عکس خرید فروش

رنگ عشق !(داستان)

دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

funpatogh . com

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۷ آذر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • پادشاهی که ۴ همسر داشت

    روزی ، روزگاری پادشاهی ۴ همسر داشت. او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود .با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می کرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترینها هدیه می کرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست می داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می کرد. اما همیشه می ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد ،مهربان،صبور و محتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه می شد ، فقط به او اعتماد می کرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک می کرد. همسر دوم پادشاه ، شریکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت.او همسرش را از صمیم قلب دوست می داشت ، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می شد. روزی پادشاه احساس بیماری کرد و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود می گفت ” من ۴ همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام.”

    بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت ” من از همه بیشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهای فاخر کرده ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم ، آیا با من همراه می شوی ؟” او جواب داد ” به هیچ وجه!” و در حالی که چیز دیگری می گفت از کنار او گذشت.جوابش همچون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگین ،از همسرسوم سئوال کرد و به او گفت” در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده ام ، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا توبا من همراه می شوی؟” او جواب داد “نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد.” قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد. بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت ” من همیشه برای کمک نزد تو می آمدم و تو همیشه کنارم بودی . اکنون در حال مرگ هستم . آیا تو همراه من می آیی؟ او گفت ” متأ سفم ، در این مورد نمی توانم کمکی به تو بکنم ، حداکثر کاری که بتوانم انجام دهم این است که تا سر مزار همراهت بیایم.” جواب او همچون گلوله ای از آتش پادشاه را ویران کرد. ناگهان صدایی او را خواند،” من با تو خواهم آمد ، همراهت هستم ، فرقی نمی کند به کجا روی ، با تو می آیم.”

    پادشاه نگاهی انداخت ،همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت : ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه می کردم.

    در حقیقت ، همه ما در زندگی کاری خویش ۴ همسر داریم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اینکه تا چه حد برایش زمان و امکانات صرف کرده ایم و به او پرداخته ایم، هنگام ترک سازمان و یا محل خدمت، ما را تنها می گذارد. همسر سوم ما، موقعیت ما است که بعد از ما به دیگران انتقال می یابد. همسر دوم ما، همکاران هستند. فرقی نمی کند چقدر با هم بوده ایم ، بیشترین کاری که می توانند انجام دهند این است که ما را تا محل بعدی همراهی کنند. همسر اول ما عملکرد ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشی از آن غفلت می نماییم. در صورتیکه تنها کسی است که همه جا همراهمان است. همین حالا احیائش کنید ، بهبود سازید و مراقبتش کنید.

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۲ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • پرستوهای عاشق

    - متشکرم دخترم… شما تنها با پدر و مادر این جا زندگی می کنین…؟!
    - بله… یه خواهرم شهرستانه، یه برادرم هم خارج از کشور زندگی می کنه یه برادرم که با خونوادش توی تهرونه… اما خب گرفتار کار و زندگیه… چطور مگه؟!
    - آخه تا جایی که (میلاد) برام گفته شما دانشجو هستین… اونوقت کی از پدر و مادر نگهداری می کنه…
    - خودم… آقای فرحزادی…من تقریبا سه چهار ساله که به این وضعیت عادت کردم. یعنی از وقتی که برادر کوچکم هم ازدواج کرد و رفت البته قبلشم خیلی فرق نداشت چون از شش، هفت سال پیش که پدرم سکته کرد و زمین گیر شد من و مادرم بهش رسیدگی می کردیم و بعدشم که از چهار سال پیش مامان هم دچار ناراحتی قلبی شد و یه بارم که متاسفانه تصادف کرد و از اون به بعد علی رغم عمل جراحی با عصا مجبور شد راه بره و بعضی کارهای شخصی شونو نمی تونستن انجام بدن من فقط کمک می کردم.

    - که این طور… خدا واقعا اجرت بده دخترم. جوونای حالا کمتر از این لطف و حوصله ها نسبت به پدر و مادرشون دارن. من خودم هم تا وقتی پدرم زنده بود، نگهش می داشتم… حتی خودم حمومش می کردم… با اون که براش پرستار گرفته بودم که بهش رسیدگی کنه اما خودم به کار شخصیش می رسیدم. و همسرش می گوید:
    - بله… البته جون من و بچه ها رو تموم کردی آقا… هیچ وقت یادم نمی ره… ده، یازده سال اول زندگیم چقدر سختی کشیدم… هر جا می خواستیم بریم، باید اول کلی حرص و جوش می خوردیم که آقاجونو چیکارش کنیم…؟ آقاجونو پیش کی بذاریم… یه روز پرستار نبود یه روزم که بود آقاجون با پرستار مشکل داشت… آقای فرحزادی دلشون نمی یومد آقاشونو تنها بذارن…
    - خانم باز شروع کردی… بیچاره پدرخدابیامرز من چه کار به کار ما داشت… اون که بنده خدا اصرار داشت بذاریمش آسایشگاه زندگیمونو بکنیم… من راضی نمی شدم… همه چی من از آقام بود… آقام چقدر برای من زحمت کشیده بود من یه پسرش بودم اون کاری که واسه من کرد برای دختراش نکرد. اونوقت می تونستم بی انصاف باشم و بذارمش آسایشگاه و توی خونه و زندگی اون با خونوادم راحت زندگی کنم.
    - همچین می گین خونه که انگار بعدش همه اش مال ما شد… شما که الحمدا… بیشترشو بخشیدین به خواهراتون… همون خواهرهایی که اصلا به فکر باباشونم نبودن…
    - ای بابا خانم ما حالا اومدیم این جا برای (میلاد)خواستگاری… این جا که جای این حرفا نیست… بس کن دیگه… خوبیت نداره…
    میلاد از وقتی مادرش را در شش سالگی از دست داد و فقط دو سالی را که پیش پدربزرگ و مادربزرگ و عمه فروغ زندگی می کردند، آرامش داشت و بعد از آن، از وقتی رفعت پا به خانه آقای فرحزادی گذاشت، آزار و اذیتش هم رفته رفته افزوده شد. البته چند ماهی ظاهرسازی کرد… اما بعد، کاری کرد که آقای فرحزادی مجبور شد خانه پدری را رها کرده و به خاطر آسایش و راحتی همسر جدیدش خانه ای نزدیک خواهر او اجاره کند…
    از آن روز به بعد میلاد هم دیگر رنگ آرامش را ندید، اگر چه بابابزرگ و مادربزرگ و عمه فروغ دلشان می خواست میلاد را پیش خودشان نگه دارند و تازه رفعت هم ته دلش راضی نبود، پسر شوهرش سربار زندگی او باشد اما فرحزادی رضایت نداد پسرش در خانه دیگری جز خانه پدر زندگی کند.فرحزادی مشغول دفتر و مغازه مقاطعه کاری بود و سال بعد هم که (مرجان) به دنیا آمد دیگر همه توجهش به عهد و عیال و دختر بچه تازه واردش بود و کم کم میلاد ماند و تنهایی هایش و اگر پا می داد وقتی به بهانه ای ایام تعطیل به خانه پدربزرگ می رفت، روزهای خوش تر داشت.
    میلاد با هوش بود اما دل در گروی درس و مشق نمی سپرد. در عوض علاقه خاصی به تعمیر لوازم خانه داشت. آقای فرحزادی دلش نمی خواست پسرش از مدرسه گریزان باشد. میلاد هم از پدرش حساب می برد، اما وقتی دو سال بعد (منصور) و (مهشید) خواهر و برادر دوقلویش به دنیا آمدند دیگر، فرحزادی وقتی برای رسیدگی به مشکل میلاد نداشت. رفعت می دانست فرحزادی مرد کار و خانواده است… و هر چه سرش بیشتر گرم باشد بیشتر به خانواده جدید تعلق خاطر پیدا می کند… آن قدر که حتی از خانواده پدریش هم غافل شده بود… گاهی ایام عید سر می زد یا تماس تلفنی می گرفت… حتی وقتی فروغ ازدواج کرد چون می دانست که فروغ بالاخره به پدر و مادرش سر می زند، نیازی نمی دید خودش را نگران آنها کند… اما از وقتی مادرش فوت کرد و فروغ هم به خاطر کار شوهرش ناچار شد به شهرستان نقل مکان کند فرحزادی چاره ای ندید که به پدر پیرش رسیدگی کند. رفعت که می دانست با کمی گذشت می تواند صاحب ثروت پدرشوهر شود ناگهان از در محبت درآمد و شوهر را برانگیخت تا برای آسایش پدرش به خانه او نقل مکان کند. فرحزادی که خیال می کرد همسرش دلواپس پدر پیر اوست با او همراه شد… و بعد از آن که پیرمرد سکته کرد و حالش رو به وخامت گذاشت و قطعه زمین شهریار را به نام پسرش کرد… کم کم با اطمینان این که بقیه اموال او را هم صاحب خواهد شد مدتی از او پرستاری کردند…
    اما آقابزرگ روز به روز زمین گیرتر شد و سکته دوم حال و روزش را بدتر از قبل کرد… آن قدر که نه قادر به راه رفتن بود و نه انجام کارهای شخصیش. رفعت که دیگر با وجود سه فرزند تحمل این وضعیت را نداشت… کم کم صدایش درآمد… اما چاره ای نبود… رفعت نمی دانست آقاجون چه طور دستش را خوانده و قبل از فوت چه آشی برای پسر و همسرش پخته است.وقتی آقاجون هم فوت کرد و وصیت نامه قانونیش که نزد وکیلش بود قرائت شد تنها کسی که پریشان شده بود رفعت بود. چون آقا جون به جز برخی اموال مثل زمین کرج و شمال که وقف کرده بود و سهم دخترانش که از خانه قدیمی عین الدوله پرداخت می شد، سند مغازه و خانه خودش را به نام (میلاد) زده بود.
    (فرحزادی) با آن که غافلگیر شده بود ته دلش راضی و خشنود بود چون می دانست با وجود رفعت هرگز نمی توانست تا این اندازه نسبت به آینده میلاد زمینه اطمینان بخشی فراهم کند. میلاد ۱۹ ساله بود و کم کم باید برای آینده اش فکر می کرد.
    بعد از سربازی میلاد کرکره مغازه آقابزرگ را بالا کشید و پدرش هم طبقه بالای خانه را علی رغم میل رفعت برای او به طور مستقل آماده کرد. حالا صاحبخانه میلاد بود.میلاد، راحله را از همان سال های دور نوجوانی می شناخت مادر راحله دوست و همسایه صمیمی مادربزرگش بود. میلاد می دانست برادران راحله هم هرگز نسبت به پدر و مادرشان متعهد نبودند و راحله از همان نوجوانی درست زمانی که دانش آموز مدرسه بود تا امروز که ۲۲ ساله است و دانشجوی حسابداری، به پدر و مادر پیر و بیمارش رسیدگی می کند. پدر راحله بازنشسته راه آهن است اما حقوق بازنشستگی او کفاف دارو و درمان او و همسرش را به زور می دهد و از آن جا که خانه دو طبقه قدیمی آنها در اصل یک خانه محسوب می شود امکان اجاره دادن یکی از طبقات هم وجود نداشته و راحله ناچار است به خاطر آن که هم از پدر و مادرش نگهداری هم مخارج زندگی و تحصیلش را تامین کند، در خانه کار کند. راحله به جز دو روز در هفته که دانشگاه می رود و آن روز معصومه خانم همسایه قدیمی دیوار به دیوار خانه شان حواسش به پدر و مادر تنهای اوست بقیه مواقع حساب و کتاب دو شرکت را به خانه می آورد، این کارها را هم از یکی از اساتیدش دارد که او را به شرکت هایی که می شناخت معرفی کرد تا راحله راحت تر بتواند به خانواده اش برسد. برای راحله پدر و مادر پیرش بیش از هرچیز اهمیت دارد، او تا امروز، خواستگاران مناسبی را به خاطر آنها از دست داد، اما هرگز خم به ابرو نیاورده. میلاد پدر و مادر راحله را دوست دارد، چون او را به یاد پدربزرگ و مادربزرگش می اندازند.
    (فرحزادی) ته دلش از راحله خوشش می آمد… او خوب می فهمید که راحله همسر ایده آلی برای پسرش خواهد بود. به نظر او دختری که تا این اندازه برای خانواده اش از خودگذشتگی دارد، برای شوهرش همسر باگذشتی است اما رفعت خوش نداشت این وصلت سر بگیرد. برای همین قضیه بیماری پدر و مادر راحله و نگهداری از آنها را پیش کشید، راحله در همان برخورد نخست به خاطر حساسیت نسبت به خانواده اش نقطه ضعفش را به رفعت نشان داده بود… و او می دانست اگر کمی بیشتر او را بیازارد به نتیجه می رسد.
    - خب… با این حساب خانوم… اگر شوهر کنین… اون وقت قراره پدر و مادرتون هم سرجهیزیه تون باشن، یا این که براشون تصمیم دیگه ای گرفتین؟
    - منظورتون چیه؟ چه تصمیمی باید بگیرم؟!
    - ببخشین ها… آسایشگاه سالمندان رو برای همچنین مواقعی گذاشتن…
    - راحله احساس کرد دیگر قادر به تحمل نیست. از جایش برخاست. پدر راحله چندان متوجه حرف ها نشده بود اما مادر راحله که آرام صحبت می کرد، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود تلاش کرد، راحله را آرام کند…
    - نه خانوم ما مزاحم خوشبختی بچه مون نمی شیم. خونه رو می فروشیم یه جای کوچک تر می گیریم بعدشم یه پرستار… این دختر تا همین حالا هم وظیفه ای نداشته من دلم نمی خواد عمرش رو روی ما بذاره…
    - این چه حرفیه مادر…؟ این خانوم و آقا معلومه که برای سر گرفتن وصلت نیومدن… تازه من اصلا حاضر نیستم زن پسری بشم که آنقدر بی اراده است و از اول که اومده اجازه داده هر چی می خوان خونوادش به ما توهین کنن…
    - ببخشین اگه به خاطر دوستی مادرم با مادرتون نبود اصلا حاضر نمی شدم ازتون پذیرایی کنم من که اصراری برای ازدواج ندارم. یک سال دیگه درسم تموم می شه… تا اون وقتم اصلا قصد ازدواج ندارم. منو ببخشین. میلاد باز هم در سکوت نشسته بود. او به احترام پدرش چیزی نمی گفت اما خون خونش را می خورد. می خواست یک بار هم شده فرصت دهد تا چهره واقعی رفعت برای پدرش هویدا شود.
    - میلاد دقایقی بعد آرام برخاست مقابل مادر راحله ایستاد و گفت:
    - منو ببخشین خانم… به خدا نمی خواستم این طور بشه… اگه سکوت کردم به خاطر این نبود که جرات عمل نداشتم… به شما ثابت می کنم که میلاد زیر بار این حرفا نمی ره… شما هم درس تون را بخونین. راحله خانوم من با این که خودم ادامه تحصیل ندادم، راضی نیستم مسبب عدم پیشرفت شما باشم اما می خوام همین جا ازتون یه قول بگیرم… شما جلوی مادر به من قول بدین که منو به غلامی پدر و مادرتون قبول می کنین منم به شما قول می دم یه سال دیگه برگردم… قول می دم اون موقع دیگه اجازه ندم نه کسی حرفی بزنه نه به خودش اجازه توهین بده… این جا مجبور بودم به خاطر بابام کوتاه بیام. رفعت از وقتی توی زندگی ما پاگذاشت آرامش رو از ما گرفته، اما او سه تا بچه داره نمی خوام زندگی اونارو خراب کنم.
    - مادر! شما یه چیزی بگین…
    مادر راحله اشک هایش را پاک کرد. سرش را تکان داد. میلاد خم شد و چادر سفید مادر را بوسید و خداحافظی کرد و رفت.
    راحله بغضش ترکید. آن شب راحله تا صبح نخوابید… او اشک می ریخت و در تاریکی به پدر و مادرش که هر کدام در گوشه ای از اتاق یکی روی تختخواب و دیگری روی زمین خوابیده بودند نگاه می کرد.
    مادر هم آن شب نخوابید اما پلک هایش را روی هم گذاشته بود تا راحله متوجه او نشود. مادر آرام اشک می ریخت…
    صبح که راحله می خواست داروهای مادرش را بدهد متوجه شد… مادر حالش خوب نیست راحله قرص زیر زبانی اش را آورد و زیر لب به رفعت و فرحزادی نفرین کرد.
    (راحله) نمی توانست مادر را در آن حال رها کرده و به دانشگاه برود. آن روز باید از خیر کلاس می گذشت. تمام روز با خود فکر می کرد. عاقبت باید چه کرد؟ حرف های رفعت و بعد (میلاد) او را به فکر انداخته بود. فکر می کرد چرا (مینا) خواهر بزرگش بعد از پنج سال هنوز تصمیم ندارد برای دیدن پدر و مادر بیمارش به ایران بیاید، چرا داداش (رضا) که سالی دو سه بار همسرش را تا شمال نزد خانواده اش می برد، سالی هفت هشت بار هم پذیرایی فامیل او در خانه اش است، وقت ندارد لااقل ماهی یک بار یا دو ماهی یک بار به خانواده خودش سر بزند و یا چرا داداش (رامین) هر وقت که با زنش به تهران می آید، یک بند حرف فروش خانه را پیش می کشد، بالا رفتن قیمت ملک و نفع در کوبیدن آن ساختمان قدیمی و بنا کردن چند دستگاه آپارتمان؟!
    _ _ _
    - زنگ زدم آقای دکتر پورمند یه سر بیان فشارتون رو بگیرن یه معاینه ای بکنن. فکر کنم دلتون هواشون رو کرده ها…
    صدای زنگ آمد مادرجون…
    - من که صدای زنگ نشنیدم.
    - اما من شنیدم مادرجون…
    - خب بگو حوصله شنیدن حرفم رو نداری…
    - چرا چرا… دارم مادر اما حرف های خوب بزنین… دوباره ناراحت می شم. دیدین راستی راستی در می زدن…
    (دکتر پورمند) مثل همیشه آرام، خونسرد و مهربان فشارخون مادر (راحله) را گرفت و بعد با وسواس، پدر راحله را معاینه کرد.
    - حاج آقا این روزها کمتر حرف می زنن… چیکارشون کردین حاج خانم؟!
    - چی بگم… یه هفته ای هست که فقط وقتی آب می خواد به زبون می یاره و بقیه چیزها رو با اشاره به ما نشون می ده…
    دستش را از روی قلب پدر راحله برداشت بعد هم گوشی را از داخل گوش هایش و گفت:
    - حاج آقا زیاد وضعش خوب نیست چه اتفاقی افتاده… به نظر می رسد… دوباره در وضعیت بحران قرار داره… غذا می خوره…؟ داروهاش رو به موقع خورده؟
    - بله آقای دکتر…
    - باید حتما بستری بشه…
    - یعنی چی… وضع شون خوب نیست… اصلا خوب نیست همین امروز باید بستری بشه راحله خانم.
    (راحله) مضطرب و عصبی متعجب با دهان باز به پدرش خیره مانده بود. به نظر نمی رسید پدر حالش بد باشد… عصر همان روز پدر در بیمارستان بستری شد.
    (رامین) چند ساعت بعد و (رضا) فردای آن روز بالای سر او بودند… معلوم نشد چه کسی به (مینا) خبر داده بود که دو شب بعد از (فرانکفورت) خود را به پدر رساند.
    (راحله) عصبانی بود نمی توانست خواهر و برادرانش را درک کند او خوب می دانست آنها برای پدر نیامده اند… پدر سه شب بعد درگذشت… هفت پدر نگذشته بود که برادران تصمیم گرفتند خانه پدری را بفروشند… (راحله) مقاومت می کرد… اما آنها مادرشان را بهانه کردند که دیگر سخت است در خانه ای زندگی کند که توالت آن توی حیاط قرار گرفته است.
    خانه پدری فروخته شد سهم مادر و راحله را دادند… قرار بود، آپارتمانی برای آنها خریده شود اما قرارها خیلی زود فراموش شد… وقتی حساب ها بسته شد همه رفتند و (راحله) بار دیگر تنها ماند…
    (راحله) را خوب می شناختم… آدمی نبود که تن به خستگی دهد. باورش مشکل بود اما یک آپارتمان رهن کرد… وام گرفت کار چند شرکت را خانه آورد… به سختی تلاش می کرد و در اوقاتی که اداره بود از مادرش پرستاری می کرد…
    از بر و بچه های دانشگاه تقریبا همه هم دوره ای های ما ازدواج کرده بودند، اما (راحله) حاضر نبود مادرش را ترک کند… حاضر نبود حتی به دوری او فکر کند. (میلاد) را یک بار در پیچ کوچه مان دیده بودم. درباره او از (راحله) شنیده بودم اما باورم نمی شد، بعد از گذشت هفت هشت سال او دوباره پا به این محل بگذارد. چند بار سرتاسر کوچه بن بست را رفت و برگشت… زنگ خانه قبلی (راحله) را نواخت، مردد بودم پایین بروم یا نه… می دانستم که راحله دلش با (میلاد) است اما از زخم زبان های نامادری او هنوز ناراحت و دلگیر است.
    - ببخشین آقای فرحزادی!
    - بله…
    - سلام دنبال (راحله) هستین؟
    - بله شما؟!
    - من دوست و همسایه سابقشون هستم… اونا خیلی وقته از این جا رفتن. این جا رو برادراش فروختن… مدتی اجاره نشین بودن اما یکی دو سالی هست که قسطی یه آپارتمان خریده و با مادرش زندگی می کنه…
    - کجا خانوم…؟ آدرسی دارین؟
    - می دونم… من راجع به شما از راحله شنیدم اما…
    - پس می دونین که من اومدم تا به قولم عمل کنم الان پنج شش سالی هست که می یام و می رم اما کسی از اونا خبر نداره…
    - ما این جا رو اجاره داده بودیم تازگی برگشتیم، چند وقتی شهرستان بودیم. اما من آدرس (راحله) رو دارم. ولی خونوادتون قبول می کنن که…
    - دیگه کسی نیست که بخواد واسه من تصمیم بگیره… پدرم به خاطر بیماریش سه سال پیش با زن و بچه هایش رفتن آلمان موندگار شدن، نمی خوام فرصتم از دست بره. من جز (راحله) هیچ وقت، هیچ کسی رو در نظر نگرفتم.
    خاطره انگیزترین و صمیمی ترین مجلس عروسی آن هم در هوای خوش اردیبهشت ماه زیر درختان بهار نارنج در باغ (فرحزاد) تنها با حضور ۱۴ نفر از آشنایان، از آن مراسمی بود که نمی شود از یاد برد.
    مادر (راحله) اشک هایش را پاک می کرد اما نشاط و شادابی از چهره تکیده و بیمارش می بارید… (راحله) و (میلاد) دو پرستوی عاشق آشیانه عشقشان را بنا کردند.

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۵ شهریور ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • معجزه (داستان)

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها:
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۶ مرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • حکایت بسیار جذاب گروه ۹۹

    پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛
    اما خود نیز علت را نمی دانست.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • داستان عاشقانه


    پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
    تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها:
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • نیاز

    لوئیز رفدفن ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس ، و نگاهی مغموم . وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش