عکس خرید فروش

جهانی در جنگ : حمله به شوروی

جهانی در جنگ : حمله به شوروی

جهانی در جنگ : حمله به شوروی

دسته بازی سرگرمی زیردسته
راهبردی

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۳ شهریور ۱۳۸۹
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • برای اینکه آسمان آبی است × (نقد نوید غضنفری بر فیلم « سرتاسر جهان »)

    • دسته بندی: دسته‌بندی نشده

    سینمای ما – همان اوایل «من سم هستم» (جسی نلسن، ۲۰۰۱) سم داوسن (شان پن)- کاراکتر شیرین عقل قصه که دنیایش فراخ تر از دنیای یک کودک هفت ساله نخواهد شد و عاشق بیتلز و ترانه های آنهاست – صاحب دختری می شود و پرستار از سم می پرسد که اسمش را چی می گذارد؟ سم با آن طرز حرف زدن بریده بریده اش ناخودآگاه، عنوان این ترانه بیتلز را به زبان می آورد؛ «لوسی با الماس ها، توی آسمان» و بی درنگ ادامه می دهد؛«لوسی…لوسی دائموند داوسن». سم به همین سادگی و با توجه به وضعیت خل وارش، اسمی ملهم از یکی از آهنگ های بیتلز (و یکی از سهل و ممتنع ترین ترانه هایشان) را برای دخترش برمی گزیند.
    کمی بعد، آنی (دایان وست) که در همسایگی سم است و کم کم در نگهداری بچه به او کمک می کند، بهش می گوید؛ «می دانی که منتقدها و احمق ها همیشه اعتقاد داشتند این آهنگ مفاهیم رمزآمیزی با خود دارد. اما جان (لنون) همیشه می گفت که این شعر ساده و کودکانه را از روی یکی از نقاشی های پسرش جولیان الهام گرفته که جولیان آن را در مدرسه و برای یکی از هم کلاسی هایش به اسم لوسی اوکانل که دوستش داشته کشیده است.» جالب اینکه جولیان بعدها در مصاحبه هایش توضیح داده که نمی داند چرا نام آن نقاشی را «لوسی با الماس ها، توی آسمان» گذاشته و اینکه چرا بین تمام نقاشی هایش آن یکی را به پدرش، جان لنون، نشان داده است؟ متوجه هستید که داریم از یک نوع فرآیند ازلی و ابدی خلق هنری در لحظه حرف می زنیم که همان طوری که در تاریخ فرهنگ و هنر جهان ثبت شده، فقط شامل حال اصیل ترین هنرمندان شده و می شود.
    جولیان نمی داند چرا آن روز به خصوص، آن نقاشی به خصوص را به جان نشان داده و نگارنده این مطلب هم تا الان گفت وگویی با جسی نلسن نیافته که توی آن راجع به انتخاب های اینچنینی قصه زیبایش توضیح بدهد؛ اینکه مثلاً توی چه شرایطی بوده که دیالوگ «تمام آنچه نیاز داری عشق است» را که در واقع عنوان یکی از آهنگ های زوج لنون/ مک کارتنی است، برای داکوتا فنینگ (بازیگر نقش لوسی) نوشته است. چیزی در مایه های تجربه یی که کمرون کرو موقع انتخاب نام پنی لین برای یکی از شخصیت های اصلی قصه اش در «تقریباً مشهور» (کیت هادسن) از سر گذرانده؛ از یک طرف لنون و مک کارتنی این آهنگ را با الهام از محله یی در لیورپول که توی آن کلی خاطره داشته اند، نوشته اند و ساخته اند و از طرف دیگر کرو به بهترین شکل ممکن از این اسم برای دختر راک باز، اثیری و همشهری ویلیام میلر (پاتریک فیوکیت) استفاده می برد.
    بی شک همه اینها با انتخاب های دریغ انگیزشان لذتی در حد و اندازه سم، موقع برگزیدن اسم لوسی برای دختر نو رسیده اش دیده و چشیده اند. حالا و در «سرتاسر جهان» با اوردوز لذت هایی از این قبیل مواجهیم. انگار که تیم نویسندگان فیلمنامه، هرچه از بیتلز و ترانه های افسانه یی آنها می دانسته اند، ریخته اند وسط، آنها را خوب به هم زده اند و جابه جا کرده اند و موزیکال/ عاشقانه یی ساده و دل پذیر در بستری از وقایع و شرایط سیاسی و اجتماعی دهه ۱۹۶۰ ساخته اند. جولی تیمر کارگردان هم که گویی مدتی بی وقفه بیتلز گوش می داده و به رختخواب می رفته تا بتواند مجموعه بصری آشفته و در عین حال دارای کلیتی همگون از حال و هوای اواخر دهه ۱۹۶۰ و با توجه به خاطرات دور و شخصی اش از حال و روز تین ایجرهای آن موقع را در خواب ببیند و بعد همه آنها را به دقت به تصویر درآورد. او در مصاحبه یی گفته که شخصیت لوسی (اون ریچل وود) و مکس (جو اندرسن) را در واقع از روی تصویری که از همان دوران و از خواهر و برادر بزرگ ترش در ذهن داشته، نوشته است.
    در «سرتاسر جهان» علاوه بر اینکه اسامی تک تک شخصیت های قصه از عنوان ترانه های بیتلز گرفته شده (به جز جوجو (مارتین لوتر مک کوی)، کاراکتر هندریکس وار قصه که اسمش از بخشی از ترانه Get Back گرفته شده است)، شخصیت های داستان به طرز جنون آمیزی از قسمت هایی از ترانه های بیتلز میان دیالوگ هایشان استفاده می کنند؛ حیرت آور است که آنها طی فیلم کاورهای زیبا و بی نظیری بیش از ۳۰ ترانه بیتلز (البته به جز بازخوانی واقعاً ضعیف تی وی کارپیو از ترانه «می خواهم دستانت را بگیرم») ارائه داده اند و در بقیه لحظه های فیلم هم هر جا که پا می دهد (با بهانه یا حتی بدون آن) مدام ترجیع بندهای ترانه های بیتلز را رد و بدل می کنند. «سرتاسر جهان» بیش و پیش از آنکه ادعا کند روایتی است درباره جریانات و وقایع جامعه امریکا در اواخر دهه ۱۹۶۰ (حالا گیریم کمی هم سهل انگار)، خاضعانه می پذیرد که حکایتی کاملاً شخصی و آهنگین است از تاثیر رویدادهای بی رحمانه و خشن آن دوره روی فکر و ذهن جوانان سودازده، خیال پرداز و گاهی ایده آلیست آن روزگار؛ دختران و پسرانی ساده دل و غرق در آرامش و رفاه بعد از جنگ جهانی که با «پوزخندی ابلهانه روی تپه تنهایی شان کاملاً ساکت می نشستند و فقط نظاره گر غروب خورشید و چرخیدن دنیا به دور خود»± بودند.
    آنها فقط خیال می کردند تنها با کشیدن شمایل حضرت مسیح روی دیوار یا سنگفرش های پیاده رو و گیتار زدن و آواز خواندن در معابر و اماکن عمومی، بسان کاراکتر تام بامبادیل- شخصیت مخلوق جی آر آر تالکین در کتاب «ارباب حلقه ها» که محبوب هیپی ها و ولگردهای دهه ۶۰ و ۷۰ هم بود- می توانند آنقدر بنوازند و بخوانند تا هر گونه پلیدی و نابرابری حاکم از میان برود. ولگردهای سرتق و افراطی که تنها راه حل موجود را در هجرت و عزیمت های اسرارآمیزشان (با اشاره یی به سفرهای گروه مری پرنکسترز و مقایسه آن با ترانه مشهور آلبوم Magical Mystery Tour بیتلز با عنوان «من یک والراس هستم») می دانستند؛ «من او هستم مثل تو که اویی، همچنان که تو خود من هستی و ما همه با هم هستیم».
    «سرتاسر جهان» با ترانه رمانتیک و دریغ انگیز «دختر» واقع در آلبوم «ساینده روح» (۱۹۶۵) که اتفاقاً شامل ترانه های رمانتیک دیگری مثل «میشل» ساخته مک کارتنی است، شروع می شود. «دختر» سروده لنون است و ما با توجه به سر و شکل نسبتاً شبیه جیم استرجس به جان لنون و اسم او طی قصه، جود (مک کارتنی ترانه «هی جود» را برای جولیان- پسر لنون از همسر اولش سینتیا- ساخته)، شک نمی کنیم که جود در واقع خود لنون است.
    اما تیمر بسیار هوشمندانه، حدس و گمان اولیه مان را بلافاصله نقش برآب می کند؛ چهره معصومانه و غمگنانه جود به تصویرهایی از امواج آشفته و متلاطم دریا پیوند می خورد که خود حاوی تصاویری است از حوادث و شورش های خیابانی آن موقع و تیمر این طوری کلید ورود به دنیای فیلم را از همان ابتدا به دست مان می دهد؛ هرز رفتن تمام معصومیت های ابلهانه به دست جامعه ناهنجار و بی رحم اطراف. جالب اینکه تیمر طی یک شوخی زیرکانه، ترانه «سرسره مارپیچ» (در انگلیسی بریتانیایی، عبارت Helter Skelter علاوه بر معنی «درهم و برهم» نام یک نوع سرسره حلزونی شکل در پارک های بازی هم هست) را با اجرای سیدی (دانا فیوکس)- شمایل جاپلین وار فیلم- روی این تصاویر آشفته گذاشته است؛ «سرسره مارپیچ» ساخته پل مک کارتنی با صدای به شدت تقویت شده گیتار الکتریک و سر و صدای پرخاشگرانه درامز و وکال، در واقع پاسخ دندان شکنانه مک کارتنی بود به منتقدان آن موقع که پل را متهم کردند به اینکه فقط می تواند ترانه هایی آرام و دلربا بنویسد.
    به این ترتیب تیمر با این تمهید در همین ابتدای ماجرا موفق می شود از تصویر ازلی و ابدی شکل گرفته در ذهن مان آشنایی زدایی کند؛ اینجا لنونی داریم که آن چنان که در ذهن مان نقش بسته، همواره گستاخ و پرخاشگر نیست و مک کارتنی که بر خلاف ظاهر آرامش می تواند خشن هم باشد. به همین خاطر طی فیلم، شاهد مخلوط و ممزوجی از رفتارها و گفتارهای یکی از ماندگار ترین زوج های ناهمگون (حتی جان راست دست بود و پل چپ دست و همین باعث می شد آنها بدون مزاحمت دسته گیتارهایشان کنار هم بایستند و همخوانی کنند) در عرصه موسیقی معاصر هستیم؛ جود درست شبیه لنون جوان، تنها با مادرش در لیورپول زندگی می کند و خیلی زود برای ادامه فعالیت های هنری اش به نیویورک عزیمت می کند اما منش و وقارش بیشتر تداعی کننده اخلاق مک کارتنی است، از طرفی بیشتر خصلت های لنون را کاراکتر مکس بروز می دهد؛ اوست که آرام و قرار ندارد و مدام ارزش های خانواده اشرافی اش را به سخره می گیرد. به یاد بیاورید فصل میز شام را که چطوری مکس، بیانیه عمو تدی که این کار آدم هاست که معرف شخصیت شان است را با عبارت «نه عمو تدی، اینکه کی هستی معرف کار توست» خنثی می کند. مکس در جزئیات هم بسیار شبیه لنون است؛ این مکس است که در اجرای ترانه «با ذره یی کمک از دوستانم» خود را شیفته پوستر بزرگ بریژیت باردو نشان می دهد.
    خب، همان طور که سم در بخشی از سکانس های دادگاه «من سم هستم»، وقتی می خواهند لوسی اش را ازش بگیرند، اصرار دارد که لوسی متعلق به اوست و وقتی از او می پرسند «چرا»، خیلی ساده و با آن ذهن کودکانه اش داستان ساخته شدن ترانه «میشل» را از قول آنی تحویل حضار می دهد؛ «وقتی پل مک کارتنی داشت ترانه «میشل» رو می نوشت، بعد از تموم شدن بخش اول ترانه، اون رو پیش جان لنون برد و جان اون قسمتی رو که می گه «دوستت دارم… دوستت دارم…دوستت دارم» به ترانه اضافه کرد و آنی می گه که این ترانه بدون اون قسمت، اینی که الان هست نمی شد و به همین خاطر تمام دنیا بعد از هم پاشیدن بیتلز در ۱۰ آوریل ۱۹۷۰ اشک ریخت»، ما (جماعت راک باز و دوستدار بیتلز) هم در مقابل بسیاری از «چرا»های منتقدان و بزرگانی که «سرتاسر جهان» و شیوه روایتی اش را نپسندیده اند، فقط می توانیم در حد و اندازه عقل یک کودک زیر هفت سال جوابی بیتلزی بدهیم. سوال هایی سخت و گیج کننده برای ما، درست مثل آنهایی که لوسی موقع تاب سواری از سم می پرسید؛«…پدر، کجا آسمون تموم میشه؟» یا «چرا خورشید نارنجیه؟». ما اما مثل سم در برابر همچه سوال هایی، تنها یک جواب قاطعانه و بیتلزی داریم؛ «برای اینکه آسمان آبی است…و گریه ام می اندازد…»

    بخشی از ترانه ساده و مسحور کننده «برای اینکه» سروده جان لنون، ساخته لنون/ مک کارتنی و اجرای بیتلز
    پی نوشت
    ۱- برگرفته از بخشی از ترانه «ابله روی تپه» سروده پل مک کارتنی، ساخته لنون/ مک کارتنی و اجرای بیتلز 

    منبع : روزنامه اعتماد

           
           
    به روز شده در :
    سه‌شنبه ۵ شهریور ۱۳۸۷ – ۲۰:۳۳

    Itna

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۵ خرداد ۱۳۸۹
  • دیدگاه‌ها خاموش