عکس خرید فروش

گفت وگو با «استیون اسپیلبرگ» درباره فیلم هایش

بخشى از گذشته من ادامه دارد

الان هیچ چیز را فراموش نمى کنم. محال است چیزى یادم برود. پزشکم مى گوید هیچ بعید نیست اگر به صدسالگى برسى، دست به اختراع و اکتشاف هم بزنى!

«استیون اسپیلبرگ» زودتر از من رسیده بود. در کافه را که باز کردم دیدم پشت میز دونفره اى نشسته و کامپیوتر دستى اش روشن است. داشت چیزى مى خواند و آدامس مى جوید. چیزى سفارش نداده بود، این را مى شد از میز خالى فهمید. یک لحظه سرش را برگرداند و دید که در آستانه در ایستاده ام. دستى تکان داد و به صندلى خالى اشاره کرد. وقتى نشستم، سریع به مونیتور نگاه کردم، داشت داستان مى خواند. اشاره اى به نوشته ها کردم و پرسیدم مى خواهید روى این داستان کار کنید؟ سرى تکان داد و گفت نه، ولى یکى از وظایف خواندن داستان هایى است که به درد فیلم شدن مى خورند. گاهى داستان ها را به دیگران هم مى دهم که بخوانند. داستان بعضى از فیلم هایى که در کمپانى خودمان تولید مى شوند، همین جورى پیدا شده اند. وقتى داشت کامپیوتر را خاموش مى کرد، عینکش را برداشت. پرسید چى مى خورى؟ نوشیدنى هاى این جا همه خوب هستند. سفارش که دادیم، یاد عکسى از او افتادم که مال سال ها قبل بود، موقعى که بچه اى کوچک بود و عینک نداشت. دوربین سوپرهشتى در دست داشت و با خوشحالى بالا پریده بود. «آن عکس، مال چند سال پیش است؟ این اولین دوربینى بود که براى شما خریده بودند؟» یادش نیامد. «یادم نیست. خاطره گُنگى است. باید به آلبوم عکسم سر بزنم. خیلى وقت است این کار را نکرده ام.»

•میانه تان با گذشته چه طور است؟ ترجیح مى دهید خودتان را با کارهایى که دارید مى کنید، کارهایى که قرار است انجام دهید سرگرم کنید؟ یک بار «فرانسیس فورد کاپولا» به من گفت که فکرکردن به سال هاى گذشته دردى را دوا نمى کند. یادم مى آید از زبان «رابرت دونیرو» هم شنیده ام که آدم فقط به آینده اى که دارد مى آید فکر کند؟ این ایده شما جوان هاى دهه هفتاد بود؟

جوان هاى دهه هفتاد، شباهت هاى زیادى به هم نداشتند. الان که سنم بالاتر رفته مى بینم تنها شباهت ما، علاقه اى بود که به سینما داشتیم. آره، ما سینما را دوست داشتیم و فکر مى کردیم باید آن را به دست بیاوریم. باید فیلم بسازیم، باید از هم دفاع کنیم و به دیگران ثابت کنیم که بلدیم فیلم بسازیم. فیلم ساختن هیچ وقت سخت نیست. آن وقت ها مى شد با دوربین هاى هشت میلى مترى و شانزده میلى مترى فیلم ساخت و الان هم دوربین هاى دیجیتال در دسترس هستند. ما چند نفرى که بعدها شدیم جوان هاى دهه هفتاد، با هم جلسه مى گذاشتیم و ایده هایى را که به درد فیلم مى خورد با هم رد و بَدَل مى کردیم. اما چیزى که مهمتر از این ایده ها بود، حرف هایى بود که راجع به سینما مى زدیم. راجع به فیلم هایى که دیده بودیم، راجع به صحنه هایى که فکر مى کردیم کارگردانى درخشانى دارند، راجع به موسیقى هایى که دوست داشتیم و دلمان مى خواست روى تصویر فیلم هایمان بگذاریم و حتى کتاب هایى که چاپ مى شد. افسانه هاى علمى زیادى را آن سال ها خواندیم، کتاب هاى کوچکى که فکر مى کردیم از بقیه کتاب ها جدى تر هستند و باید از آنها درس گرفت. نه، فکر نمى کنم این ایده ما جوان هاى دهه هفتادى باشد، این چیزى است که در طول زندگى فهمیده ایم. من گذشته را با آدم ها مى فهمم. گذشته براى من به دو بخش تبدیل شده است. یک بخش، چیزهایى هستند که دیگر وجود ندارند، آدم هایى که دوستشان داشته ام، اما نیستند، مُرده اند. و یک بخش آدم هایى هستند که سال به سال با آنها جلو آمده ام. با هم پیش رفته ایم، پیر شده ایم و زندگى کرده ایم. پس مى بینید که بخشى از گذشته من در جریان است، زنده است و ترجیح مى دهم بیش تر با این بخش گذشته کار داشته باشم. گذشته اى که ادامه پیدا مى کند. ولى یک چیزهایى خوب یادم مانده است، مثلاً فیلم هایى که آن سال ها ساختم.

•یک دلیل پرسیدن آن سئوال هم این بود که مى خواستم ببینم اولین بار، کى هوس کارگردانى کردید؟ این یکى را یادتان هست؟

قطعاً آن موقعى بوده که اولین فیلم عمرم را دیده ام! پدرم همیشه مى گفت بار اولى که تو را به سینما بردیم، مبهوت بودى! انگار نیمى از فیلم را با دهن باز تماشا کرده ام. از آن تجربه فیلم دیدن هم چیزى یادم نمى آید، تصویر گُنگى است. آن قدر محو است که نمى دانم واقعیت است یا یکى از خواب هاى من. ولى هرچه سنم بالاتر رفته، حافظه بهترى پیدا کرده ام. الان هیچ چیز را فراموش نمى کنم. محال است چیزى یادم برود. پزشکم مى گوید هیچ بعید نیست اگر به صدسالگى برسى، دست به اختراع و اکتشاف هم بزنى!

•«فرار به ناکجاآباد» را موقعى ساختید که پانزده سالتان بود. قبل از آن هم فیلمى ساخته بودید؟

آره، این اولین فیلمم نبود! کلى فیلم خانوادگى قبل از این ساخته بودم. از راه رفتن آنها، غذاپُختنشان، غُرغُرکردن هایشان و همه اتفاق هایى که در یک خانواده مى افتد. «آخرین اسلحه» را هم خوب یادم مانده است، فقط چهار دقیقه بود. فرار به ناکجاآباد را به دلایل کاملاً شخصى ساختم. من در مدرسه بچه مظلومى بودم، ساکت بودم و سرم به کار خودم بود. اما یک بچه پُررو داشتیم که خیلى دلش مى خواست اداى «جان وین» را درآورد. مثل او راه مى رفت، مثل او حرف مى زد و تکیه کلام هاى او را به کار مى بُرد. یکى از وظایفى که او براى خودش در نظر گرفته بود این بود که من را دست بیندازد و تفریح کند. همیشه فکر مى کردم شبیه هنرپیشه هاى سینما است. یک روز به او گفتم دلت مى خواهد فیلم بازى کنى؟ با آن لحن جان وین وارش گفت: «کى مى خواد بسازه؟» وقتى گفتم من، کلى خندید. هفته بعد که فیلم را شروع کردیم، باورش نمى شد. پدر و مادرش هم آمده بودند پشت صحنه فیلم، تا شاهد استعداد بچه شان باشند. فیلم بدى نبود، یک نوجوان پانزده ساله داشت ماجراى رودررویى نظامى هاى انگلیس و نازى هاى آلمان را مى ساخت. حالا که فکر مى کنم، به نظرم عجیب مى رسد. ولى آن وقت ها به این چیزها فکر نمى کردم. یادم است در یک جشنواره کوچک جایزه هم گرفتم. سینما از آن روز به بعد برایم جدى شد.

•یک فیلم دیگر هم داشته اید: «نور آتش». این فیلم را کى ساختید؟

دو سه سال بعد از فرار به ناکجاآباد. این از همه فیلم ها بهتر شده بود. خرج خودش را هم درآورد.

•یعنى نمایش عمومى داشت؟ چه سالى؟

نه، نمایش عمومى نبود. وقتى فیلم کامل شد، در یکى از سینماهاى محله خودمان نمایشش دادم. همه محل آمدند و دیدند. همه دوست و آشناها بلیت خریدند و فیلم را تماشا کردند. پانصد دلار فروخت. براى ساختنش چهارصد دلار قرض کرده بودم. این وسط صد دلار سود کردم!

•نمى خواهید نسخه اى از آن را روى دى وى دى بزنید؟

دلم مى خواست، اما هیچ نسخه اى از آن ندارم. فیلم را به کسى سپرده بودم که به کمکش وارد استودیوها شوم، منتها او فیلم را گم کرد. اگر کسى خبرى از آن داشته باشد، یا آن نسخه پیشش باشد، حاضرم آن را بخرم. این فیلم را خیلى دوست داشتم. سینما کارى کرد که خیلى زود بزرگ شدم و اثرش را مى شد در این فیلم دید. حیف که گم شد.

•فیلمنامه «دوئل» را خودتان به «یونیورسال» دادید؟

نه، فیلمنامه را همان جا دیدم. روى میز بود و از آقایى که آن جا بود اجازه گرفتم که ورقى بزنم. بعد، همه اش را تا تَه خواندم. فیلمنامه خوبى بود. کشش داشت و هرچند دلیلى براى کار راننده کامیون نمى آورد، اما خوب توانسته بود از پس داستان بربیاید. فیلمنامه را که خواندم از جا بلند شدم و گفتم من دلم مى خواهد دوئل را بسازم. فیلم را که ساختم، ۱۶ میلى مترى بود و براى نمایش در سینماها یک نسخه ۳۵ میلى مترى از آن تهیه کردند.

•هنوز هم فکر مى کنید دوئل فیلم خوبى است؟ اگر الان هم جوانى بیاید و فیلمى مثل دوئل بسازد، شما حمایتش مى کنید؟

اگر فیلمى مثل دوئل بسازد، چرا کمکش نکنم؟ اما من همین که تشخیص بدهم کارگردانى استعداد کار دارد، روى کارش سرمایه گذارى مى کنم. «سَم مندیز» را همه با تئاترهایش مى شناختند. من هم «اتاق آبى» (براساس نوشته اى از آرتور شنیتسلر) را دیده بودم و مى دانستم آدمى که مى تواند «نیکول کیدمن» را روى صحنه کارگردانى کند، قطعاً پشت دوربین هم از پس این کار برمى آید. براى همین فیلمنامه «زیبایى آمریکایى» را خریدم و به او سپردم که کارگردانى اش کند. از نتیجه اش هم راضى بودم. من دوئل را ۱۸روزه فیلمبردارى کردم، اما الان کارگردان هاى جوان، در تجربه اولشان گاهى فیلمبردارى را دو ماه طول مى دهند.

•حس مى کنم «بزرگراه شوگرلند» را به این دلیل ساختید که قبلش در دوئل، ژانر جاده اى را تجربه کرده بودید.

یک دلیلش این بود. ولى آن سال ها ژانر جاده اى گُل کرده بود و تهیه کننده ها دنبال این نوع فیلم ها بودند. همه مى خواستند «ایزى رایدر» بسازند. من هم وقتى که داستان بزرگراه شوگرلند را نوشتم و پیش تهیه کننده ها رفتم، گفتند شبیه ایزى رایدر است؟ مجبور بودم بگویم فیلم جاده اى است، ولى ایزى رایدر نیست.

•منتقدهاى سینمایى از همان موقع راجع به وسترن بودن فیلم حرف مى زدند؟ به خود شما هم این را گفته بودند که بزرگراه شوگرلند، به یک وسترن شبیه است؟

آره، ولى خیلى متوجه منظورشان نمى شدم. الان هم نمى فهمم. من هنوز هم فکر مى کنم یک فیلم جاده اى ساخته ام. آن وقت ها کسانى پیدا شده بودند که خودشان را حافظ منافع ژانر جاده اى مى دانستند. آنها هم روى خوشى به این فیلم نشان ندادند. دلیلى هم که مى آوردند این بود که قواعد آن ژانر را موبه مو رعایت نکرده ام. ولى چرا باید این کار را مى کردم؟ کى گفته آن کسانى که براى بار اول فیلم هاى جاده اى ساخته اند، حرف آخر را زده اند؟ من عاشق فیلم هاى وسترن هستم، کارهاى «جان فورد» را خیلى دوست دارم و بدم نمى آید در فیلم هایى که مى سازم به او اداى احترام کنم. ولى معنى این نوع تحلیل ها را نمى فهمم. نه، بزرگراه شوگرلند وسترن نیست.

•«آرواره ها» را مدتى پیش دوباره دیدم. راستش، هنوز هم باورم نمى شود که این فیلم را در ۲۹ سالگى ساخته باشید.

چرا؟ چیز به خصوصى در فیلم هست که مى خواهید درباره اش سئوال کنید؟

• آره، آرواره ها از آن فیلم هایى است که آدم حس مى کند کارگردانش تجربه زندگى داشته است. سال هاى سال را کنار دریا و آب گذرانده است و آداب شکار و چیزهایى مثل این را هم خوب مى داند. اما این که یک جوان ۲۹ ساله دست به ساخت این فیلم مى زند، کمى عجیب است.

مطمئن باشید اگر به این نتیجه مى رسیدم توانایى ساختن این فیلم را ندارم، ولش مى کردم. رمان «پیتر بنچلى» را خیلى دوست داشتم. یک رمان ماجراجویانه بود. مى توانست داستان زندگى همه ما باشد. همه ما ممکن است چنین اتفاقى در زندگى مان بیفتد. من با ماهى و دریا غریبه نیستم. موقعى که بچه بودم خیلى اوقات کنار دریا بازى مى کردم و وقتى بازى ام تمام مى شد همان جا مى نشستم و به آدم هایى زل مى زدم که در آب بودند. آنهایى که در قسمت هاى عمیق شنا مى کردند، آنهایى که ماهى گیر بودند و فقط قایق شان دیده مى شد. چندین بار دیدم که بعضى ها دارند غرق مى شوند و دست وپا مى زنند و آدم هاى دیگر به آب مى پریدند تا نجات شان بدهند. حتى یک بار دیدم که کوسه اى را شکار کرده بودند و ماهى گیرها خوشحال و خندان دورش پاکوبى مى کردند. وقتى قرار شد آرواره ها را بسازم، ناخودآگاه یاد این کوسه افتادم. اما در مورد آرواره ها، مسئله این است که ما کوسه ها را به عنوان یک مهاجم در نظر گرفتیم. یک مهاجم مى تواند در خشکى، در شهر، به مردم حمله کند و مى تواند در دریا باشد و اجازه ندهد کسى به آب نزدیک شود. جدا از این یادم است وقتى با فیلمنامه نویس ها حرف مى زدیم، صحبت راجع به این بود که آدم ها معمولاً در زندگى روزمره شان غرق مى شوند و کافى است موجود تازه اى وارد زندگى آنها شود تا زندگى شان به هم بخورد. البته، فقط به خاطر اینها نبود که آرواره ها را ساختم. نوجوان بودم که «موبى دیک: وال سفید» (نوشته هرمان ملویل) را خواندم و آن قدر شیفته اش شدم که هوس کردم فیلمى براساس اش بسازم. آن وقت ها سه چهار فیلم کوتاه ساخته بودم. اما هر طرحى که نوشتم، به درد نخورد. مى دانم که «جان هیوستن» هم فیلم خوبى از روى این داستان ساخته، اتفاقاً آن فیلم را هم دیده ام. ولى دلم مى خواهد من هم همین کار را بکنم. موبى دیک، رمانى است که هیچ وقت کهنه نمى شود. مطمئنم صد سال دیگر هم کسانى پیدا مى شوند که بخواهند فیلمى از روى آن بسازند.

•نسخه اول «برخورد نزدیک از نوع سوم» را «پل شریدر» نوشت. اما شما از آن فیلمنامه راضى نبودید. مُشکل کجا بود؟ داستان را دوست نداشتید؟ یا این که فکر مى کردید شریدر آن نگاه متعالى اش را در فیلمنامه دخالت داده است؟ قضیه چه بود؟

پل شریدر فیلمنامه نویس خوبى است، اما به جاى نوشتن حرف هاى فلسفى مى زند. کافى است روبه روى شما بنشیند تا کلى حرف درباره عاقبت انسان و پایان کار جهان بزند. در همه این سال ها بارها از او شنیده ام که آدم ها زمین را نابود مى کنند و اگر این اتفاق افتاد، مقصر موجودات بیگانه نیستند. اما او وقتى مشغول نوشتن مى شود همه این نصیحت ها را فراموش مى کند. نسخه اولى که نوشته بود و اسمش «برخورد» بود، راجع به حمله موجودات غیرزمینى بود به زمین. بیگانه ها حمله مى کردند و آدم ها نمى توانستند با آنها مقابله کنند. این چیزى نبود که من دوست داشته باشم. من مى خواستم داستان خودم را تعریف کنم، یک افسانه علمى جذاب و انسانى. و تازه مى خواستم داستان فیلم باورپذیر باشد. همیشه به این باورپذیربودن فیلم اعتقاد داشته ام. یکى از چیزهایى که در این فیلم رویش تأکید داشتم، آن پیامى است که مى رسد. آدم ها پیامى را دریافت مى کنند و کنجکاو هستند از آن سردرآورند. یکى از دوست هایم اهل ستاره شناسى و نجوم است. ایده فیلم را براى او تعریف کردم و او هم گفت ممکن است، این چیزى که دارى تعریف مى کنى ممکن است یک روز واقعاً اتفاق بیفتد. ولى الان باید آن را به چشم یک افسانه علمى ببینى. بعد روى نقشه بزرگى ستاره ها و سیاره ها را به من نشان داد و راجع به هرکدام توضیحاتى داد که واقعاً به دردم خورد.

•این تحلیل هایى که این روزها راجع به فیلم مى کنند خوانده اید؟ مى دانید برخورد نزدیک از نوع سوم یکى از فیلم هاى محبوب کشیش ها است؟

این یکى را نمى دانستم، ولى چیز عجیبى نیست. همان موقع ساخت فیلم هم مى دانستم دارم داستانى درباره دوست داشتن، صلح و اتحاد تعریف مى کنم. فکر مى کردم مردم جهان چاره اى جز اتحاد ندارند. الان هم این فکر را مى کنم. در یکى از مصاحبه هایى که بعد از فیلم کردم، گفتم هیچ موجودى به اندازه انسان وحشى و دشمن تراش نیست. الان هم نظرم همین است. کاملاً به کشیش ها حق مى دهم که این فیلم را دوست داشته باشند. خیلى هم از این بابت خوشحالم.

•«۱۹۴۱» فیلم موفقى از کار درنیامد. شنیده ام که فیلم، یکى از پرخرج ترین فیلم هاى دهه هفتاد بوده است. اما فروشش خیلى بد بود. کسى از فیلم استقبال نکرد.

اشتباه از من بود که فکر مى کردم مى شود فیلم سرخوشى ساخت درباره آن سالى که جنگ شروع شد. سالى که دنیا معصومیت اش را از دست داد و شد دنیاى خشن. اما نمى شد این تراژدى را به شکل کمدى اجرا کرد. تراژدى، تراژدى است. براى فیلم خیلى وقت گذاشتم، ایده ها را از قبل آماده کرده و داده بودم به فیلمنامه نویس ها. «بابى» (رابرت زمه کیس) مدام نگران بود و مى گفت مطمئنى این همان چیزى است که مى خواهى؟ و من هم مى گفتم آره، خود خودش است. ولى براى خودم بد نشد، اول این که یاد گرفتم از «لوما» (دوربین روى کرین، با قابلیت کنترل از راه دور) استفاده کنم و بعد این که به کمدى هاى موزیکال مورد علاقه ام اداى دین بکنم. اصلاً ولش کنید. بعد از این «مهاجمان صندوقچه گمشده» را ساختم.

•این یکى فیلم خوب و موفقى شد. «جورج لوکاس» تاثیرى در این موفقیت داشت؟ او از شما خواست که فیلمى برایش بسازید، یا اساساً پیشنهاد شما بود؟

پیشنهاد لوکاس بود. بعد از ،۱۹۴۱ حالم حسابى بد شد. فکر مى کردم دیگر نمى توانم فیلم بسازم و هیچ تهیه کننده اى حاضر نمى شود روى فیلم من سرمایه گذارى کند. لوکاس از من خواست که برایش فیلمى بسازم، اما آن فیلمى که خودش بگوید. بعد هم فیلمنامه «لارنس کَسدان» را داد که بخوانم. فیلمنامه را که خواندم، مطمئن شدم فیلم خوبى مى شود. قبول کردم و لوکاس هم گفت که چند تا شرط دارد. اول این که بودجه فیلم محدود است، براى ساختن این فیلم کافى است. اما اگر فیلمبردارى الکى ادامه پیدا کند، پولى در کار نیست. بعد هم این که خود او برنامه ریزى فیلمبردارى را به عهده مى گیرد. برنامه فشرده بود و روز دوم حساب کاملاً دستم آمده بود. مى دانستم که لوکاس نگران چیست، این بود که طبق نقشه او عمل کردم و درست در روزى که او برنامه ریزى کرده بود، فیلمبردارى تمام شد.

مطالب مرتبط

استیون اسپیلبرگ، مبارزات مردم فلسطین و رژیم صهیونیستی

کارنامه قبولی جنگ دنیاها

اعلان جنگ اسپیلبرگ به دنیاها

پاسکال برتن

ترجمه: محسن آزرم

MOHSEN.AZARM@GMAIL.COM

ادامه دارد

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۰ دی ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • کلیپ مصاحبه با پیامبر های دروغین – انحرافات مذهبی

    دانلود کلیپ موبایل از مصاحبه با پیامبر های دروغین که ادعا امام زمان بودن را دارد . خوشبختانه این فرد دستگیر شده است p style="text-align: center;"a /">کلیپ مصاحبه با پیامبر های دروغین – انحرافات مذهبی

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۰ آذر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • مصاحبه شغلی

    در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید: «برای شروع کار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟» مهندس گفت: «حدود ۷۵۰۰۰ دلار در سال، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود.» مدیر منابع انسانی گفت: «خوب، نظر شما درباره ۵ هفته تعطیلی، ۱۴ روز تعطیلی با حقوق، بیمه کامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیک و مدل بالا چیست؟» مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید: «شوخی می‌کنید؟» مدیر منابع انسانی گفت: «بله، اما یادت باشه اول تو شروع کردی!»

    با تشکر از فرستنده داستان: صبا

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها:
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۸ آذر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • ترجمه های ضعیف غربی ادبیات ایران را دچار آسیب کرد

    مصطفی علی پور : ترجمه های ضعیف غربی ادبیات ایران را دچار آسیب کرد

    مصطفی علی پور – شاعر ، گفت : شاعران جوان ما سعی می کنند به ترجمه های دست چندم و گاه ضعیف اروپایی و غربی رجوع کنند و گمان می کنند اگر این ترجمه ها را بخوانند می توانند شعرشان را جهانی کنند یا می توانند فریادهایشان را همه فهم کنند که به نظرم یک از آسیب های بزرگ شعر جوان و ادبیات امروز ماست .

    این شاعر با بیان این مطلب افزود : بعد از دهه ۶۰ شعر جوان امروز را می توان شعر تجربه نامید و به نظر می رسد که شاعران جوان ما درحال تجربه هستند ، هرچند در روند این تجربه خیلی به تجربه های نسلهای قدیمی ترشان پایبند نیستند ، خصوصا نسلی که انقلاب و جنگ راتجربه کرده و از این تجربه هم آثار خوبی در حوزه شعرعرضه کرده است که جوانان امروز کمتر به این موضوع توجه دارند .

    مصطفی علی پورخاطر نشان کرد : دهه ۷۰ حادثه ناگواری را در حوزه شعر جوان پیش رو داشت که جنبه تخریبی آن از سازندگی اش بیشتر بود ، اما آنچه دست آورد نسل جوان امروز ما شد این بود که دانش ادبیات را از مسیر تجربه کردنشان کنار بگذارند ، یعنی شعر گذشته ما کمتر توسط جوانان مطالعه می شود و اصولا نسل گذشته ما خوانده نمی شود و اگر هم خوانده شود خوب درک نمی شود .

    مصطفی علی پورادامه داد : شاعران جوان ما سعی می کنند به ترجمه های دست چندم و گاه ضعیف اروپایی و غربی رجوع کنند و گمان می کنند اگر این ترجمه ها را بخوانند می توانند شعرشان را جهانی کنند یا می توانند فریادهایشان را همه فهم کنند و این به نظرم یک از اشکالات بزرگ شعر جوان امروز است .

    این شاعر معاصر تصریح کرد : اصولا جوانان دهه ۶۰ به بعد دچار بحران هویت شده اند که این بحران هویت خصوصا در حوزه معنا و اخلاق ( مناسباتی که معنا ختم می شود ) شعر امروز جوان دیده می شود ، مثلا در ادبیات و فرهنگ ما اندیشه ، تفکر ، اخلاق جزء عمیق ترین موضوعات مطرح شعرفارسی از آغاز تا امروز بوده است که این موضوع را متاسفانه در شعر جوان امروز یا دیده نمی شود و یابسیار کم است .

    وی به مهرگفت : شاعر جوان امروز بیش ازانتظارشاعرسرگردانی است و نمی داند به کجا می رود و نمی تواند راه خودش را پیدا کند و اندیشه های انسانی در شعرش کمتر مطرح است ، نا امیدی گاهی درشعرجوان ما بیش از حد خود را نشان می دهد و تجربه هایی مانند معنا گرایی و اخلاق گرایی دراشعارشان به حداقل می رسد و تجربه های فردی و شعریشان عمدتا تجربه های خصوصی و شخصی است یعنی تجربه های نسل امروز نیست .

    مصطفی علی پور یاد آور شد : دغدغه و درد اجتماعی و انسانی درمعنایی که درشعرو ادبیات فارسی سراغ داریم درشعر نسل جوان ما اصولا وجود ندارد یا به ندرت دیده می شود و اگر گاهی اشعارشان نشان دهنده حرفهای کلی فلسفی باشد عمدتا نگاهی ترجمه ای است و نگاهی که خود شاعر بر اثر مطالعه و کنکاش تجربه کرده باشد نیست و تاثیری از دیگران است .

    این شاعرافزود : شاعران جوان امروز درکشان از موضوعات بیرون عمیق نیست و شاید بعضی ها این مسئله را به اقتضای سنشان بدانند که البته من این دیدگاه را نمی پذیرم ، چون شاعران بزرگ ما در سنین جوانی بهترین شعرها را گفته اند و لااقل شعرهای انسانی و معنا گرای خوبی سروده و درک نسبتا خوبی نسبت به جهان پیرامونشان داشته اند ، از نیما که در دوران جوانی شعر های خوبی سروده و در سال ۱۳۰۱ ” افسانه ” را منتشر می کند تا شاعرانی مانند اخوان ثالث ، احمد شاملو ، پروین اعتصامی ، فروغ فرخزاد و …که فروغ فرخزاد که در ۳۲ سالگی در گذشت یعنی بهترین آثار خود را در سنین جوانی خلق کرد و شاعران بسیار دیگر که سراغ داریم .

    مصطفی علی پور در پایان گفت : در آثار جوانان کمتر اشعاری را می توان دید که قابل توجه و تامل باشد و با داوریهایی که درخصوص شعر جوان داشته ام ” شعرجوان امروز ” را عقده گشایی های فردی می دانم یعنی اگر این جوانان کاستی های جوانی و فردی و خصوصی خود را برآورده کنند شاید شعر را کنار بگذارند و این عقده ها یکی از مصیبت های شعر جوان ماست ، نکته دیگر این است که جوان امروز در حال تجربه می باشد و ممکن است این تجربه ها در تعدادی از شاعران به جای خوبی ختم شود و شعر مقصد خوبی پیدا کند که بعید هم نیست ، البته من از شعر جوان نا امید نیستم و فکر می کنم همین تعدد تنوعی که در شعردهه ۷۰ پیش آمده خود نشانگرکوششهایی در حال صورت گیری است و امیدوارم بخشی از این کوشش ها به جاهای درست و قابل تاملی ختم شود و این کار تجربه ای برای نسل های آینده باشد.

    ترجمه های ضعیف غربی ادبیات ایران را دچار آسیب کرد

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۴ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • مصاحبه با مایکل مور

    مصاحبه با مایکل مور

    مایکل مورچه از مایکل مور بدتان بیاید و چه عاشقش باشید، باید قبول کنید که او در کشاندن نگاه‌ها به سمت خودش فوق‌العاده است. مور این بار سیستم مراقبت‌های پزشکی را پیش کشیده است. «بیمار روانی» در یک لحظه هم خوفناک است و هم غمگین، مضحک و قدرتمند. فیلم فوق‌العاده‌ای است و بهترین فیلم مور تا به حال. من مطمئنم هر مرجع پزشکی وکلایی دارد که نکاتی را این آخرهفته مطرح کند چون او این بار به مرکز زده و این قضیه به مردم هم کشیده خواهد شد. مایکل مور در کنفرانس مطبوعاتی فیلم در اجرای نمایش واقعا هیجان انگیز بود. او درباره موضوع بحث می‌کرد، منتقدانش را تنبیه می‌کرد و هر کسی را با طنز تندش میخکوب می‌کرد. احتمالا زمان آن رسیده کفش‌هایش را دوباره برای گرفتن اسکار برق بیاندازد.
    اگر می‌توانید از مشکلاتی که برای به روی پرده آوردن این فیلم داشته‌اید صحبت کنید. مخصوصا وقتی دولت حساس شد؟

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۴ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • در قتل امیر همگی متهمیم

    گفت و گو با مهدى کرم پور کارگردان فیلم چه کسى امیر را کشت؟

    مهدى کرم پور سینما را به شکل کلاسیک آموخته، چند فیلم کوتاه کارگردانى کرده و امروز در مقام دومین فیلم بلند سینمایى پس از فیلم جایى دیگر، چه کسى امیر را کشت؟ را روى پرده دارد. فیلم چه کسى امیر را کشت؟ در شکل سینمایى خود از فرم غیر روایى خطابه اى استفاده مى کند. فیلمى که در سینماى ایران و جهان چندان معمول نیست. در این شکل پاى فاصله گذارى در بین نیست و سینماگر مى کوشد از طریق صحبت رو در رو واقعه یا حرفى را براى تماشاگر اثبات کند. این فرم در منبع ارجاع خود سه شکل مختلف دارد، پرداختن به آنها از حوصله خواننده روزنامه و این بحث خارج است. این فیلم جدا از سیستم روایت جالبى که دارد مسائل مختلفى را هم از درون جامعه به تصویر مى کشد. این فیلم پس از اکران با واکنش هاى متفاوت تماشاگران رو به رو شد که سعى کرده ایم این واکنش ها را نیزدر کنار بررسى خود فیلم به بحث بنشینیم.

    بد نیست با این سؤال کلى شروع کنیم که ایده اولیه فیلم از کجا آمد؟ قصه از کجا شروع شد؟

    شاید این جمله تکرارى باشد. اما در مورد کار ما تکرارش بد نیست. همه قصه هاى دنیا به نوعى گفته

    شده اند. اما امروز با تغییر دادن شکل روایت آن هاست که مى توانیم جذابیت هایى را ایجاد کنیم. دغدغه روایت هاى جدید و کشف فرم هاى نو در سینما جزو علاقه هاى قدیمى من بوده است. در فیلم هاى کوتاهم بسیار زیاد این فرم ها را تجربه کرده بودم. در ساخته اولم فیلم جایى دیگر سعى کردم این فرم هایى را که یافته بودم ، به نوعى مورد استفاده قرار دهم.جایى دیگر یک درام ایستگاهى بود. در نگارش آن از نمایش هاى استریندبرگ تبعیت کرده بودم. در فیلم چه کسى امیر را کشت از فرم دیگرى تبعیت مى کنیم. در این فیلم با یک داستان کلاسیک رو به رو هستیم. اما نمى خواستم این داستان کلاسیک را به شیوه معمول مورد استفاده قرار دهم. به آرشیو ذهنى ام مراجعه کردم و یادم آمد که این شیوه را به نوعى در آخرین فیلم کوتاهم روى جاده نمناک مورد استفاده قرار داده بودم. این شیوه صبر مخاطب را به چالش مى کشد.

    پس انتظار هر نوع واکنشى را از پیش داشتید؟

    دقیقاً. مى دانستم من و گروه سازنده این فیلم تجربه اى را انجام مى دهیم که در برخورد با تماشاگر کامل مى شود. فیلم ما سیاه مشق نیست. باید تفکر تماشاگر با فیلم گره بخورد تا آن را کامل کند. به همین دلیل براى آن اکران گسترده در نظر گرفتیم.

    دیگر مسأله اى که بسیار دوست داشتم آن را مطرح کنم،پیامد هاى دروغ گویى در یک جامعه بود. این تم را به نکته اى دیگر اضافه کنید . فیلم چه کسى امیر را کشت؟ به قضاوت جمع در مورد فرد نیز مى پردازد. این قضاوت ها در جامعه فردانیت فرد را از بین مى برد ودر این زاویه نیز به سطحى نگرى آدم ها در شکل هاى مختلف مى پردازیم.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۶ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • فقدان سوژه مناسب در سینمای دفاع مقدس

    فقدان سوژه مناسب در سینمای دفاع مقدس
    سینمای دفاع مقدس

    باکیده :سینمای دفاع مقدس با فقدان سوژه مناسب مواجه است 

    کارگردان فیلم سینمایی پوتین گفت: سینماگران در یافتن سوژه های ناب در ساخت آثار دفاع مقدس موفق عمل نکرده و برای ساخت این نوع آثار تمایلی از خود نشان نمی دهند.   

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۶ مهر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • مصاحبه با نیما شاهرخ شاهی به مناسبت حضور در «شمس‌العماره»

    من همین الان هم از طریق رشته تحصیلی‌ام درآمد اصلی‌ام را کسب می‌کنم. یکی از دوستانم مرا برای تست به سامان مقدم معرفی کرد اما چیزی می‌خواهم بگویم؛ زمانی هست…

    نیما شاهرخ‌شاهی: بازیگری شغلم نیست؛ عاشقشم

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۴ شهریور ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • مصاحبه با نویسنده کتاب تاریخ حرم ائمه بقیع

    مصاحبه با محمدصادق نجمی نویسنده کتاب «تاریخ حرم ائمه‌ی بقیع»
    بقیع

    هر شیفته‌ای که دل به مدینه روانه می‌کند، بر غربت قبرستان بقیع ناله می‌کند. تربت مطهر چهار امام معصوم (علیه‌السلام) تنها با سنگ‌چین‌هایی نمایان است که زائر آن اجازه زیارت ندارد و باید به دل گریه کند. بقیع سند مظلومیت همیشگی شیعه است و بررسی و آگاهی از پیشینه آن ضروری است تا گوشه‌ای از جایگاه تاریخی و اجتماعی پیشوایان شیعیان را نمایان سازد.
     

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۶ مرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • گپی با سیاوش خیرابی

    گپی با سیاوش خیرابی
    سیاوش خیرابی

    تکرار، هرگز !

     سیاوش خیرابی با بازی در مجموعه «ترانه مادری» به چهره‌ای شناخته شده در بین جوانان تبدیل شد.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۵ مرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش