عکس خرید فروش

عکس طنز تفاوت جوراب خریدن پسر با دختر

عکس طنز تفاوت جوراب خریدن پسر با دختر

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۷ آذر ۱۳۸۹
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • بازداشت ۳۴ دختر و پسر در یک مجلس پارتی

    ‌از افراد دستگیر شده ۱۲ نفر دانشجو و چهار نفر محصل بوده که پس از تشکیل پرونده تحویل مرجع قضایی شدند.
    مرکز اطلاع‌رسانی معاونت اجتماعی فرماندهی انتظامی استان سمنان از دستگیری ۳۴ دختر و پسر در یک مجلس پارتی خبر داد.

    به گزارش فارس به نقل از معاونت اجتماعی انتظامی استان سمنان پنج‌شنبه هفته گذشته مأموران پلیس اطلاعات و امنیت عمومی و کلانتری ۱۱ سمنان از طریق تماس مردمی با ۱۱۰ مطلع شدند که تعدادی دختر و پسر با برپایی مجلس لهو و لغب و پارتی در منزلی واقع در خیابان بلال این شهر، برای اهالی محل ایجاد مزاحمت کرده‌اند.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۰ شهریور ۱۳۸۹
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • چاسوئیچی دوتایی دختر و پسر

    چاسوئیچی دوتایی دختر و پسر

    چاسوئیچی دوتایی دختر و پسر

    دسته زیور آلات زیردسته
    متفرقه

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۰ تیر ۱۳۸۹
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • بازداشت ۷۰ دختر و پسر در مجلس لهو و لعب شیراز

    ماموران مرکز اجرایی امر به معروف و نهی از منکر سپاه شیراز شرکت کنندگان در یک مجلس لهو و لعب را دستگیر کردند.
    بر اساس این گزارش، ماموران بسیج از طریق گزارش های مردمی، تعدادی دخترو پسر را که در یک مجلس لهو و لعب و به طور زننده در باغی در منطقه «قلات» شیراز به سر می بردند با هماهنگی مقامات قضایی دستگیر کردند.
    شرکت کنندگان در این مجلس به محض مشاهده ماموران بسیج به سمت آنان حمله ور شده و تعدادی از آنان را مورد ضرب و شتم قرار دادند که در نهایت با تلاش بسیجیان ۷۰نفر از شرکت کنندگان در این جشن مبتذل دستگیر شدند.در بازرسی از این باغ مقادیری مشروبات الکلی و قرصهای روانگردان کشف شد.پرونده این متهمان در دادسرای عمومی و انقلاب شیراز در حال رسیدگی است
    .

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۰ خرداد ۱۳۸۹
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • رانندگی پسر ۱۱ ساله با ۱۶۰ کیلومتر سرعت

    جام جم آنلاین: پسر ۱۱ ساله امریکایی که با سرعت بیش از ۱۶۰ کیلومتر در ساعت از تعقیب پلیس لوییزیانا فرار کرده بود، به اتفاق والدینش دستگیر شد.
    به گزارش اسوشیتدپرس ، اتهام پدر و مادر این پسر این است که مدت حدود ۶ ماه به او اجازه رانندگی داده بودند.
    تعقیب پلیس پس از آن آغاز شد که راننده یک خودرو گشت متوجه شد این پسر در بزرگراه نزدیک نیواورلئان با سرعتی غیرعادی در حال حرکت است. راننده به فرمان ایست پلیس توجه نکرد و با سرعت بیشتر فرار کرد و در مقابل رستورانی که معلوم شد مادر پسرک در آنجا کار می کند ، توقف کرد.
    به گزارش بی بی سی، پسرک از بیمارستانی که پدر معلولش را به آنجا رسانده بود به خانه می رفت که پلیس دنبالش کرد.
    اتهام پدر و مادر این پسر عدم نظارت درست بر زندگی پسرشان و دادن اجازه رانندگی به یک صغیر بدون گواهینامه است. گفته می شود او حداقل از ۶ ماه پیش رانندگی کرده است.
    اتهام پسرک بی توجهی به فرمان پلیس ، رانندگی خطرناک ، سرعت غیرمجاز ، عبور از شانه خاکی جاده ، رانندگی مارپیچ و نداشتن گواهینامه است.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • تفاوت عشق و هوس{ در ارتباط دختر و پسر یا در ازدواج}

     

     

     

    1 – عشق معطوف به غیر از خود است. در حالیکه محور هوس خود فرد و لذت اوست. جملات زیر را مقایسه کنید:
    - ( من) دوستت دارم
    - ( من) برات می میرم                                                                                      
    - (برای من) هیچکس مثل تو نمیشه
    - ( من ) همیشه به فکر توام
    -( من) را فراموش نکن
    - ( من ) از تو رنجیدم
    در حالیکه در عشق، توجه به حالتها و لذتهای خود نیست. و خواست و شرایط معشوق جایگزین خودخواهی فرد می شود.
    جمله معشوق است و عاشق پرده ای
    زنده معشوق است و عاشق مرده ای
    ۲ – هوس پاسخ به یک نیاز جسمانی و روانی است، مثل نیاز به آب، نیاز به اکسیژن ، نیاز به غذا. ولی عشق فراتر از یک چنین نیازی هست. عشق فراهم آورنده رشد و خودشکوفایی فرد است. لذا فردعاشق خود را خوار نمی کند، کوچک نمی کند. عشق عزت و احترام دارد و این احترام از روی بی نیازی و بزرگی عشق حاصل می شود. شاید در فیلم ها دیده و شنیده باشید که فردی می گوید« من عشق را گدایی نمی کنم».
    هر چه جز عشقست، شد ماکولِ[۱] عشق
    دو جهان یک دانه پیش نَولِ[۲] عشق
    دانه یی مر مرغ را هرگز خورَد؟
    کاهدان مر اسب را هرگز چَرَد[۳]؟
    ۳ – عشق محدود کننده و زندانی کننده معشوق نیست. عشق آزاد کننده است. اگر فردی را مجبور کنیم که همه علائق ، سلیقه ها و تفکراتش را فقط متوجه ما کند و فقط به ما بیندیشد، او را محدود به خودمان کرده ایم، نه اینکه عاشق خودکرده باشیم. در واقع این عشق نیست، این یک هوس است و ما را وابسته به شخص دیگری نموده است.
    آنکه او بسته غم و خنده بود
    او بدین دو عاریت زنده بود
    باغ سبز عشق، کو بی منتهاست  
    جز غم و شادی درو بس میوه هاست
    عاشقی زین هر دو حالت، برترست 
    بی بهار و بی خزان ، سبز و ترست
    در نگنجد عشق در گفت و شنید
    عشق، دریایی ست قعرش ناپدید.
     
    4 – عشق با بدبینی و سوء ظن همراه نیست. عشق یک اعتماد است. یک اطمینان است و پس از شناخت رفتار، گفتار و احساسات معشوق، و به جهت یک آگاهی عمیق به وجود می آید. لذا ابتدا اعتماد به وجود می آید و بعد عشق منعقد می شود.
    بعضی ها می پرسند «باید اول عاشق شد بعد ازدواج کرد یا اول ازدواج کرد بعد عاشق شد؟!»
    در جواب باید گفت: اگر بعد از ازدواج بخواهی عاشق بشوی که کار از کار گذشته است و آن فرد هر خصوصیت یا رفتار و یا افکار و احساسی که داشته باشد، باید تحمل کنید، نام این عشق نیست.
    از طرف دیگر بدون بررسی ، شناخت ، تحقیق و ارتباط رسمی چگونه می توان عاشق فردی شد تا در پی آن ازدواج کرد؟ ( یعنی روش عاشق شدن قبل از ازدواج چگونه است)
    خلاصه اینکه، طی یک فرایند رسمی که خانواده ها در جریان هستند، و ارتباطات شما آشکار و شفاف هست. با مشورت و بررسی شما و خانواده هایتان از فرد مقابل آگاهی به دست می آورید، تناسب رفتارها، نقاط ضعف ، احساسات و افکار یکدیگر را می سنجید و سایر معیارهای مطلوب را دقیقا ارزیابی می کنید. بدیهی است که اگر این موارد مثبت باشد خواه ناخواه شما عاشق فرد می شوید( نه هوس پیدا کنید).
    اما هوس اینست که معمولا به صرف مجاورت ایجاد می شود. همکلاسی، هم محله ای، همکار، فامیل و …، می بینید، خنده ها و عشوه هایش را حس می کنید، شیطنتها ، بازیگوشی ها، و کلاس گذاشتن هایش را نظاره می کنید، به دلتون می افتد که عاشقش هستید و با خیالات مستمر از او غولی می سازید که فقط بعد از ازدواج شکسته می شود و واقعیت آن روشن می شود. معمولا چنین دو نفری به جای شناخت یکدیگر، انرژی خود را صرف احساسات یکدیگر می کنند، دل میدهند و قلوه می گیرند، هر روز به تعداد زیادی برای یکدیگر می میرند، یا حداقل غش می کنند  و تعارفات کلاس بالا نصیب هم می کنند، از وجود یکدیگر ممنون می شوند، از هم زیاد تشکر می کنند، با مطالعاتی که در مورد مخ زنی دختر یا پسر در اینترنت یا ….آموخته اند سعی می کنند طرف مقابل را شیفته خود سازند ( به هر قیمتی)به هم زیاد کادو می دهند، متون ادبی جالب ، آهنگهای احساس نواز، و مبالغه های غیر عقلانی به یکدیگر پیشکش می کنند، کم کم نقش پدر، مادر، دوستان، همکاران و … را حذف کرده و همه را یک جا به محبوب خود پیشکش می کنند، و وقت خود را یا با او پر می کنند یا با خیالات او سر می کنند و در خیالات خود او را تک ستاره ای می دانند که آسمان قلب آنها را نورانی می کند، بدون او زندگی معنی و مفهوم و شور خود را از دست می دهد. او یک انسان نیست، یک فرشته است، او هیچ عیبی ندارد، و فقط و فقط مهر و عشق و صفا و نقاط مثبت است. تصور از دست دادن او ، کابوسی وحشتناک هست. مفعول شعرهای تمام ترانه های شاد و غمناک به نوعی به محبوب آنها بر می گردد، واینگونه این احساسات غیر قابل کنترل می شود ، در حالیکه عشق همانطور که گفته شد، فرایند مشخصی از آگاهی می باشد. منظور این نیست که از احساس تهی باشد، نه ، اما احساس یکی از پارامتر های مهم در کنار پارامترهای آگاهی هست که نمی تواند جای خالی دیگر خصیصه ها را پر کند.
    احساس انفجار آمیز در رابطه ها منجر به تحریف واقعیت ها شده و آنقدر آب را گل آلود می کند که خود فرد به هیچ وجه قادر به شناخت صحیح طرف مقابل خود نیست. و پس از فروکش کردن احساست، پس از ازدواج ، تفاوت میان خیالات خود و واقعیت ها را درک می کنند.
     
    5 – عاشق، خود را ملزم می داند که حریم عشق و معشوق را رعایت کند و هنجارها را به نفع لذت خود نمی شکند. عاشق در پی کام گرفتن از معشوق، پیش از آنکه این حریم کامل و رسمی شود، نیست. باید کانون خانواده شکل گیرد و انعقاد پیمان زناشویی انجام پذیرد و طرفین مسئولیت زندگی و تعهد کامل را نسبت به هم بپذیرند. هر گونه خلوت، لمس و ارتباطی که جنبه لذت جویی داشته باشد (قبل از تعهد کامل زناشویی و در چارچوب قانون)، صرفا آسیب پذیری عشق را به همراه دارد و این آزمایش کردن عشق نیست، بلکه سیراب کردن هوس و عطش شهوانی است.
    عشق هایی کز پیِ رنگی بُوَد
    عشق نَبوَد ، عاقبت ننگی بود       
     
    6 –  چنین مواردی از نشانه های هوس هستند: زودرنجی، قهر و آشتی ، دل خوری، نگرانی، تردید ، عجله در به نتیجه رسیدن، امروز و فردا کردن، زبان بازی کردن، با چند نفر ارتباط صمیمی وعمیق عاطفی گرفتن، رویاپردازی در مورد فرد، چشم پوشی از نقاط ضعف آن شخص و … ، همه از نشانه های هوس است، در حالیکه عشق ، قامتی رعناتر، بزرگتر ، قوی تر و منحصر به فرد دارد و از همه مهمتر آرامش بخش است و نگرانی از درست رفتن، ندارد. عشق هایی که نگرانی آفرین، اضطراب آور و دمدمی مزاج و به ظواهر فرد بستگی دارد، همان هوسها هستند که « محور من» در آنها قوی است . یعنی فرد همه چیز را برای خودش می خواهد ، نه معشوق
    هر که را جامه ز عشقی چاک شد
    او ز حرص و جمله عیبی پاک شد
    شاد باش ای عشقِ خوش سودای ما
    ای طبیبِ جمله علت هایِ ما
    ای دوایِ نخوت و ناموسِ ما
    ای تو افلاطون و جالینوس ما
    جسمِ خاک از عشق ، بر افلاک شد
    کوه، در رقص آمد و چالاک شد
     
    7 – عشق پیش نیاز لازم دارد.
    یعنی فرد باید رشد کند و از مراحلی بگذرد تا نوبت به عاشق شدن برسد. کسی که هنور با والدینش درگیر است، سازگاری با همکاران ندارد، رابطه صمیمانه ای با دوستانش ندارد. افسرده و مضطراب است، تصمیم های مهمی در زندگی نگرفته یا به اجرا در نیاورده است، از این شاخه به آن شاخه می پرد، هدف زندگی خود را شفاف ترسیم نکرده است. و حتی در انتخاب هنجارها به انتخاب ثابتی برای وضع ظاهری ، پوشش و نحوه رفتارش نرسیده است و مردد بوده و روز به روز شکل به شکل می شود و هویت خود را نیافته است، مانند کودک پیش دبستانی است که برای اردو به دانشگاه رفته باشد، او هرگز نمی تواند در نقش دانشجو باشد. حتی اگر بر روی صندلی های دانشگاه بنشیند. لذا عشق پس از بلوغ عاطفی ، بلوغ اجتماعی، بلوغ فکری، بلوغ روانی و …، پیدا می شود، در غیر این صورت فقط هوس خامی بیش نیست.
     
    8 – عشق باید یک وحدت و یکپارچگی بین شما ، افراد و همه هستی ایجاد کند. اگر رابطه دختر و پسری، با پنهان کاری، تعارض ، درگیری با دیگران، احساس گناه، اضطراب، تردید، و قطع روابط اجتماعی با دیگران، مشکل در شغل ، تحصیل ، روابط خانوادگی و …، همراه هست باید مطمئن شد که هوس، خود را به جای عشق به آنها معرفی کرده است. و چنین شروعی برای رابطه، پایان هایی به مراتب دردناکتر و فجیع تر به همراه دارد.
    در نگنجد عشق در گفت و شنید 
    عشق، دریایی ست قعرش ناپدید
     

     

    ——————————————————————————–

     ماکول: خورده شده[۱]
     نَول: منقار[۲]
     چَرَد: بچرد، چرا کند[۳]

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۸ اردیبهشت ۱۳۸۹
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • یانگــوم خانــوم در دادگـاه خانــواده

    از قدیم گفته‌اند «علف باید به دهن بزی شیرین بیاید». اگر با پیش زمینه ازدواج به این ضرب‌المثل نگاه کنیم، دیگر نباید زیاد پیگیر شویم که در این میان، علف و بزی، کدام یک از طرفین قضیه هستند!
    یکی از دوستانم منشی مطب یک دکتر متخصص پوست است. همیشه به او می‌گویم استعداد خبرنگاری و کارهای ژورنالیستی را داری. خیال می‌کند اغراق می‌کنم اما از آنجا که بنده چنین خیالی نمی‌کنم، هرازگاهی می‌روم منزلش می‌نشینم دو تا چای دیشلمه می‌خوریم و او شروع می‌کند به حرف زدن از روزهایی که بر او گذشته تا سوژه چند هفته من را تامین کند!
    بار آخر که دیدمش می‌گفت:

    خانم محبی از مشتری‌های چندین و چند ساله‌مان است. یک مدیر بازنشسته دبیرستان، از آن زن‌های مبادی آداب که حرکات و رفتارش فریاد می‌زند متعلق به یک خانواده اصیل و فرهنگی است. وقتی حرف می‌زند، آدم شیفته شخصیت و اقتدارش می‌شود. در تمام سال‌های گذشته، هر وقت می‌آمد اینجا و صحبتش گل می‌انداخت، از پسر دردانه‌اش – فریبرز – می‌گفت که برای تحصیل به اروپا رفته. می‌گفت می‌خواهم زودتر برایش زن بگیرم تا یک وقت هوس نکند برایم از آن عروس‌های فرنگی بیاورد.
    چند هفته پیش باز هم آمده بود مطب. دمق بود. حال و حوصله حرف زدن نداشت. پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟ گفت: فریبرز از طریق اینترنت با یک دختر ایرانی چت می‌کرده، با هم قرار ازدواج گذاشته‌اند و تلفن زد و گفت قصد بازگشت و ازدواج دارد. نشانی دختره را داد. رفتیم دیدیم، نه ننه درست و حسابی داشت نه پدرش آدم حسابی… ، برادرش هم معتاد بود. این از وضعیت فرهنگی‌شان… وضع مالی‌شان را هم که دیگر نگو و نپرس! آه نداشتند که با ناله سودا کنند. اصلا توی خانه‌شان کسی نمی‌دانست کامپیوتر و اینترنت یعنی چی؟ دختره تازه توی یک شرکت خدماتی استخدام شده بود که یک کامپیوتر در اختیارش گذاشتند و با فریبرز من آشنا شد، دیپلم هم ندارد. برو رو که دیگر چه عرض کنم! نمی‌دانم فریبرز عاشق چیه این دختره شده؟!
    تمام خانواده‌ ما مخالف این وصلت بودند. خانواده عروس هیچ تناسبی با خانواده ما نداشتند، ولی فریبرز پایش را توی یک کفش کرده بود که یا این، یا مرگ! آخر سر، چاره‌ای نداشتیم به جز تسلیم. حالا دو ماه از ازدواجشان گذشته. فریبرز، خودش فهمیده که اشتباه کرده اما رویش نمی‌شود اعتراف کند. اصلا رویش نمی‌شود زنش را بیاورد توی فامیل. حتی وقتی خاله‌ها و عموهایش پاگشایشان کردند، نیامد. چون عروسمان حتی پیش و پاافتاده‌ترین اصول آداب و معاشرت را هم بلد نیست.
    … وقتی مادر فریبرز این حرف‌ها را می‌زد با خودم گفتم شاید دارد اغراق می‌کند، مادر می‌گفت : پسرم می‌خواهد طلاق بگیرد، اما حالا ما نه می‌گوییم.

    یانگــوم خانــوم در دادگـاه خانــواده
    روی کیوسک‌های روزنامه‌فروشی، حتما مجله یا روزنامه‌ای را خواهید یافت که تصویر یا خبری از یانگوم داشته باشد. این چهره محبوب را جمعه شب‌ها نیز می‌توانید از جعبه جادویی مشاهده کنید و شنبه‌ها بعدازظهر نیز با او تجدید دیدار نمایید. حساب اینترنت هم که دیگر جداست. این یانگوم خانوم، اکثر (و اگر اغراق نباشد، باید بگوییم) تمام صفحات دنیای مجازی ما را نیز تسخیر کرده است.
    با این همه، هیچ فکرش را نمی‌کردیم که در یکی از اتاق‌های دادگاه خانواده هم، نام او طنین‌انداز شود.
    زنی که در یک نگاه، سی و دو سه ساله به نظر می‌رسید، خواهان بود و شوهرش که کم‌کم شصت سال سن را داشت، خوانده. از لحن صحبت زن، این‌گونه بر می‌آمد که از زندگی با این پیرمرد به تنگ آمده و بهانه‌ای محکمه‌پسند پیدا کرده است برای طلاق.
    زن می‌گفت: پانزده ساله بودم که به زور شوهرم دادند. این آقا، حکم پدر، را داشت اما، آن‌قدر پولدار بود که بعضی وقت‌ها خودم هم از زندگی با او احساس رضایت می‌کردم. قبلا یک‌بار ازدواج کرده بود، اما چون بچه‌دار نشده بود، تصمیم به تجدیدفراش گرفته و با من ازدواج کرد. وقتی ما هم بچه‌دار نشدیم، به زور راضی‌اش کردم که به دکتر مراجعه کنیم. دکتر، آب پاکی را ریخت روی دستش و گفت مورد او یکی از موارد نادر است که هرگز به او امکان پدر شدن را نخواهد داد. فکر می‌کردم پس از این‌که بفهمد ایراد از خودش است، توجهش به من بیشتر می‌شود. هر چه باشد، داشتم از خودگذشتگی می‌کردم برای زندگی با او… اما روز به روز اخلاقش بدتر می‌شد. مرا کتک می‌زد، هر کاری هم کردم طلاقم بدهد راضی نمی‌شد که نمی‌شد.
    تا این‌که بعدا فهمیدم آقا سر و گوشش می‌جنبد. آقای قاضی، بی‌خود نیست که می‌گویند «دود از کنده بلند می‌شود!» آقا از صبح تا شب می‌رفت خوشگذرانی، آن وقت من باید مثل یک کلفت توی خانه می‌پختم، می‌شستم و بله قربان می‌گفتم. غلام حلقه به گوشش شده بودم. چند بار خواستم بیایم تقاضای طلاق بدهم اما دلم نیامد بچه‌دار شدنش را علم کنم. اگراین کار را می‌کردم، حتما دادگاه به نفع من رای می‌داد و راحت می‌شدم ولی دلم نیامد…
    اشک از چشمان زن جاری می‌شود، بغض می‌کند و در حالی که حرف زدن برایش آسان نیست، ادامه می‌دهد:
    -جمعه‌ها از توی خانه تکان نمی‌خورد. غروب که می‌شد می‌نشست پای تلویزیون و هی کانال‌ها را عوض می‌کرد. اخلاقش بهتر می‌شد… بیشتر از قبل تحویلم می‌گرفت. وقتی سریال «جواهری در قصر» شروع می‌شد. انگار دنیا را داده بودند بهش. چشم از صفحه تلویزیون بر نمی‌داشت. دوست داشت من هم بشنیم کنار دستش، برایش میوه پوست بکنم و با هم تلویزیون ببینیم.
    آقای قاضی، هر چه می‌کشم از دست این یانگوم ذلیل مرده است…
    مرد توی حرفش می‌پرد و جوری که انگار کسی به او دشنام داده است در مقام دفاع بر می‌آید!
    -چرا فحش می‌دهی؟…
    -چرا ندهم؟! من نمی‌دانم این دختره چشم بادامی چه چیزی داره که دل تو را اینجوری برده؟!
    بعد، رویش را دوباره به طرف قاضی می‌کند و با صدایی که دیگر هیچ بغضی در آن جاری نیست، ادامه می‌دهد: آقای قاضی می‌گه من می‌خواهم بروم کره یانگوم را پیدا کنم و یا یک زن شبیه او بگیرم. مرا از دست این پیرمرد نجات دهید.

    شوهـــر بی‌تــوجـه
    اصلا به من توجه نمی‌کند. تمام هوش و حواسش پی کارش است. لباس جدید می‌خرم، نمی‌فهمد. موهایم را کوتاه می‌کنم، نمی‌فهمد. فردایش کلاه گیس می‌گذارم روی سرم، موهایم تا نوک پایم می‌شود، باز هم نمی‌فهمد! احساس بدی دارم. هر کاری می‌کنم به چشم نمی‌آیم. برعکس خواهرم، شوهرش متوجه کوچک‌ترین تغییری در سر و وضعش می‌شود. ذوق می‌کند و ابراز می‌دارد.
    یک روز صدایش کردم و گفتم من دیگر ازاین همه بی‌توجهی خسته شده‌ام. گفتم اگر بخواهی همین طوری ادامه بدهی، من هم مجبور می‌شوم تغییر رویه بدهم و جور دیگری به زندگی با تو ادامه بدهم. کلی صغری کبری چیدم تا حالی‌اش کردم که بله، می‌خواهم امروز بعدازظهر بروم آرایشگاه.
    وقتی برگشتم خانه، غروب بود. با تعجب دیدم مثل هر روز پای تلویزیون نیست تا اخبار ورزشی ببیند. مرا که دید بلند شد و آمد به استقبالم، دستم را گرفت و خواست بنشینم تا برایم آب میوه بیاورد. حسابی شوکه شده بودم. با خودم گفتم: «تا به حال هر بلایی سرت می‌آمد تقصیر خودت بود که خودخوری می‌کردی. این شوهر بینوا مثل بره است! خب این چیزها را بلد نبوده بنده خدا. اگر زودتر مشکلت را به او می‌گفتی، این همه حرص نمی‌خوردی…»
    قندان قندان، قند توی دلم آب می‌شد. آمد و نشست کنارم. با خوشحالی گفت:
    -آرایشگاه بودی؟! وای! چقدر تغییر کرده‌ای؟! موهایت خیلی خوشرنگ و خوش حالت شده است. کوتاهشان کردی؟! آره دیگه! این چه سوالیه؟ معلوم است… باید دست‌های این آرایشگر را طلا گرفت. ابروهایت چقدر خوشگل شده.
    دیگر دلم طاقت نیاورد. بلند شدم و با عصبانیت فریاد زدم:
    -زیاد تند نرو… آرایشگاه بسته بود! توی این فاصله، رفته بودم خرید!

    تازه به دوران رسیده

    زن، با گوشه چادرش اشک‌هایش را پاک می‌کند. شوهر هنوز مردد است. این را من می‌فهمم که از داخل تاکسی با آنها بودم، بی‌آن که حتی بدانند من چه کاره‌ام.
    در تاکسی که از میدان ارگ سوار شدم، کنار خانمی قرار گرفتم که بوی تند آرایشش مجبورم کرد نگاهش کنم.
    به مردی که کنار شیشه سمت خیابان نشسته بود، با پرخاش صحبت می‌کرد؛ با لهجه غلیظ روستایی و این تعجب مرا بیشتر کرده بود. مرد سرش را پایین انداخته بود و هیچ نمی‌گفت ناگهان سرش را بالا آورد زن را نگاه کرد و با همان لهجه روستایی گفت:
    -«عالیه»، بیا برگردیم شهر خودمون، مثل قدیما راحت و آسوده زندگی کنیم!
    زن که انگار با شنیدن اسمش، نام پلیدی را شنیده بود برآشفت که:
    -حالا بگم عالیه کیه؟ عالیه فامیلته… صد دفعه نگفتم من حالا دیگه «مهری» هستم! تا کی می‌خوای دهاتی بمونی!
    دیگر نتوانستم تحمل کنم. گفتم:
    -شما هم دادگاه خانواده….
    زن یا همان عالیه (مهری) برآشفت و کلامم را قطع کرد:
    -خانوم به شما چه! مگه فضولی؟ …
    و مرد هم متواضعانه و مودب کلام او را برید.
    - بله خانوم! این خانوم داره من رو می‌بره که طلاقم بده! یا به زبون ساده‌تر طلاق خودش رو از من بگیره!
    زن به زبان محلی به مرد پرخاش کرد ولی او همچنان آرام ادامه داد:
    -زندگی خیلی ساده و خوبی داشتیم، زنم عالیه هم زن سر به راه و مطیعی بود تا این که همسایه‌مان به تهران آمد. همسرش با عالیه دوست بود. چند روز بعد، عالیه پایش را در یک کفش کرد که باید برویم تهران و چه دردسرتان بدهم، آمدیم تهران. یک تکه زمین مرغوب در روستای‌مان داشتم که فروختم و تهران دست‌فروشی راه انداختم ولی مگر دست‌فروشی چقدر درآمد دارد .
    خانم پایش که به تهران رسید با «زمان» خانم، همان همسایه‌مان جفت شدند و یک دفعه لباس‌ها عوض شد، اخلاق عوض شد و عالیه صبور و مهربان من شد مهری، یعنی همین مهری که می‌بینید و چون نمی‌توانم خواسته‌هایش را برآورده کنم روز و شب دعوا داریم تا بالاخره مجبور شدم بیایم و توافقی طلاقش بدهم!
    پرسیدم:
    -بالاخره بزرگ‌تری، کسی نیست؟
    و عالیه برآشفته نهیب زد:
    - این حرف‌ها به شما چه مربوطه! من خودم بزرگ‌تر خودم هستم! بیخودکرده کسی توی کار من دخالت کنه!
    و باز مرد بود که به آرامی گفت:
    - به پدرش اطلاع دادم، خدا کنه دیر نکنه!
    که دیگر سر و صدای عالیه درآمد و در همین وقت به نزدیک در دادگاه شماره یک خانواده شهید محلاتی رسیدیم. من پیاده شدم و در حال کرایه دادن بودم که پیرمردی سپید مو که از لباس‌هایش معلوم بود روستایی است جلو آمد و بی‌مقدمه گفت:
    -عالیه! دستت درد نکنه؟ رو سفید شدم!
    و عالیه ناگهان گفت:
    بابا!
    اشک، چشمان پیرمرد و گونه‌اش را خیس کرد.
    زن، دستپاچه و با عجله چادری از کیفش درآورد و سر کرد. پیرمرد سرش را تکان داد و نشست. -چیه؟ خجالت کشیدی؟ تو باید از خدا خجالت بکشی و از شوهرت.
    هر سه به کنار دیوار مجتمع رفتند.
    یک ساعت است که پیرمرد دارد حرف می‌زند. من از آنها دور هستم، عالیه چادرش را محکم‌تر زیر گلویش فشار می‌دهد و سرش را پایین انداخته. مرد ساکت است و پیرمرد گاهی با خشن و گاهی با مهربانی صحبت می‌کند. زن با گوشه چادرش اشک‌هایش را پاک می‌کند. مرد هنوز مردد است و بالاخره دست زن را می‌گیرد. آسمان رعد و برق می‌زند. زن برمی‌گردد و به شوهرش نگاه می‌کند. پیرمرد ناگهان دخترش را در آغوش می‌گیرد، دامادش را هم. هر سه گریه می‌کنند، آسمان هم همنوا با آنان شده است. باران گذشته‌شان را می‌شوید.
    خانواده سبز

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۱ فروردین ۱۳۸۹
  • دیدگاه‌ها خاموش