» ( فروزانفر، ص۳۹۵)
    حس ابدان قوت ظلمت می خورد/ حس جان از آفتابی می چرد
    با حس دل است که انسان اشرف بر عالم هستی پیدا کرده و آهنگ هستی را به گوش جان می شنود.
    مر دلم را پنج حس دیگر است/ حس دل را هر دو عالم منظر است
     پنج حسی هست جز این پنج حس/ آن چو زر سرخ وین حس ها چو مس
    اندر آن بازار کایشان ماهرند/ حس مس را چون حس زر کی خرند
    ارزش انسان به حواس ظاهری او نیست. این حس دل است که انسان را از مقام حیوانی بالاتر بوده و او را صاحب کرامت می سازد. حس دل انسان را به اطاعت خدا وامی دارد. به بیان دیگر آدمی را بر آن می داد تا طبق دریافت های خود عمل کند.
    هرکه از حس خدا دید آیتی/ در بر حق داشت بهره طاعتی
    گر بدیدی حس حیوان شاه را/ پس بدیدی گاو و خر الله را
    گر نبودی حس دیگر مرا ترا/ جز حس حیوان ز بیرون هوا
    پس بنی آدم مکرم کی بدی؟/ کی به حس مشترک محرم شدی؟
    اگر حس دل در انسان بیدار شود، حواس ظاهری نیز در دریافت واقعیات فعالیت های بهتری از خود بروز خواهد داد، چرا که همین حس ظاهری، رنگ الهی به خود خواهد گرفت.

    ۲٫ عقل: یکی دیگر از ابزارهای فهم ومعرفت انسان عقل است. عقل دریای بی کران است. با شنا در این دریای پهناور می توان به عظمت آن پی برد.
    تا چه عالم هاست در سودای عقل/ تا چه با پهناست این دریای عقل
    بحر بی پایان بود عقل بشر/ بحر را غواص باید ای بشر
    صورت ما اندرین بحر عذاب/ می رود چون کاسه ها بر روی آب
    تا نشد پر، بر سر دریا چو طشت/ چون که پر شد طشت در وی غرق گشت
    عقل پنهان است و ظاهر عالمی/ صورت ماموج یا از وی نمی
    مولانا، انسان را به شتر و عقل را به شتربان تشبیه می کند، چرا که عقل هادی انسان است:
    عقل تو همچون شتربان تو شتر/ می کشاند هر طرف در حکم مر
    مولوی عقل را بر دو قسم عقل جزوی و عقل کلی تقسیم می کند. عقل جزوی را مذمت و عقل کلی را تأئید می کند. عقل جزوی که همان عقل معاش اندیش و حسابگر است، همواره سرگردان و حیران است:
    عقل جزوی، گاه چیره، گه نگون/ عقل کلی، ایمن از ریب المنون
    عقلی که مولوی مذمت می کند، عقل حسابگری است که فقط به مصالح شخصی و آنی فرد توجه داشته و از مصلحت کلی و پایدار انسان غافل است. این عقل همه A«امور ناپسند و نامشروع را برای نیل به هدف قابل قبول تلقی می کند.A» (فروزانفر، ص۵۶۵)
    بحث عقل است این چه عقل آن حیله گر/ تا ضعیفی ره برد آن جا مگر
    بحث عقلی گر دُر و مرجان بود/ آن دگر باشد که بحث جان بود
    بحث جان اندر مقامی دیگرست/ باده جان را قوامی دیگرست
    افق دید عقل جزوی محدود به این دنیا است و به ماورای این عالم توجهی ندارد.
    پیش بینی این خرد تا گور بود/ و آنِ صاحب دل به نفع صور بود
    این خرد از گور و خاکی نگذرد/ وین قدم عرصه عجایب نسپرد
    عقل جزوی مانع سیر انسان به سوی کمال و لقای حق است. عقل جزوی چونان پای بند شتر (عقیله) و مار و کژدم است:
    چون که عقل تو عقیله مردم است/ آن نه عقل است که مار و کژدم است
    *
    خصم ظلم و مکر تو الله باد / مکر عقل تو ز ما کوتاه باد

    عقل جزوی سد راه فعالیت عقل کلی است:
    عقل جزوی، عقل را بند نام کرد/ کام دنیا مرد را بی کام کرد

    عقل جزوی حقیقت عشق را درک نمی کند. این عقل نمی تواند حالات عاشقانی را که از باده الهی سرمست شده اند، درک کند.
    عقل جزوی عشق را منکر بود/ گرچه بنماید که صاحب سرّ بود
    هر چند عقل جزوی ادعای زیرکی می کند، اما از آن جا که مانند فرشته در حق فانی نشده، لذا مانند اهریمن در مقام خودبینی است:
    زیرک و داناست، اما نیست نیست/ تا فرشته لا نشد اهرمنی است
    عقل جزوی نمی تواند مقام فنا را درک کند، لذا به وادی گمراهی می افتد. مولانا بزرگانی چون فخررازی را که اسیر عقل جزوی هستند، رازدان دین به شمار نمی آورد.
    اندرین بحث ار خرد ره بین بدی/ فخررازی رازدان دین بدی
    لیک چون من لَمْ یَذُق لَمْ یَدْر بود/ عقل و تخییلات او حیرت فزود
    کی شود کشف از تفکر این انا/ آن انا مکشوف شد بعد از فنا
    می فتد این عقل ها در افتقاد/ در مغاکی حلول و اتحاد
    مولانا عقل جزوی را عقل فلسفی، عقل بند معقولات و قشر عقل می داند، اما عقل کلی را عقل عقل و نور و ماه و شب قدر به شمار می آورد.
    بند معقولات آمد فلسفی/ شهسوار عقل عقل آمد صفی
    عقل عقلت مغز و عقل توست پوست/ معده حیوان همیشه پوست جوست
    مغز جوی، از پوست دارد صد ملال/ مغز، نغزان را حلال آمد، حلال
    چون که قشر عقل صد برهان دهد/ عقل کلی کی گام بی ایقان زند

    اگر آدمی از عقل کلی دوری جوید به مرحله حیوانیت سقوط خواهد کرد.
    باز عقلی کو رمد از عقل عقل/ کرد از عقلی به حیوانات نقل
    عقل کلی صید حق است و حسن صیادی وی را رویت می کند، در حالی که عقل جزوی هر چند خود را صیاد فرض می کند، اما صید خود شده است، عقل جزوی چونان فرعون است که از انا نیت رها نشده است.
    عقل جزوی عقل را بدنام کرد/ کام دنیا مرد را بی کام کرد
    آن زصیدی حسن صیادی بدید/ وین زصیادی غم صیدی کشید
    آن زفرعونی اسیر آب شد/ وز اسیری، سبط صد سهراب شد
    مولانا گاه عقل را بر دو قسم عقل کسبی و عقل موهوبی تقسیم می کند. عقل کسبی همان عقل جزوی است که با حصول معلومات حاصل می شود، اما عقل موهوبی همان عقل شهودی است که با فیض و عنایت الهی نصیب انسان می شود.
    عقل، دو عقل است، اول مکسبی/ که در آموزی چو در مکتب صبی
    از کتاب و اوستاد و فکر و ذکر/ از معانی و ز علوم خوب و بکر
    عقل دیگر بخشش یزدان بود/ چشمه آن در میان جان بود
    چون زسینه آبِ دانش جوش کرد/ نه شود گنده، نه دیرینه، نه زرد
    ور ره نبعش بود بسته چه غم/ کو همی جوشد زخانه دم به دم
    عقل تحصیلی مثال جوی ها/ کان رود در خانه از کوی ها
    راه آبش بسته شد، شد بینوا/ از درون خویشتن جو چشمه را

    همنشینی با اولیای الهی که عقل عقل اند، می تواند عقل جزوی انسان ها را به سوی عقل کلی راهنمایی کند.
    عقل عقلند اولیاء و انبیاء/ بر مثال اشتران تا انتها
    اندر ایشان بنگر آخر ز اعتبار/ یک قلا ورز است جان صد هزاران

    ۳٫ دل: یکی دیگر از ابزارهای مهم حصول معرفت، دل آدمی است. صفای دل موجب می شود تا چشم دل انسان به روی حقایق گشوده شود. در این مقام آدمی دیگر به علومی که به تواتر از دیگران رسیده قانع نمی شود.
    آن که او را چشم دل شد دیده بان/ دید خواهد چشم او عین العیان
    با تواتر نیست قانع جان او/ بل زچشم دل رسد ایقان او
    دل انسان عرش الهی است، چنان که رسول (ص) فرمود: قلبُ المؤمن عرشُ الرحمن.
    گفت پیغمبر که حق فرموده است/ من نگنجم هیچ در بالا و پست
    در زمین و آسمان و عرش نیز/ من نگنجم، این یقین دان ای عزیز
    در دل مؤمن بگنجم ای عجب/ گر مرا جویی، در آن دل ها طلب

    دل آدمی گوهری نورانی و قطب عالم است.
    آن دلی آور که قطب عالم اوست/ جانِ جانِ جانِ جان آدم اوست
    شب زنده داری های خالصانه و گریه های سحرگاهان می تواند دل را آماده ظهور انوار الهی بگرداند.
    گریه با صدق بر جا نها زند/ تا که چرخ و عرش را گریان کند
    عقل و دل هایی گمانی عرشی اند/ در حجاب از نور عرشی می زیند
    برای نشان دادن اهمیت دل در مقابل حس و عقل جزوی، مولانا قصه ای را درباب نقاشان چینی و رومی نقل می کند. هر یک از این دو گروه ادعا می کرد که صورتگری ماهرتر است. سلطان وقت برای ارزیابی دستور به امتحان می دهد.
    چینیان گفتند ما نقاش تر/ رومیان گفتند ما را کر و فر
    گفت سلطان، امتحان خواهم درین/ کز شماها کیست در دعوی گزین
    چینیان پیشنهاد می کنند که سلطان به هر یک خانه ای بدهد تا در آن به هنر نمایی بپردازند. به دستور سلطان به هر یک خانه ای داده می شود. این دو خانه در مقابل یکدیگر قرار داشتند.
    چینیان گفتند یک خانه به ما/ خاصه بسپارید و یک آن شما
    بود دو خانه مقابل در به در/ آن یکی چینی ستد رومی دگر
    چینیان رنگ های مختلف را به کار گرفتند و تصویری زیبا بر روی دیوار کشیدند. اما رومیان جز صیقل دادن دیوار کار دیگری نکردند.
    چینیان صد رنگ از شه خواستند/ شه خزینه باز کرد آن تاستند
    هر صباحی از خزانه رنگ ها/ چینیان را راتبه بود و عطا
    رومیان گفتند نی نقش و نه رنگ/ در خور آید کار را جز دفع زنگ
    در فرو بستند و صیقل می زدند/ همچو گردون ساده و صافی شدند
    پس از اتمام کار به دستور پادشاه درها گشوده شد. در این حال نقش و نگاری که در نگارخانه چینیان ترسیم شده بود به صورت شفاف تری بر دیوارهای صیقلی شده رومیان افتاد و سر انجام آنها پیروز شدند.
    عکس آن تصویر و آن کردارها/ زدبر این صافی شده دیوارها
    هرچه آن جا بود این جا به نمود/ دیده را از دیده خانه می ربود
    مراد مولانا از چینیان، اهل علم اند که به حس و عقل تکیه و منظور از رومیان عارفان اند که به دل توجه دارند.
    رومیان آن صوفیانند ای پسر/ بی ز تکرار و کتاب و بی هنر
    لیک صیقل کرده اند آن سینه ها/ پاک ز آز و بخل و حرص و کینه ها
    اهل صیقل رسته اند از بو و رنگ/ هر دمی بینند خوبی بی درنگ
    نقش و قشر علم را بگذاشتند/ رایت عین الیقین افراشتند

    عناصر فهم
    از نظر مولوی عواملی چند در فهم آدمی مؤثر است. به بیان دیگر شرایطی لازم است تا آدمی بتواند به درک حقایق نایل شود.
    تکاپو در مسیر حیات طیبه: بدون حرکت و تکاپوی انسان، ادراک بسیاری از حقایق امکان پذیر نیست. تکاپو و تلاش انسان موجب افزایش آگاهی و فهم او می شود. کوشش برای نیل به حیات طیبه موجب می شود، تا قدرت درک و فهم انسان نسبت به حقایق افزایش یابد. فعالیت های گسترده انسان موجب می شود، تا آفاق بیشتری در برابر دیدگان آدمی گشوده شود.
    اندکی جنبش بکن هم چون جنین/ تا ببخشندت حواس نوربین

    گوش شنوا: آدمی برای درک حقایق باید گوش نیوشا داشته باشد. مشکل بسیاری از انسان ها در درک حقایق نه فقدان استعداد که گوش شنوا نداشتن است.
    گوش خر بفروش دیگر گوش خر/ کاین سخن را در نیابد گوش خر
    رو تو روبه بازی خرگوش بین/ مکرو شیر اندازی خرگوش بین
     پرسش گری: بسیاری از فهم ها حاصل پرسش هاست. آدمی باید ذهن خود را به پرسش گری عادت دهد. فهم بسیاری از ابعاد یک متن فقط با پرسش های خواننده و مفسر امکان پذیر است.
    ور بگویی شکل استفسار گو/ با شهنشاهان تو مسکین وار گو

    فکر و ذکر: آدمی باید همواره به اندیشه بپردازد و چنانچه در مسیر اندیشیدن با مشکلاتی مواجه شد، باید به ذکر خداوندی بپردازد. گاه موانعی چون خیالات و تداعی معانی های بی ربط، اندیشه آدمی را با دشواری هایی مواجه می سازد که ذکر خداوندی می تواند آن موانع را از میان ببرد.
    این قدر گفتیم باقی فکر کن/ فکر اگر جامد بود رو ذکر کن
    ذکر آرد فکر را در اهتراز/ ذکر را خورشید این افسرده ساز

    صفای درون: اگر درون انسان مانند آینه صاف شود، حقایق بسیاری نصیب وی خواهد شد.
    آینه تو جست بیرون از غلاف/ آینه و میزان کجا گوید خلاف
    رشد شخصیت زمینه ساز درک حقایق عالی است. اگر زنگارهای درونی یعنی تمایلات حیوانی کنار زده شود و آینه دل پاک شود، آدمی حقایق بسیاری را ادراک خواهد کرد، با کنار رفتن ز نگار های تمایلات حیوانی، آدمی هم نقش را می بیند و هم نقاش را.
    آینه دل چون شود صافی و پاک/ نقش ها بینی برون از آب و خاک
    هم ببینی نقش و هم نقاش را/ فرش دولت را و هم فراش را
    *
    هر که را هست از هوس ها جان پاک/ زود بیند حضرت ایوان پاک

    اگر آدمی دل را از آ‎لودگی ها پاک سازد، دل او جایگاه نور الهی خواهد شد.
    تخت دل معمور شد پاک از هوا/ بر وی الرحمن علی العرش استوی

    از نظر مولوی لقمه حلال شرط صفای باطن است. لقمه حلال عامل علم و حکمت و عشق است و لقمه حرام موجب جهل و غفلت و هواهای نفسانی.
    علم وحکمت زاید از لقمه حلال/ عشق و رقّت آید از لقمه حلال
    چون ز لقمه تو حسد بینی و دام/ جهل و غفلت زاید آن را دان حرام
    هیچ گندم کاری و جو بر دهد/ دیده اسبی که کرّه خر دهد

    بهره برداری صحیح از ابزارهای ادراکی: نیروهای درونی انسان چون و هم خیال و ادراکاتی چون تداعی معانی و تجسیم ها، وسایل و ابزارهایی هستند که نحوه استفاده از آنها در فهم حقایق بسیار مؤثر است. این ابزارها، هم می توانند آدمی را با حقایق آشنا سازند و هم می توانند چونان چوب هایی باشند که کودکان آنها را اسب تصور کرده و سوار بر آنها در کوچه ها می دوند.
    وهم و حس و فکر و ادراکات ما/ همچو نی دان مرکب کودک هلا
    به زعم مولانا ،آدمی گاه اجازه نمی دهد تا قوای ادراکی وی فعالیت های خود را درست انجام دهند. یعنی در قوای ادراکی خود دست کاری کرده و جلوی فعالیت های واقعی آ‎نها را می گیرد. برای بیان این مطلب مولوی تشبیه زیبایی را مطرح می کند.
    چشم کج کردی دویدی قرص ماه/ چون سؤال است این نظر در اشتباه
    راست گردان چشم را در ماهتاب/ تا یکی بینی تو مه را نک جواب
    در واقع قوای ادراکی انسان در اختیار وی بوده و با دخل و تصرف در آن فهم حقایق دگرگون می شود. اگر اندیشه از خیالات و وسوسه های آدمی بر کنار بماند، آن قوه فعالیت های خود را به نحو درست انجام خواهد داد.
    فکرتت را کژ مبین نیکو نگر/ هست هم نور و شعاع آن گهر

    دیدگاه ها و موقعیت ها: آدمی مطابق وضعیتی که در آن قرار گرفته با حقایق هستی ارتباط برقرار می کند. برخی از این موقعیت ها، شناخت های وارونه به انسان ارائه می دهد. برای مثال اگر انسان در بالای یک درخت قرار گیرد، زمین را به گونه ای خواهد دید که اگر در زمین قرار داشته باشد هرگز آن گونه نخواهد دید. یا اگر انسان به دور خود بگردد احساس می کند که خانه به دور او می گردد.
    از سر امرود بن بینی چنان/ زان فرود آ تا نماند این گمان
    چونکه برگردی و سر گشته شوی/ خانه را گردنده بینی آن توی
    از همین جاست که مولوی می گوید افراد متناسب با شخصیت خود واقعیات را مشاهده می کنند. یعنی عناصر درونی شخصیت انسان در فهم حقایق دخالت می کند. برای مثال انسانی که افسرده است گمان می کند که دیگران هم مانند او دچار افسردگی شده اند.
    هرکه را آینه باشد پیش رو/ زشت و خوب خویش را بیند در او
    خیالات و تصورات آدمی موجب می شود تا در مورد یک فرد، قضاوت های مختلف صورت گیرد. برای مثال فلان فرد در نظر برخی مانند مار تلقی می شود، اما در نزد دیگری چونان نگاری محبوب.
    آن یکی در چشم تو باشد چو مار/ هم وی اندر چشم آن دیگر نگار
    زآنکه در چشمت خیال کفر اوست/ و آن خیال مؤمنی در چشم دوست
    همین اختلاف دیدگاه هاست که یوسف برای برادرش اسباب نفرت بود، اما برای یعقوب نور.
    از جمال یوسف اخوان در نفور/ لیک اندر دیده یعقوب نور
    از خیال بد مراو را زشت دید/ چشم فرع و چشم اصلی ناپدید
    در داستان اختلاف پیدا کردن در چگونگی و شکل فیل این قصه را نقل می کند که هندی ها فیلی را به شهر آورده و در خانه ای تاریک قرار دادند. افرادی که برای دیدن فیل به آن محل تاریک می آمدند، چون فیل را با چشم نمی دیدند، لذا با دست آن را لمس می کردند. کسی که به خرطوم آن دست می زد فیل را شبیه به ناودان تصور می کرد. دیگری که به گوش آن دست می کشید، آن را باد بزن درک می کرد. شخص سوم که پای فیل را لمس می کرد آن را به صورت یک ستون تصور می کرد. فرد چهارم که به پشت فیل دست می زد، آن را شبیه به یک تخت به شمار می آورد.
    هم چنان هر یک به جزیی کورسید/ فهم آن می کرد و بر آن می تپید
    این افراد به جهت اختلافی که در موقعیت خود داشتند، هر یک فیل را به صورت خاصی می دید. در واقع چون دیدگاه ها مختلف بود، فهم های متکثر حاصل شده بود. البته مولانا برخلاف تکثرگرایان امکان فهم واحد را انکار نمی کند.
    از نظرگه گفتشان شد مختلف/ آن یکی دالش لقب داد آن الف
    در کف هر کس اگر شمعی بدی/ اختلاف از گفتشان بیرون شدی
    نوع نگاه انسان در تفسیر انسان و جهان مؤثر است. اگر کسی با دیده پاک به عالم نگاه کند، به آن عاشق خواهد شد.
    دیده مجنون اگر بودی ترا/ هر دو عالم بی خطر بودی ترا
    هدفگیری ها هم که اختلاف در دیدگاه را به وجود می آورد در فهم حقایق نقش بسزایی دارد. انسانی که هدفگیری صحیح ندارد، قوای اداراکی خود را در امور بیهوده به کار می گیرد. چه بسا اهل دانشی که به جای حل معضلات و مشکلات واقعی، خود را سرگرم امور واهی سازد. این افراد برای خودنمایی و ابراز وجود به نادره ها می پردازند.
    آن که روزی نیست اش بخت و نجات/ ننگرد عقلش مگر درنادرات
    از نظر مولوی برخی از افراد برای پنهان کردن نهاد زشت و پلید خود به معما باز یها و اشکال تراشی ها می پردازند. این افراد به طرح مسائل نادر و بیهوده ای می پردازند که نه تنها ضروری نیست که موجب انحراف هم می شود.
    عاشق هر جا شکال و مشکلی است/ دشمن هر جا چراغ مقبلی است
    ظلمت اشکال را جوید دلش/ تا که افزون تر نماید حاصلش
    تا تو را مشغول آن مشکل کند/ وز نهاد زشت خود غافل کند
    تابش نور الهی: اگر انسان حیات خود را برای خدا بخواهد و در مسیر او گام بردارد، عنایات الهی شامل حال او خواهد شد. و اگر عنایت خدا نصیب انسان شود، نور الهی بر او تابیدن گرفته و مشکلات آدمی حل خواهد شد.
    چون شدی من کان لله از وله/ حق تو را باشد که کان الله له
    هر کجا تابد زمشکاتت دمی/ حل شد آن جا مشکلات عالمی
    اگر نور الهی بر وجود انسان بتابد واقعیات جهان به گونه دیگری بر انسان ظهور پیدا خواهد کرد. به بیان دیگر، آدمی انسان و جهان را عمیق تر خواهد فهمید. به گونه ای که آدمی از محسوسات گذر کرده و به ادراکات بالاتر دست خواهد یافت. مولانا در نیایش با خدا چنین می گوید :
    باز بعضی را رهایی داده ای/ زین غم و شادی جدایی داده ای
    برده ای از خویش و پیوند و سرشت/ کرده ای در چشم او هر خوب زشت
    هرچه محسوس است او رد می کند/ و آنچه نا پیداست مسند می کند
    همان گونه که آدمی برای مشاهده مبصرات نیاز به نور دارد، یعنی نور شرط رویت اشیاء است، حواس درونی نیز بدون برخورداری از شرایط لازم، فعالیت درست نخواهند داشت. در واقع نور الهی باید بر درون انسان بتابد تا آدمی حقایق بسیاری را با حس درون درک کند.
    در درون خود بیافزا درد را/ تا ببینی سرخ و سبز و زرد را
    کی ببینی سبز و سرخ و بور را/ تا ببینی پیش از این سه نور را
    نیست دید رنگ بی نور برون/ همچنین رنگ خیال اندرون
    نور نور چشم خود نور دل است/ نور چشم از نور دل ها حاصل است
    باز نور نور دل، نور خداست/ کاو زنور عقل و حس پاک و جداست
    اگر درون آدمی از خودخواهی ها رهایی یافته و به مرحله خدا خواهی برسد، نور طبیعی که عامل بینایی است از نور الهی مدد خواهد گرفت.
    نور حق بر نور حس راکب شود/ آن گهی جان سوی حق راغب شود

    از افاضات وارد بر دل، مولانا تعبیر به وحی دل می کند.
    A«وحی دل که وحی القلوب هم خوانده می شود، عبارت است از انکشاف معانی که از سوی حق و بی واسطه ای بر دل سالک القاء می شود و تابشی از ارتباط بی تکیف و بی قیاس است که خداوند با جان انسان دارد.A» (سر نی، ج۱، ص۱۹۹)
    نیست آن ینظر بنور الله گزاف/ تور ربایی بود گردون شکاف
    به زعم مولانا اندیشه هایی که از پشتیبانی وحی و انکشافات روحی برخوردار نباشد، چون ناودانی می ماند که برای افراد مزاحمت ایجاد می کند.
    A«اندیشه ای که از جوشش درونی و پیوستگی به منابع اصیل وحی و انکشاف نصیبی ندارد، کاری جز کار آئینه محدود نمی تواند انجام بدهد، انعکاس صورت و نمود یک جسم در آئینه، به هیچ وجه به خود آئینه عظمت و ارزشی نخواهد داد، زیرا آئینه چیزی را بدون آنکه از سایر اشیاء بگسلد نشان نمی دهد، وقتی که آیئنه یک سیب را نشان می دهد کاری با این ندارد که سیب از کجا و در چه شرایطی به وجود آمده است و سرنوشت بی نمود آن چه در گذشته و چه در حال حاضر و چه در آینده چیست؟A» (جعفری ج۱۲، ص۱۶۱)

    موانع فهم
    به زعم مولوی، کوچک ترین عامل می تواند اختلال در فهم و درک انسان ایجاد کند. برای مثال اگر انسان دو سر انگشت خود را در برابر چشمان خویش قرار دهد، روشنایی خورشید را نخواهد دید.
    گفت یک اصبع چو بر چشمی نهی/ بینی از خورشید عالم را تهی
    مولوی همواره تأکید دارد که موانع فهم باید کنار برود. گویی وی بر موانع فهم بیش از عناصر آن تأکید دارد.
    چون که یک مو کژ شد از ابروی او/ شکل ماه نمود آن موی او
    موی کژ چون پرده گردون شود/ چون همه اجزات کژ شد چون بود
    اگر یک موی ابرو کژ شود آدمی آن مو را به شکل ماه تصور خواهد کرد. یعنی جهان طبیعت برای وی دگرگون خواهد شد، وای بر آن روزی که موهای فراوانی بر دیدگان روح و باطن آدمی قرار گیرد. خارهای روح همه فعالیت های آن را مختل ساخته و سد راه مشاهده حقایق عالم خواهد شد. اگر یک موی ابرو کج شود ماه دروغین بر انسان آشکار خواهد شد، در صورتی که همه قوا و فعالیت های روحی آدمی انحراف پیدا کند بر سر راه درک و فهم آدمی چه خواهد آمد؟
    از آن جا که ساختار شخصیت درونی انسان در فهم حقایق بسیار مؤثر است، چنانچه شخصیت آدمی آسیب ببیند فهم او نیز دچار اختلال خواهد شد.
    اگر بد گمانی نسبت به فردی سطوح روان آدمی را در بر گیرد فهم آدمی نسبت به آن فرد نادرست خواهد بود. با استدلال و دلیل هم به سادگی نمی توان آن فهم را تصحیح کرد.
    هر درونی که خیال اندیش شد/ چون دلیل آری خیالش بیش شد
    از جمله حالات درونی انسان که مانع فهم حقایق است، خشم و غضب است. در حال خشم، آدمی دچار فهم نادرست می شود.
    خشم خود بشکن تو، مشکن تیر را/ چشم خشمت خون نماید شیر را
    غرض ورزی نیز سد راه معرفت و فهم حقایق است.
    و آن دو عالم را غرضشان کور کرد/ علمشان را علت اندر گور کرد
    دیده کژ بین نیز آدمی را از درک و فهم حقایق ناتوان می سازد. برای مثال آدم لوچ به جای آنکه ماه را یکی ببیند، اصرار می ورزد که دو تاست.
    گفت اینک راست پذرفتم به جان/ کژ نماید راست در پیش کژان
    گر بگویی احولی را مه یکی است/ گویدت این دوست در وحدت شکی است
    وسوسه ها و خیالات آدمی نیز از بزرگترین موانع فهم واقعیات است. در داستان مواجهه موسی (ع) با فرد گوساله برست چنین می گوید :
    گفت موسی با یکی مست خیال/ کای بد اندیش از شقاوت و ز ضلال
    صد گمانت بود در پیغمبریم/ با چنین برهان و این خلق کریم
    صد هزاران معجزه دیدی ز من/ صد خیالت می فزود و شک و ظن
    از خیال و وسوسه تنگ آمدی/ طعن بر پیغمبری ام می زدی
    صورت پرستی و ظاهربینی هم موجب می شود تا آدمی از فهم حقایق دور بماند. در طول تاریخ حقایق بسیاری از نظر و فهم انسان ها پنهان مانده است که ریشه آن را باید در ظاهر پرستی های ناشی از عادات و رسومات غلط حاکم براذهان دانست.
    چند صورت آخر ای صورت پرست/ جان بی معصیت از صورت نرست
    خیرگی نسبت به یک موضوع نیز موجب می شود تا آدمی از موضوعات دیگر غافل شده و از فهم آنها باز ماند.
    پاره پاره کرده ساعدهای خویش/ روح و اله که نه پس داند، نه پیش
    دانش اندک هم گاه موجب می شود تا آدمی از فهم حقایق باز مانده و گاه به انکار آنها بپردازند.
    چون شناسد اندک او منکر شود/ منکری اش پرده ساتر شود
    برخی از افراد انکار واقعیات را اثبات شخصیت خود تلقی می کنند. بیماری ابراز وجود نیز یکی از موانع فهم و درک برخی از واقعیات است. اینکه آدمی درنیابد که انکار واقعیات، آسیب جدی به شخصیت انسان وارد می سازد، خود نشانه عدم فهم یکی از حقایق حیاتی انسان است.
    هیچ نبود منکری گر بنگری/ منکری اش بهر عین منکری
    هیچ نبود پس چو بینی در جهان/ منکری را منکریش از بهر آن
    بل برای قهر خصم اندر حسد/ یا فزونی جستن و اظهار خود

    تقلید نیز یکی دیگر از موانع فهم است.
    چشم داری تو به چشم خود نگر/ منگر از چشم سفیه بی هنر
    گوش داری تو به گوش خود شنو/ گوش گولان را چرا باشی گرو
    بی ز تقلید، نظر را پیشه کن/ هم به رای و عقل خود اندیشه کن

    قیاس های بی اساس هم یکی از موانع فهم حقایق است.
    کار پاکان را قیاس از خود مگیر/ گر چه ماند در نوشتن شیر، شیر
    سخن پردازی ها و بازی های با الفاظ یکی دیگر از موانع فهم است. سخنان خویشایندی که گاه از زبان اهل اندیشه برای خودنمایی ارائه می شود مانع فهم برخی از واقعیات است. به زعم مولانا برخی از افراد خودپرست با الفاظ خود جلوی اظهار حقایق را می گیرند.
    حرف گفتن بستن آن روزن است / عین اظهار سخن پوشیدن است
    بلبلانه نعره زن بر روی گل/ تا کنی مشغولشان از بوی گل
    تا به قل مشغول گردد گوششان/ سوی روی گل نپرد هوششان

    فلسفه بافی های حرفه ای نیز از دیگر موانع فهم است.
    حرف حکمت بر زبان ناحکیم/ حیله های عاریت دان ای سلیم

    فهم عمیق
    در مجموع بحث هایی که مولانا در باب فهم و معرفت انسان مطرح می کند، توجه او بیشتر به فهم عمیق است، نه سطحی. تمامی تلاش مولوی این است که آدمی را به سوی فهم عمیق بکشاند. بحث هایی که از مولانا در باب ابزار فهم، عناصر فهم و موانع فهم نقل کردیم همه نشانگر آن است که وی معرفت سطحی را در شأن آدمی نمی داند. انسان شناسی مولانا نشانگر آن است که آدمی از نقطه نظر وجودی دارای آن چنان قوا و استعدادی است که اگر به فعلیت برسند، فهم های بسیار گسترده و ژرف را نصیب وی خواهند کرد ؛ آن هم فهم هایی که انسان را به سوی عمل می کشانند. یعنی افراد مطابق آن فهم های عمیق خود زندگی خواهند کرد. در واقع فهم عمیق از یک سوی نشانه تحول درونی انسان است، از سوی دیگر موجب دگرگونی شخصیت انسان می شود. این فهم های عمیق ریشه در نحوه وجود انسان و مراتب وی دارند. به زعم مولانا هر اندازه که انسان از مراتب بالای کمال برخودار شود به فهم های عمیق تری دست خواهد یافت. هر فهم عمیقی مساوق با مرتبه ای از مراتب وجود انسان است.
    اگر تحول عمیق درون انسان حاصل شود، عالم و آدم به گونه ای دیگر برای او فهم پذیر خواهند شد.
    با تحولات درونی، آدمی جهان والایی را درک خواهد کرد که حتی صوفیان نیز با ریاصنت ها و چله نشینی های خود به آن دست نخواهند یافت. در این هنگام در و دیوار و سنگ و کوه مانند اناری خندان بر انسان جلوه گر می شوند. هر ذره ای از ذرات نیز چون خورشید درخشانی برای آدمی نمودار خواهد شد.
    در دل خود یافت عالی عالمی/ کان نباید کس به صد خلوت همی
    در دل خود یافت عالی غلغله/ که نیابد صوفی آن درصد چله
    عرصه و دیوار و سنگ و کوه یافت/ پیش او چون نار خندان می شکافت
    ذره ذره پیش او چون آفتاب/ دم به دم می کرد صد گون فتح باب
    باب گه روزن شدی و گه شعاع/ خاک گه گندم شدی و گاه صاع
    در نظرها چرخ بس کهنه و قدید/ پیش چشمش هر دمی خلقی جدید
    به زعم مولانا نه تنها جهان هستی در تحول دائمی است که اندیشه و فهم آدمی نیز دارای دگرگونی و در معرض نوشدن است. دگرگونی فهم و اندیشه، موجب دگرگونی در سایر ابعاد وجودی انسان است. تغییر و تحول اندیشه به معنای نفی همه فهم ها و آگاهی های قبلی انسان نیست ،بلکه بر آگاهی گذشته انسان افزوده شده و فهم های دقیق تری را نصیب انسان خواهد کرد. و چه بسا آدمی ابعادی از یک واقعیت را درک کند که قبلاًَ به آن توجه نداشته است.
    حال امروزی به دی مانند نی/ همچو جو اندر روش کش بندنی
    شادی هر روز از نوع دگر/ فکرت هر روز را دیگر اثر
    از آن جا که فهم و آگاهی انسان هماهنگ با شخصیت وی می باشد، لذا برخی علم ها و آگاهی موجب کمال وی شده و برخی دیگر چونان بار سنگینی برای روح آدمی تلقی خواهد بود.
    علم های اهل دل حمالشان/ علم های اهل تن احمالشان
    لیک چون این بار را نیکو کشی/ بار برگیرند و بخشندت خوشی

    برای فیلسوفان هرمنوتیک، مسئله فهم اهمیت بسزایی دارد. بسیاری از آنها فقط به فهم متن و تفسیر و تأویل آن توجه دارند، اما قلیلی چون هیدگر و گادامر خود مسئله فهم را مورد موشکافی قرار داده اند. به بیان دیگر برای آنها هستی شناسی فهم و شرایط حصول فهم بیشتر مطرح است تا اینکه یک متن را چگونه و با چه روشی فهم پذیر سازیم.
    از آنجا که مولوی بیشتر به عنوان یک شاعر در جامعه فکری ما مطرح کرده است، کمتر به زوایای مختلف اندیشه و تفکرات عمیق او توجه شده است.
    در این مقاله سعی بر آن است تا نشان داده شود که مولوی از پیشگامان طرح مسأله هرمنوتیک فلسفی است، چرا که او در کتاب مثنوی مطالب عمیقی را پیرامون فهم و شرایط و موانع تحقق آن مطرح کرده است. به بیان اصحاب هرمنوتیک او از هستی شناسی فهم سخن به میان آورده و نسبت آن را با نحوه وجود انسان تبیین نموده است.
     

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱ اردیبهشت ۱۳۸۹
  • دیدگاه‌ها خاموش